آقا فهمیدین چی شد؟

من اومدم از یه ماه پیش ازین آپشن نظرسنجی اینستاگرام استفاده کردم بچه های دبیرستانو بعد از 12 سال دوری دور هم جمع کردم به چه سختی، حالا تازه کار ندارم چقد هرکدوم اگه و آره و مامانم اینا آوردن وسط، خلاصه بالاخره یه چهارشنبه‌ای که دو هفته پیش بود ما رفتیم بیرون. یعنی ببین، گذاشته بودیم رو سرمون کافه رو، آقای الف بیچاره که وصفش قبلا اینجا رفته، طبقه بالای کافه ش هییییشکی نمیومد بشینه، ملت تو پیاده رو بین بوق و رفت و آمد ماشینا حاضر بودن بشینن، بالا نه. حالا خلاصه. بعد تو اون تاریخِ تاریخی، من روزش هوس کردم واسه بار دوم قرمه سبزی بپزم. دفعه اولم فکر کنم یا راهنمایی بودم یا دبیرستان، خورشته شبیه آبگوشت شد، سبزیا رو برنجا میموند، یه سری آب سبزم میرفت زیر برنجا ترکیب یه چیزی شبیه سوپ میشد. این دفعه اومدم از صبح سبزی سرخ کردم، دیگمونم چون قلق داره و سوتش در عین اتومات بودن باید با دست ببریش بالا :| و من نمیدونستم دستم کی باید وارد عمل بشه، گوشتو توی قابلمه به سبک دهه بیست شمسی از صبح گذاشتم بپزه، لوبیاهارم خیالم راحت بود یه سری پخته شده تو یخچال هست حالا نزدیک به زمان سرو میریزم قاطی مابقی اینا. هیچی، گوشته همینجور رو گاز، منم خوشحال رفتم تو جمع دوستان و ازونجا که یه جورایی میزبان محسوب میشدم اونقد حرف زدم منی که حال حرف زدن ندارم، وقتی رسیدم خونه خودم بودم سرم نبود رو تنم، ظاهرا عمودی حرکت میکردم باطنا افقی، حالا تازه رفته بودم سبزیارو بریزم قاطی گوشت ساعت 9 شب مثلا. همه چی خوب بودا، تا هوس کردم توشون عصاره لیمو عمانی بریزم، پسر یعنی ببین، آب نمکی شد که اصلا حد و حساب نداشت، اولش خوب بودا، هی هرچی این آبه بیشتر بخار شد، دریاچه ارومیه بیشتر رو اومد، منو میگی؟؟؟ فکر کنم یه کیلو سیب زمینی ریختم تو خورشتا، این به کنار، اومدم لوبیاهارو بریزم دیدم یا خود خدا اینا نمک منجمد شده ن رسما که، بعد یادم امد اینا شور شده بودن قرار بود سری بعد جای نمک برن تو یه غذای ثالثی! هیچی دیگه، اومدم لوبیاهارو ریختم تو مخلوط سیب زمینی و سبزی و گوشت، ساعت شده بود 11. زیرشو مثلا خیلی کم کردم رفتم بخوابم یه کوچولو، ساعت 4 صبح از بوی سوختگی از خواب پریدم! یعنی تا آشپزخونه رو یه تیکه سینه خیز میرفتم یه تیکه با اشک و دو. حالا چی شده بود؟ من قبل از فرو رفتن به رویای شیرینم، ورداشتم نصف آب اینارو ریختم تو یه قابلمه جدایی، بعد یه کم آب جوش ریختم رو محتوای باقی مونده که نمکش کم بشه بعدم سیب زمینی و داستان. اون قابلمه هه رم گذاشتم فریزر که یه سری دیگه قرمه سبزی خواستیم بپزیم اینارو بریزیم توش جای نمک! بعد ساعت 4 صبح ته قابلمه پوره سیب زمینی مونده بود با یه سری گوشت ته دیگ شده، به انضمام یه سری دونه سیاه که بعد از تشریح فهمیدم لوبیائن. ولی از رو نرفتم که، اومدم بقایای گوشت و سبزیجات دوبل سرخ شده و ده تا دونه لوبیای نجات یافته رو ریختم تو یه قابلمه سومی، باز اب ریختم روش یکمم از ازون محتویات از قبل جدا شده رو به جای نمک، باز گذاشتم بپزن تا هفت صبح، روز بعدم به زور به خورد خانواده دادم. صبح بابا بیدار شده میگه دیشب چی میپختی هی میومدی میرفتی؟؟ گفتم قرمه سبزی! هی قابلمه رو گازو نگاه کرد هی منو، هی احتمالا آرشیو زندگیشو، تهش پرسید تو قرمه سبزی سیب زمینی م میریزن؟! هیچی دیگه، من بودمو مامانم اینا و شمسی خانومو مامانش اینا، جمیله اینا و دلیله اینا و اینا و اونا و اونا و اینا. حالا اینا هیچی، اصل قضیه اینجا بود امروز والده اومد قرمه سبزی بپزه، گفت بقایای اون شاهکارتو بیار بریزم توی اینا، همینجوری داشت همشون میزد که بریزه یهو پرسید اینا ازون سبزیایی که طبقه پایین فریزر گذاشتم نیستن که؟ گفتم کدوما؟ گفت همونا که اونروز دو بسته خریدیم، گفت چرا دیگه همونان، همینجوری قاشقه رو میکشید لب قابلمه با آرامش بسیار فراوانی ادامه داد اونا سبزی آشی بودن دخترم. دیگه من واسش توضیح ندادم که فکر میکردم سبزی خورشت سبزی گشنیزه، نه شنبلیله و به همین دلیل تو سبزیای مذکور تا دلش بخواد گشنیز پراکنده.


پ.ن: ولی خداییش یه چیزیو یاد بگیرم دیگه کسی نمیتونه مثل من درست کنه:دی