از اول هفته منتظر این جمعه بودم که بیام بنویسم "آخ، راحت شدم". یه فرم عینک آفتابی داشتم که بالغ بر پونزده سال پیش از یه عینک فروشی دور میدون ولیعصر خریده بودم. قاب بیضی و رنگ سورمه‌ای شیشه‌ای. و ازونجا که من آدم به طرز محیرالعقولی خاطره بازم، چون نمیشد همچین چیزی رو بعنوان عینک آفتابی به چشم زد، چندسال پیش بردم شیشه‌های دودیش رو درآوردم و جاشون شیشه زدم که از نظر خودم یبار به درد بخوره. امروز روز مبادا بود از نظر خوندم و بردمش همرام که مثلا اگه آشنا دیدم، اونا منو نشناسن که درواقع نه تنها اینجوری نشد، بلکه موهامو بهم ریخت چون باید میزدمش بالا، و هنوز به صندلی نرسیده، نفر بغل دستیم فریاد زنون بیان داشت "سلام عزیزم!!!". هر آن منتظر بودم بپرسه "عینکی بودی مگه؟" و اصلا انقد سر لو رفتن پوششم سرخورده شده بودم که حس میکردم همه منو میشناسن، من اونارو نه!

آشنای بغل دستیم وقتی سنمو ازم پرسید و مطمئن شد 29 سالمه و اوخی اوخی شو گفت، تئوریشو بصورت بولد بیان کرد و باعث شد سعی م برای فرار از مکالمه، ناکام بمونه. معتقد بود آدم وقتی به 30 سال میرسه، انرژی و دیدگاهش جوری عوض میشه که خودش تو کار خودش میمونه. البته من چون قصد برقراری مکالمه نداشتم، از عنوان کردن این مهم که من همین الانش همینم، دست کشیدم. داشتم چند روز پیشا به نیلوفر میگفتم اگه به کاری علاقه داری، الان که 21یی دوساله ای برو دنبالش، چون زمان که بگذره، اصلا یه جور دیگه میشن اولویت هات، و سطح انرژیت به یه مدل دیگه تغییر پیدا میکنه. چپ چپ نگام میکرد و سعی میکرد درکم کنه، ولی از چشماش معلوم بود هرچی تلاش میکنه، موفق نمیشه...یه زمانی بدنم کشش یه سری فشارای فیزیکی رو بعنوان مثال، داشت، یا مثلا یه سری تنشای مثبت و منفی رو میتونستم مدیریت کنم و متابولیسمم هم بطور همزمان به کاراش ادامه بده! ولی الان که همچنان مغز استخونم درد میکنه و دقیقه شیش بار باید نفس عمیق بکشم تا نفسم جا بره و مغزم در تلاشه که تحلیل کنه الان این درده که خیلی ریز رو قفسه سینه در رفت و آمده مال فشار پایینه یا خستگی، به این باور رسوندم که نه آرکاداش! واقعا داره تموم میشه یه دوره!...

البته به اینم معتقدم که هرجور عادت کرده باشی به زندگی، تا آخر همونی، منتاها عادت فیزیکی با عادت ذهنی دنیا تومن توفیرشه!... چیز منفی منظورم نیست اصلا، بیشتر دست به چونه به فکر اینم که چقد 18 تا 26 سال ایام مهمیه که دقیقا نمیدونم چرا در 80 درصد آدما به پرتی میگذره! البته اون لحظه که دارن میگذرونوننش نمیفهمن پرته، وقتی به آخرش میرسن تازه چرتکه پاندول زنون ظاهر میشه...