من و اون تنها افراد ساکن در خونه به مدت چند روزیم. از دیشب که با اصرار از خونه خودش برش داشتیم و آوردیمش اینجا، تا همین الان که من پشت میز پذیرایی نشستم و اون روی مبل جلوی تلوزیون و پشت به من، مجموعا پنجاه جمله حرف زدیم که بیشترش از سمت اون و خاطرات خیلی قدیم و گذشته‌ش بود. دیشب که یکهو حالم بد شد، گفت بیا کنارم برات دعا بخونم و شروع کرد یه سری سوره رو برام خوندن، تهش یه دعا خوند که فقط "یا شافی" ش رو یادمه و بعد حالم 180 درجه تغییر کرد و خوب شدم...امروز که داشتم ازینور خونه میرفتم اونور و پرش پلک چپم تمرکزمو گرفته بود، رومو گردوندم سمتش و شکایت پلکمو کردم، خندید سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت از قدیم میگن پریدن پلک نشونه خوبیه...نپرسیدم نشونه چی! ولی همون جمله‌ش کافی بود تا حالم دگرگون بشه و یادم بره چه ناراحتی‌ای قبلش داشتم. ناهارشو نخورد و هیچ منو صدا نزد که گرسنمه، تا همین نیم ساعت پیش که دیدم داره بیسکوییت میخوره و ساعت رو میپرسه تا ببینه وقت داروهاش کی میرسه. اینکه برنج دوست نداره، مرغ نمیخوره و عملا هیچ غذایی براش مزه سابق رو نداره، باعث نشد ازم چیزی بخواد و وقتی پیشنهاد نون و پنیرم رو رد نکرد، دلم طاقت نیاورد و فشارخونش و توصیه‌های بچه‌هاش رو ندید گرفتم و یه پپرونی براش پختم که همین پنج دقیقه پیش تمومش کرد و دوتا عطسه حساسیتی هم بعدش زد، ولی لبخند رضایتش منو بس بود، زیرچشمی از خدا میخواستم پیتزا و نون پنیر برای بدنش یه جور عمل کنن، و مطمئنم بخاطر خودشم که شده، اینجوری میشه.

نمیدونم من مراقب اونم، یا اون مراقب من، اما تحولات درونی و بیرونی خودم رو مطمئنم... داشتن مسئولیت یه آدم دیگه که بودن کنارش رو دوست داشته باشم، همیشه حالمو خوب کرده، و الان خلوت دونفری من و مادربزرگ که حتی اگه یه قابلمه غذارو بخورم، بازم معتقده من غذا نمیخورم، جزو تاپ 10 اتفاق خوب 24 ساعت گذشته منه.

باید برم براش دنبال یه کانال مناسب بگردم که مدتی من درگیر کد ران نشدنی مقاله‌مم، مشغولش باشه تا ماجرای ازدواج ندا یا اونیکی که کنارش میشینه رو برای بار بیستم برام تعریف نکنه و یه چیز جدید ببینه!...چه عشقی میتونه اینقد توان یه آدمو بالا ببره!