ارسال شده در جمعه، ۳ تیر ۱۳٩٠ - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ

ساعتمو نگاه میکنم,ده دقیقه ست که بین رگالای لباس چرخ میزنم تا یه لباس با
مشخصاتی که خواسته پیدا کنم,نه خیلی باز نه خیلی بسته,نه خیلی کوتاه نه خیلی
بلند,نه خیلی روشن نه خیلی تیره,ساده ی ساده و...
.
.
.
یکی از صفحه گرامافونای قفسه ی قدیمی کم شده ,قفسه ای که درش سال به
سال برای نزدیکیای عید باز میشه,مگه اینکه...! ... پله های ساختمون حیاط پشتی
رو دو تا یکی میرم بالا میرسم به پاگرد پله ها,حدسم درست بود,صدای گرامافون میاد
آروم میرم بالا تا میرسم پشت در اتاقش,در نیمه بازه ولی غیر از صدای صفحه صدایی
نمیاد,درو بیشتر باز میکنم ,لب تختش نشسته پشتش به منه,دستاشو دوطرفش
توی تخت فرو برده و سرشو انداخته پائین,خودمو از لای در میکشم تو ,بی صدا وایمیسم
سه گوش دیوار, مواظب حرکاتشم...سرشو میاره بالا ,همینجور که پشتش به منه میگه
" بالاخره یه چیزی تو این خونه پیدا میشه که تورو راه بندازه سمت ناکجا آباد,نه؟"
و آروم یه تک خنده میکنه...میخوام برم جلو که میگه " نه! تا وقتی نگفتم بذار نگاهت
دور بمونه" ,سر جام وایمیسم, میگم " ناکجا آباد به این آبادی ندیده بودم,گرامافونو
کشیدی بیرون,در قفسه ی قدیمی بعد 15 ماه و 6 روز باز شده و یکی از صفحه ها کم,
میدونم که میدونی تا اینجا رسیدم به چی که فکر نکردم,حالام ازم میخوای که
جلو نیام؟".... دستاشو میذاره رو زانوش و ستون سرش میکنه,این یعنی عمق
ناراحتیش,منتظر جوابش نمیشم,میرم جلو و دو زانو رو به روش میشینم,سرش بین
دستاشه,آروم تر از قبل میگه "تو برای من عین کتاب گشوده ای,ولی خودم برای
خودم یه دفترچه خاطرات مهر و موم شده" و همزمان سرشو بالا میاره,و من درخشش
و لرزش اشک چشاشو توی نور چراغ خوابش میبینم,و لبخند بعدش که بهم اطمینان
میده از عهده ش بر میاد,من محو نگاهش شدم و دیگه نمیشنوم که برای آروم کردن
افکار مشوش من چه حرفای اطمینان بخشی میزنه...من محو شدم....
.
.
.
یه دست از پشت تکونم میده,برمیگردم و در جواب فروشنده ای که میپرسه حالتون خوبه
فقط یه سر تکون میدم و لباس زیر دستمو که توی مشتم مچاله شده از رگال جدا میکنم
تا پرو کنم و فکر میکنم که از امشب دیگه نمیذارم چشاش از اشک برق بزنه که حق
چشاش فقط شوقه....
 
از نظرات:

جمعه، ۳ تیر ۱۳٩٠  - ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ
هنگ شدم من دختر . بودم ها بدتر شدم . از سر باز کنی نمی نویسم اما خیلی ؛ * خیلی زیبا بود . توی حال من خیلی خیلی زیبا بود . فوق العاده .. جوری که الان چشمام داره برق می زنه ..

من مطمئنم کسی که برق را به چشمهای من هم آورد می تواند برق شوق را به چشمهای عزیزش هم بیاورد .. گلگل
نویسنده: اسمشونم اینجا بود [ایمیل نویسنده نظر بود اینجا][آدرس وبلاگ نویسنده نظر هم اینجا بود]
پاسخ:

الان عذاب وجدان برق چشای شمام اومد روشزبان
...
گل
نویسنده: * - ٦/٤/۱۳٩٠ - ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ

* : اسم خودم بود، که نمیدونم اون زمانا چرا با اسم خودم مینوشتم، شاید چون انقدر به گستردگی
الان نبود همه چی، که بشه ار روی اسم سریع شناخت کسی رو!
باقی قسمتای بولد شده رو هم که توضیح دادم...
نویسنده این کامنت، همون فردی بودن که توی چند پست قبلم ازش نوشته بودم :)... پستو پیدا کنم
لینک میدم بهش همینجا... چه کنم که باز دلم تنگ اون زمانا شد؟ ...
این هم لینک