دوشنبه هفته پیش نه، هفته قبلیش، برای اولین بار در عمرم رفتم یه قرار وبلاگی دو نفره. البته فکر کنم دوست مورد نظرم یادش نبود یا نیست که منم یه جایی مینویسم، نه که بدون آدرس وبلاگ و البته با اسم خودم براش کامنت میذاشتم! حالا خلاصه، قرار شد بریم یه جا یه بستنی بخوریم و یه گپی بزنیم. من زودتر رسیدم به قرار طبق معمول، و همینجور که سرم گرم دفترم بود دیدم یکی از دور داره سلانه سلانه میاد و آسمونو میپاد که بعدش معلوم شد دنبال تابلوی بستنی فروشی میگشت (بستنی فروشی م که میگم منظورم ازین جاهاست که میشه جای ناهار بستنی بخوری:دی). من اونو به چهره میشناختم چون عکسشو دیده بودم اونم البته فکر کنم باید منو میشناخت که دیگه انقد حرف زدیم نشد این یه قلمو بپرسم ازش. به شدت خوب و خونگرم و آروم و مهربون بود که البته من همه اینارو گذاشتم پای شیش سال ایران نبودنش. یعنی نشسته بود و حرف میزد، من میگفتم تو یه ماه دیگه اینجا بمون، بعد من ببینم جهش ژنتکی به چه زیبایی درت رخ میده! یعنی ببین خوب که میگم، شما یه چیزی میشنوین!... وقت رفتن، علاوه بر اینکه منو مهمون کرد، دست برد سمت جیبش یه بسته آدامس درآورد و همینجور که میاوردش سمت من ادامه داد که برای همه دوستام بعنوان هدیه یه بسته آدامس ازونجا آوردم، اینم مال تو :)

یعنی هنوز حس میکنم یه خاور با بار بتن رو دوشمه، انقد جبران این حرکتش واجبه!... بعدش داشتم فکر میکردم کاش واسه تصفیه روح و مغز و جسم و کلا همه چی، یه دور هر ایرانی این فرصتو داشت بره یه مدت یه جایی خارج از وطن، بازتوانی کنه برگرده! تو این مدتی این بنده خدا ایران بود، یه چیزایی دیده بود و تعریف میکرد که خودش وقتی داشت حرف میزد باور نمیکرد اینایی از دهنش بیرون میاد واقعیت زندگی آدمای اینجاست! متاسفانه، طیف وسیعی از موارد زیبا و مثال زدنی فساد اخلاقی و مالی و روابط اجتماعی و غیره رو هم شامل میشد!

ما کی کلا اینجوری شدیم؟!... ولی همه اینارو بذارم کنار، اولین و احتمالا آخرین تجربه شیرینم بود. آدمای خوب جدیدا به ندرت پیدا میشن و به ندرت تر از یه مسیر مجازی به آدم میرسن.

پ.ن: این اون بسته آدامس مذکور. دلم نمیاد بخورمشا! بهش میگفتم من باید اینو آویزون کنم به گردنم، نمیشه خوردش!