برادرم همیشه بهم میگه تو چجوری میتونی وسط اینهمه کاغذ و دفتر و کتاب کار کنی، درس بخونی، فکر کنی اصلا!!... بر خلاف من، اون وقتی درس میخوند خودش بود پشت میز، به انضمام همون یه دونه کتاب/جزوه هدف، با یه خودکار، ولی من یه میز یک در سه رو اشغال میکردم هرچی رم احتمال میدادم یک در هزار ممکنه حین خوندن نیازم بشه، پخش میکردم رو میز. حالا القصه اینکه، بخاطر کار فردام، و کلا یه سری چیز میز دیگه، الان پشت میزی نشستم که روش پره کاغذ آچار و ورق کاهی و دفتر و خودکار و مداده و در واقع همونقدر که رو میز شلوغه، ذهنم. میز با وجود درهم برهم به نظر رسیدنش، ولی یه نظمی توشه که فقط خودم ازش سر درمیارم، و دقیقا همین برنامه تو مغزمم برپاست. یه مکانیزم دفاعی دارم، که وقتی خیلی ذهنم شلوغ میشه، یه بخش برنامه‌های اصلی و مهم رو بصورت دلخواه از لیست حذف میکنم بعد ازونورم از نظر روانی حالا یا بصورت آگاه یا ناخودآگاه، به خودم میقبولونم که انجام دادن و استرس مابقی کارا، یا انجام دادن و استرس حین انجامش، خیلی بدتر از انجام ندادنشه،  بعد بصورت معجزه آسایی به آرامش میرسم! کاری که چند دقیقه پیش بصورت اتوماتیک رخ داد و الان درحالی دارم اینارو تایپ میکنم که یه برنامه اصلی رو حذف کردم، و بسیار آرومم!... میدونین داستان چیه؟ داستان اینه که به مغزت ثابت کنی رئیس کیه! و اینو هرکی یه جور به مغزش ثابت میکنه. یکی تا 3 صبح بیدار میمونه و تمام اولویتاشو تموم میکنه، در حالیکه تا خود 3 صبح آروم بوده! و یکی مثل من اینجوری ریاستشو ثابت میکنه که الان تعطیلات لازمه، پس مابقیش همین الان در لحظه استاپ!

یه مدته دارم سعی میکنم رییس بازی دربیارم. دلیلش؟ چون طی یه پروسه درونیابی مستمر، به این نتیجه رسیدم که من چقد از خود واقعیم فاصله گرفتم، و به خود مورد علاقه دیگران نزدیک شدم! بعد میدونین بدیش چیه؟ این به به و چه چه کردن دیگران ازت که درواقع به به چه چه کردن به خودشونه، تا یه جایی حالتو خوب میکنه، از یه جا به بعد وقتی سطح انرژیت کم شد، یکم به پایان دهه 20 نزدیک شدی، فشار خودت نبودن انقد مسخره از یه جا میزنه بیرون، که یهو 180 درجه تغییر "حس" پیدا میکنی. یعنی چطور؟ یعنی وقتی یکی ازت تعریف میکنه، به جای اینکه ذوق کنی، تو دلت دو سه تا لیچار بار خودت میکنی که اونقد جنم نداری خودت باشی، و حس مورد سو استفاده واقع شدن بهت دست میده، بعد چون دنبال مقصر میگردی، از مخاطب از همه جا بیخبرت متنفر میشی/ نسبت بهش جبهه میگیری / میخوای سر به تنش نباشه و غیره!... بعد این وسط یه چیز بدی که وجود داره، اینه که اگه تو یهو بعد 10 سال عوض شی، احتمال ترد شدگیت توسط جامعه مورد نظرت به طرز مزخرفی افزایش پیدا میکنه که البته مهم نیست. دلیلش؟ چون اونا به این ورژن تو عادت داشتن و درحالیکه اونا خودشون بودن و تو خودت نبودی، یه تعامل اجتماعی شکل گرفته که تغییر دادنش شبیه موج اول سونامیه، منتاها مهم اینه که بالاخره سونامی م به آرامش میرسه! یخورده زمینا تا یه مدت خیس میمونه، ولی بالاخره خشک میشه. مقاومت لازمه! بعد نکته اینجاست که تو این پروسه، باید یاد بگیری خودتم مقصر بدونی! بعنوان مثال:

وقتی پریشب شیوا از در اومد تو و من با نوک انگشت سبابه دست راستم زدم به پهلوش و حس کردم چقد کول و بانمک و صمیمی به نظر میام، و اون بعنوان واکنش از جمله "نکن!" استفاده کرد و من باز اتفاقا تکرار کردم و اون بعنوان واکنش دوم از جمله "از این کارت بدم میاد خیلی بیشعوری" استفاده کرد، من در عین اینکه حق داشتم ناراحت بشم، ولی حق نداشتم ناراحت بشم!! چون؟؟ چون الان میگم چرا!

چرا حق داشتم ناراحت بشم؟ چون اون مدلش اصلا اینجور برخورد کردن نبود، و ما در کمال شگفتی، در عین صمیمیت (که البته فهمیدم الکیه، نداریمش)، احترام همو بصورت کلامی نگه میداشتم.

چرا حق نداشتم ناراحت بشم؟ چون: 1. من برخلاف چیزیکه ظاهرم تو جمع نشون میده، اصلا حوصله گپ و گفت و بگو بخند ندارم و ترجیح میدم بصورت :| یا :) معمولی یه گوشه بشینم همواره نظاره کنم!! ولیکن چون دقیقا نمیدونم در پروسه تکاملم چی رخ داده، تبدیل به آدمی شدم که موظفه جو رو برای بقیه خوب نگه داره، نه با دلقک بازی :|، منظور با چهره بسیااار گشاده و مستمر با هر هشتاد میلیون بطور همزمان ارتباط چشمی شاد برقرار کردن! بنابراین، من باید خود واقعیم میبودم و دربرابر دیدن ایشون بعد از یک ماه، به لبخند اکتفا کرده و میرفتم یه گوشه مینشستم، همچون سایرینی که خودشونن! 2. وقتی یبار میگه نکن، شخصیت داشته باش نکن :| ! کارم نداشته باش که اون باید درک میکرده که تو چجور آدمی هستی و بعد 28 سال یه درک و شناخت نسبی از تو میداشته!

حالا اصلا کلا چرا ناراحت شدم؟ چون اون تونست قوانین نانوشته احترام متقابل بصورت کلامی رو نقض کنه و کاری رو بکنه که راحته، ولی من نتونستم، و تازه بعدشم نتونستم نشون بدم ناراحت شدم چون هم حق نداشتم هم داشتم!! و مجددا چون حس سرکوبگرانه و شماتت گر "چرا خودت نیستی" از 4 طرف اصلی و 4 طرف فرعی فشار آورده بود!

میبینین؟ به همین راحتی انسان بصورت پیوسته هر روز میتونه خودشو تو موقعیتی بذاره که اصلا واویلا!...پس چرا؟! حقیقتا دارم فکر میکنم اگه رضایت خدا فقط دغدغه آدم بود، چقد راحت تر بود همه چی! بهرحال جلب رضایت 1 نفر، از 80 میلیون نفر راحت تره :| ! مضاف بر اینکه ادا اطوار نمیاد، منظور و نیتتو لازم نیست هی واسش توضیح بدی، و دقیق میشناستت!...کلیشه شده ها، ولی انصافا فکر کردین بهش؟!...من امتحان نکردم ولی بخش متافیزیک پسندم، معتقده اینکار یه سری معجزه رم به دنبال داره!

بعد کنار همه اینا، دوتا چیز شنیدم که هی دارم واسه خودم تکرارشون میکنم تا استراتژی و فلسفه غلط روابط اجتماعی از سرم بیفته! چی ن اون دوتا؟

1. اینکه یه جا خوندم حضرت علی یه نفر تو لیوان شکسته براش آب میبره، آب رو نمیخوره و لیوان رو میذاره کنار که البته الان دقیقا جزییات یادم نیست ولی درسی که هدفشون بوده، حفظ عزت نفس بوده!

2. اینکه یه سخنرانی از شهیدبهشتی گوش دادم که میگفت "مظلوم همونقدر گناهکاره که ظالم" ، حالا نه که از فردا همتون لباساتونو بزنین سر چوب راه بیفته ندای وا مظلوما سر بزنین :| ، منظورم اینه آدم نباید خودشو تو موقعیتی که مورد ظلم واقع بشه بذاره، لذا آدم باید خودش باشه.


پ.ن: کنار دکتر "ش" وایستاده بودم و داشت از سفر قریب الوقوعش به بلاد کفر و زایمان دخترش میگفت، صدای اذان بلند شد، نگاه کردم رو ساعتم گفتم عه! اذان شد!، بسیار متعجبانه پرسید "میخوای بری نماز؟!"، گفتم چرا دکتر؟ بهم نمیاد؟... تا یه ربع بعد داشتم پیرامون افرادیکه از روی ظاهر آدما قضاوت میکنن براش سخنرانی میکردم، به گونه ای که آخر برگشت در جواب یکی از مثالای سخنرانیم گفت "میخواستی بگی واه! آدمی نماز میخونه مگه باید حتما جای مهر رو پیشونیش باشه؟"... و من حس موفقیت بهم دست داد!