اصلا و ابدا قصدم القا مفاهیمی همچون “از ما که گذشت” نیست به واقع!... به نوعی خوشحالم میشم دلیلشو بدونم و دلیلش اینجور چیزام نباشه...!

مراجعای امروز سه نفر بیش‌تر نبودن که یکیشون یه پسره بود که فامیلشو یادم رفت (!) اسمش آرش بود. صداشون زدم که از دو نفرشون همزمان سوال بپرسم و آرش یکیشون بود، اون یکی یه خانوم حدودا شصت و خوردی سال. سوال اولم این بود که گردن‌ درد کمر درد زانو درد یا دردای مشابه دارن یا نه. آرش خان خم شد سمت من و گفت :”من عضو تیم ملی م همه این دردارو دارم، باید جواب بدم سوالاتونو؟”... تو‌نگاهش یه چیزی شبیه به اینکه “جان من بپرس تیم ملی چی”، یا “وجدانا یکم درباره حرفه م باهام کپ بزن”، یا “الان منو اون مادرو کنار هم‌وایستوندی، خب به من ورزشکار توجه کن” بود به نظرم! حالا شایدم به نظرم حتی واقعا!!... و من نه تنها این کارارو نکردم بلکه یه جا میخواستم منظور یکی از سوالامو براش توضیح بدم، گفتم فرض کن مثلا فوتبالیستی، مثلا!!... رو مثلنشم تاکید کردم حتی! و‌فامیلیشم یادم رفت اخرش!... نه که از قصد نپرسما، کلا اولویتی تو‌ذهنم ایجاد نشد که بخوام پشتش قصدی بذارم! یعنی با وجود هی رفتن و اومدنش و سوال پرسیدنش و اینام باز در ذهن من حس کنجکاوی برانگیخته نشد، تمایل، کشش، هیجان و این دست مشتقات!

به واقع معتقدم هر دوره ای اقتضای خودشو‌داره و دقیقا نمی‌دونم جای فشار حساس نوستالژیک اینجاها وارده یا نه. گمونم وضعیت چپ اندر قیچی ایی بشه اگه تو هر دوره، چیزی که باید رو آدم بدست نیاره یا تجربه مثبت نکنه. بعدش دیگه حس لذت ازش گرفته‌میشه، تبدیل به حس تکلیف میشه.