تمام کارای دفاع من جمله خرید میوه و چیدمان ظروف و شیرینی و آب معدنی و نپکینز و کافی میکس و پذیرایی

از بچه ها و دنبال اب جوش رفتن و غیره و غیره رو خودم تنهایی انجام دادم، در این حد که خدماتی طبقه میومد

میرفت مگفت یعنی هیچکس نیست به تو کمک بده؟!

آقای مسئول سالن آمفی تئاتر میومد میرفت میگفت یعنی هیچکس نیست به تو کمک بده؟

استاد یه گروه دیگه میومد میرفت میگفت یعنی هیچکس نیست به تو کمک بده؟

آشپز آشپزخونه میومد میرفت میگفت یعنی هیچکس نیست به تو کمک بده؟

و سایر دوستان و آشنایان نیز.

و در واقع هیچکس نبود که بهم کمک بده.

و البته خودم نخواستم!

ولیکن از تدارکات یه عروسی بدو بدوش بیشتر بود.

در اینحد که کلا نمیدونستم چی باید رو اسلایدام بگم، و یه ربع قبل از شروع دفاع تازه کارای چیدمان پذیراییم

تموم شد، وقت کردم یه نگاه به اسلایدام بندازم، که کشف کردم چنتاشون مشکل فنی تو پخش جلوه های ویژه دارن.

خلاصه کلام اینکه بعد از 15 دقیقه سخنرانی و 30 دقیقه مورد سوال واقع شدن و 45 دقیقه داوری! رمق نداشتم

اونهمه بارو بگیرم دستم با مترو یا انوبوس برگردم!

اسنپ! جی جی جی جینگ!

با توجه به موقعیت مکانی دانشگاه، یه ماشین خوشگل موشگل مدل قشنگ که اسمش باز یادم رفت :| به رانندگی

آقای الف اومد دنبالم.

بدو ورودم والده زنگ زد، تا ده دقیقه با ایشون صحبت میکردم که طی همین مکالمه آقای الف فهمید امروز دفاعم

بوده و اون گونی وسیله ی همراهم، وسایل سالم به جا مونده از غارت بعد از دفاعه.

سر صحبت باز شد و پرسید این دانشکده شما چی توش درس میدن؟ همیشه برام سوال بوده!

و منم از فرصت استفاده کرده و پس از دادن پاسخ به پرسش اوشون، سوالی که چند وقت پیش اینجام برای شما

نوشتمش و همتون گفتین چون درآمدش خوبه رو ازش پرسیدم، به این صوررت که:

"جالا برای من چی سواله، چرا شما با این مدل ماشینا باید تو این خط کار کنین؟!"

بله بله، میدونم و خیلی ریسک کردم و احتمالا اگه آدمش اون آقا نصرالله دفعه پیشی بود، من الان تو بیابون های

ورامین توسط گرگ ها به جنوب قرقیزستان برده شده بودم :|

ولی راننده ش اقای الف بود یک، من به دلیل تنفر از آدمایی که چند پست قبل ازشون اعلام برائت جسته بودم

دلم میخواست هی صحبت کنم دو، آقای الف انرژی مثبتی داشت، خیلی خیلی! سه!

و در جواب من میدونین چی گفت؟

گفت من نیاز مالی ندارم و تنها دلیلی که باعث شد اینجا باشم، محیط کارم بود، دلم میخواد با مردم در ارتباط

باشم و این چندین سالِ برام پیش نمیاد.

و بدین ترتیب بود که طبق گفته خود آقای الف، ترافیک مدرسُ نفهمیدیم چجوری رد کردیم و رسیدیم به مقصد من.

اون وسطا که داشتم نصیحتش میکردم، میگفت شما فکر کنم روانشناسی م بلدین.

آقای الف شرایط ایده آلی داشت!

یه پست و شغل جالب دولتی که جهت حفظ حریمش نمیگم، اما همینقد بگم که این پست سید باعث شد یاد ایشون

بیفتم!

درآمد خوب، خانواده خوب

ولی

کلی ولی داشت که باعث میشد نذاره از شرایطش لذت ببره.

آدم خوبی بود، سعی میکرد حتی از اینه هم مستقیم به چشای من نگاه نکنه

ولی خودش خوب بودن خودشو پایین میاورد با حسی که نسبت به خودش و شرایطش داشت.

آقای الف اولین و احتمالا تنها راننده استپی بود که من با رعایت شئونات اسلامی و در کمال صحت و سلامت روحی

و جسمی از 10 بهش 10 دادم.

امیدوارم حال الانش خوب باشه و راهشو پیدا کرده باشه و دیگه جمله ای که اون رو به من گفت " خیلی خوبه یکی

حرفای آدمو میفهمه، ممنونم"، دیگه لازم نداشته باشه به کسی بگه تــــــــــــــــا هر زمان که لیلی یا شیرین یا مریم

یا آناهیتا یا سوزی یا هرکیشو پیدا کرده باشه.

بلی

روز دفاع خاطره انگیزی داشتیم

جاتون خالی

...

شما چه خبر؟