در یخچالُ باز کردم، نه دلم ته چین مرغ میخواست، نه کالباس با سس فلفل سبز تند، نه ماست و خرما، نه نون و پنیر، یه چیز تند میخواست که بشوره ببره!

دو سه تا قاشق رب انار محلی رو خالی کردم تو یه لیوان آب و همزنون اومدم جلوی تلویزیون.

چجوری مغز میتونه همزمان به هزارتا چیز بپردازه در حالیکه اون بخشش که من بهش میگم "فکر" هم داره همزمان به هزارتا چیز میپردازه!

اینکه دارم همزمان به قبولی ارشدش دانشگاه علم و صنعت توی رشته‌ای که نمیدونم چیه دقیقا، به فایل پی دی اف اموزش پایتون، به مزاحمتایی که دلم نمیخواد رخ بدن، به تماسی که صبح با دکتر گرفتم و بعد از ۱۴ بار همچنان بی پاسخ موند، به پیامی که به همکلاسی سابق منباب مشاوره پزشکی دادم، به قراری که دوشنبه داریم، به پیدا کردن لباس ست مادر و دختر برای الی، به خرید یه مدل مانتو، به صدای تارکان که داره از تلوزیون پخش میشه و نمیفهمم چی میگه، به ناخونم که کج و کوله شده، به حماقتی که کردم، به تلفنی که باید برای دانشگاهم بزنم، به... فکر میکنم، بازم بگم؟؟ خیلی زیادن!!

چجوری میشه واقعا؟!

فکر کنم برای همینه که ادما دنبال یه همراه یا هم صحبت میگردن!

دوتا مغز بهتر از یه دونه عملکرد داره! نه؟

.

پ.ن: جدیدا یه عده دلواپس شوهر منن! هیچی، خواستم اعلام کنم نگرانش نباشین، حالش حتما خوبه دیگه، اگه نبود من تا حالا در عمرم حداقل یبار ملاقاتش میکردم! میدونین!