در امتداد ساعاتی که گذشت و پیرامون 8 مارس روز جهانی زن و تولد حضرت فاطمه و مراسمات قبل و بعدش و این و اون و اینجا و اونجا و غیره... داشتم کنکاش میکردم توی مشاهدات یک هفته اخیرم، همچنان با دوتا انگشت سبابه دست چپ و راست مشغول اشاره کردن به اون دوساعتی که باید توی کلینیک بشینمم!...

یکی از پشیمونیهای زندگی من این بود (و البته همچنان هست یکم هنوز!)، که چرا جای ریاضی، نرفتم تجربی بخونم و با اینکه ده سال از زمانیکه کنکور دادم میگذره، عین روز اول از همه دست اندر کاران امر طلبکارم :|... باری بهرجهت، اون که گذشت، دست سرنوشت تصمیم گرفت دوساعت از ایام عمر شریف منو بذاره تو کلینیک اونم سر صبح، کله سحر... چی میگفتم؟؟ آها! 8مارس روز جهانی زن و تولد حضرت فاطمه و مراسم قبل و بعدش!... کیس خانومی پنجاه شایدم پنجاه و خوردی ساله (رو ورق دستشون سنشونو مینویسه، نمیدونم من چرا جز اون قسمت مربوط به خودم نگاه نمیکنم باقی صفحاتو :|  )، دیابت داشت و تو مسیر رفتن به سمت نمونه‌گیری بود، رفت و برگشت و همینجور که داشت دنبال سر و ته چادرش میگشت، روشو کرد به من و گفت:

+اون زمانیکه باید به داد ما میرسیدن، هیچکس نرسید و نپرسید، الان که دیگه کار از کار گذشته، یادشون افتاده باید دوا درمونمون کنن

ازونجایی که به نظرم میرسید باید الان یه عکس العمل مناسب نشون بدم وگرنه منم با مسئولین کشوری و لشکری یکی میدونه، یه لبخند زدم و به گفتم جمله "ایشالا درست میشه" اکتفا کردم، چون درواقع با فردیکه شصت ثانیه‌ از اشناییت میگذره، گپ و گفت عمیقی نمیشه زد به نظر من :|

وی در ادامه افزود:

+روزی 110 واحد انسولین میزنم، ولی حرفای شوهرم منو میکشه آخر! اگه منو میزد راحت تر بودم...

اولش فکر کردم اشتباه شنیدم، یا مثلا تمثیلی تلمیحی چیزی بوده تو جمله‌ش، ولی باز تکرارش کرد، بعدم صندلی بغل منو کشید جلو نشست روش و شروع شد! ... کلا به لحاظ روانی وقتی کنترلی رو شرایط این چنینی ندارم، مغزم درای ورود خروجشو میبنده بعد بصورت گزینه‌ای چندتا جمله رو با فواصل معین پرت میکنه بیرون، عموما هم جملات یه جوری ن که خودم میمونم اینا از دهن من درمیاد؟!!!

باز وی در ادامه نگاه کش دار من افزود:

+تا قبل از بچه دار شدنم، روزی 3 بار منو میزد، یعنی کلا میدونستم دیگه روزا که میاد خونه، من باید سه بار کتک بخورم، و چون بالای خونه بابام اینا زندگی میکردیم، من درو میبستم پرده رو میکشیدم که بابام اینا متوجه نشن چون دلم برای زندگیم میسوخت...

باز در ادامه همون نگاه کش دار من:

+ از وقتی بچه دار شدم دیگه نزد ولی حرفاش منو میکشه، الانم میدونه دیابت دارم، میخواد یه کاری کنه زودتر بمیرم! جلو خواهر برادرام و بچه‌هام هی قربون صدقه‌م میره، ولی پشت سرشون بهم میگه امروز یه زنیو دیدم انقدر خوش بر و رو بود، ابروهاش فلان بود، موهاش بهمان بود... اگه منو میزد، انقد عذاب نمیکشیدم که این حرفاش...

جمله‌ای پرتاب شد در این لحظه که:

_ خب شاید واقعا منظورش اینه که به خودتون برسین، انقد حرص الکی نخورین، شاید فهمیده اشتباه کرده و الان جبران میکنه...

هرچی این جمله من به دنباله‌ش اضافه میشد، ابروهای اون خانومه هشت تر میشد، سرش عقبتر میرفت، نگاهش دوز قابل توجهی از تاسف به دنبال داشت و کلا میمیک صورتش ترکید!... در اینجا بود که فصل الختام مکالمه شکل گرفت و کیس پاشد رفت بخش روانسنجی!

+ من چهل ساله دارم باهاش زندگی میکنم...هیچ دامادی مادر زنشو میزنه؟؟؟ مادر من سه بار از شوهر من سیلی خورده!...تو چی فکر میکنی دردت به جونم؟...


بله!... کیس دوم، خانومی سی و خوردی ساله، ده دقیقه‌ای بخش روانسجی بود و بعد اومد روبروی من نشست، انقدر با انشت سبابه دست راستش گوشه‌های ناخن اشاره و میانی دست چپشو خراشوند که اگه ازش سوال نپرسیده بودم، میرسید به استخون به نظر من! پرسیدم:

_کمر درد دارین؟

و جرفه لازمه زده شد...!

+وای عزیز دلم، خیلی خوب گفتی!...چه کمر دردی‌م دارم...سه تا بچه پشت هم و به شدت شیطون، چند شیفته کار میکنم که بتونم هزینه‌هاشونو بدم!

وی منتظر عکس‌العمل من نشد و کلا دیگه شروع کرد به تعریف که دندونپزشکی یک میلیون پونصد تومن بابت پر کردن یه دندون ازش گرفته ولی هنوز کلی دندون دیگه مونده، هزینه‌های بچه‌ها بالاست و زندگی اینجوریه و اونجوریه و در نهایت من پرسیدم:

_همسرتون شغلشون چیه؟

+ بیکاره :)

_ورشکست شده یعنی؟

+آره، دفتر چاپ و فوتوشاپ و اینا داشت، اما کم کاری کرد خودش، بسته شد

_ خب الان مثلا آژانسی چیزی نمیتونن کار کنن؟

+اووووو، آقا میگه من این کارا در شان و منزلتم نیست!

_ مدرک تحصیلیشون چیه؟

+سیکل داره :)

... بعد باز در ادامه افزود:

+وقتی همه بار زحمت زندگیو به دوش میکشی، فکر میکنن وظیفته، فکر میکنن از عهده‌ش برمیای، یادشون میره تو یه زنی...ولی همین الانم اگه بره، من خوشحال میشم، چون خدا به من توان و نیروشو میده، از پس بچه‌هامم برمیام...

که البته به نظرم کیس خیلی در مورد قوانین طلاق و جذابیتهای هیجان انگیز این قوانین در کشور خیلی اطلاعی نداشت...بهرحال که صداش زدن بره معاینه پزشکی و مکامله ختم به نمیدونم چی شد نهایتا!...


کیس بعد، خانومی شاید سی و یکی دوساله، با یه پسربچه فوق العاده بانمک و کپلی با موهای فر و اخلاق غیرحسنه سرصبح، علائم کمر درد شدید، که در ادامه قید کرد:

+فکر میکنم کمر دردم بخاطر بغل کردن بچه باشه، یک دقیقه پایین نمیاد، دوتا دارم، قبلی م همینجوری بود تا بزرگ شد!

و بچه‌ش یک دقیقه پایین نیومد که هیچ، بغل هییییشکی نمیرفت به گفته مادربزرگه، جز خود مادره، و حتی اجازه نشستن رو صندلی م نمیداد به مادرش وگرنه جیغ بنفش میکشید!...فکرم نکنین پسربچه هه بچه بود ها!! نه! در حالت بغل، پاهاش کنار زانوی مادرش بود، انقد ماشالا ماشالا مردی بود واسه خودش!...


از مابقی کیس‌ها که روزمو میسازن وقتی میفهمم سرطان داشتن، یا دارن شیمی درمانی میشن یا مشکل قلبی دارن و غیره، میگذرم!...نتیجه مثبت ماجرا تا الان این بوده که فهمیدم من اگه تجربی میخوندم و قطعا اگه میخوندم پزشکی رو قبول میشدم، با هر مراجعی، هزار و پونصد و نود درد مشابه گرفته بودم :|

نتیجه مثبت بعدی اینه که، شما دوست عزیز، باور کن مشکلی نداری! یعنی داریا! ولی حداقل شوهرت مادرتو نمیزنه! (متاسفم برای آقایون، چون مردی ندیدم شکایت کنه، در 99 درصد مراجعان، زنه عین مادر مراقب مرده ست، اون یه درصد باقی مونده م مجردن که حتمالا فکر میکنن سقف آسمون رسیده به زمین از بس اینا مجرد موندن !!! )... یا حداقل روزی 110 واحد انسولین نمیزنی، یا شیمی درمانی نمیشی، یا مشکل قلبی نداری، یا بچه‌ت زندان نیست، یا عروست مریض نیست، یا اب و بل و غیره.

من حیث المجموع، من فهمیدم متاسفانه ما در جامعه‌ای زندگی میکنیم، که اگه موارد بالارو نداشته باشی، و فقط بیکار باشی، خیلی خوشبختی! باید بری بمیری از خوشبختی به واقع!!

انقدر سطح درک جامعه از یکی از حقوق اولیه یک انسان که "زن" بودنه، پایینه، که اون زن بیچاره فکر میکنه زندگی یعنی همین، و باید تحمل کرد!

کلا برای شما آقایون متاسفم :دی !

در سطح کلان تصمیم‌گیریها هم نمونه بارزِ صحه گذار بسیاره...

حالا خلاصه که:

رفتیم دیروز بخش زیبایی از هزینه رو دادیم نهال خریدیم، بکاریم تو باغچه! سرمایه گذاری نیست ها، دلیه! خاک باغچه سفت بود، بیل زدنش کار حضرت فیل بود، آبیاری اینا علی الظاهر سخته ولیکن:

انسان به امید زنده‌ست!

از یه کلاس عجیب غریبم میخواستم بگم که در حال حاضر در حوصله و زمان نمیگنجه...بره تا سری بعد که باز با یادآوریش خونم به غلیان بیفته :))


پ.ن: یکی از کیس‌های دیروز، یه خانوم بازنشسته بود که مابقی خانومای بازنشسته رو جمع میکرد میبرد سفر مثلا قشم، یا باغای خارج شهر، دی جی دعوت میکرد بزن و بکوب و برقص :| ... این کیسو باید قاب میکردیم میزدیم به دیوار :|