قطره اشک مصنوعیمو ریخته بودم یا نه، یادم نمیاد ولی چشام به زحمت پلک میخوردن و واسه بردن یکی از ملزومات مورد نیاز زندگی جماعتی که همراهم بودن، باید میرفتم یه سر خوابگاه سابق... مسئول خوابگاه گل از گلش شکفت و سر صحبت از سفر بین استانی اوشون باز شد، رسید به ویزای سرمایه‌گذاری در کانادا :|... تو همین بین، یکی از بچه‌ها هی میرفت و میومد، یه سری چیز میز قروقاطی میکرد، خورد میکرد، سرخ میکرد، میپخت، بوشم کل فضارو برداشته بود. تو همین رفت و آمداش و میزگرد تخصصی ما، غذاش پخت، یه بشقاب کشید آورد گذاشت جلوی من و مسئول محترم که بخورین! دیگه گیرتون نمیاد همچین چیزی! سوال ایجاد شده‌رم سریعاً پاسخ گفت و بیان داشت که هشت پائه :|

یادم نمیاد چرا حس کردم اگه نخورم زشته، ولی یادمه که قرار گذاشتم با خودم فقط از قارچاش بخورم...مخلوط یه چیزی شبیه ترکیب دو مدل قارچ خورد شده بود از نظر شکل، از نظر رنگم همش یه دست زرد بود، یعنی کلا تنها فاکتور تشخیص و تمایز اقلام موجود از هم، خوردنشون بود! منم شروع کردم به نظر خودم قارچارو خوردن، هرچی میخوردم طعم تلخی میداد، که حالا کار ندارم آخر فهمیدم هرچی پائه هشت پا بوده رو خوردم من :|، گرچه آشپز معتقد بود طعم تلخی بخاطر ادویه‌های جنوبیش بوده... دوستمون بوشهری بود و صید خدابیامرز از جمله صیدای از دریا به قایق و تو همون قایق هپلی هپو شدن به حساب میومد و اصلا به بازار نمیرسید. من آخرم نفهمیدم اینی خوردم حلال بود، نبود، هرچی بود خوشمزه نبود، صرفا پاسخ کوبنده کائنات به خروجی شرایط من بود.

چرا یاد این ماجرا افتادم؟ نمیدونم! اصلا مگه هرچی من مینویسم قراره هدفمند باشه؟ گرچه یه چیزی شده بود که من یاد این افتادم، ولی الان یادم نمیاد چی شد!!...بهرحال که، احساس رضایت از زندگی، امریست کاملا نسبی:|... خوب شد حالا؟


پ.ن: دوست آشپزمونو من سرجمع دو دفعه دیده بودم، به فاصله هشت ماه، مجموعا رو هم رفته‌م 5 جمله باهم حرف زده بودیم که فقط دوتاش متعلق به من بود اونم "واقعا؟!!!!" و "ممنون" بوده. ممنونه مال این دفعه بود که هشت پا به خوردم داد، واقعا مال دفعه پیش بود، وقتیکه بعنوان اولین مکالمه رسمی، برداشت گفت "ما ماهانه یه گوسفند کامل میخوریم، بابام هرماه یه گوسفند میکشه، ما همشو میخوریم"... یادم باشه دفعه سوم، جمله شیشمو من بگم که "نقرس نمیگیرین خانوادگی؟" :| سعی میکنم به هشت‌پا اشاره نکنم بهرحال.