من هروقت تهران میام با یه کتیبه حرف مواجه میشم، یه طومارشم برمیگردونم. ببین دست خودم نیستا، من کلا آدم حرف زنی نیستم ولی این اطرافیان نمیذارن. الان دختره تخت روبرویی دو ساعته داره با موبایل حرف میزنه آلمانی! بعد الان یه ربعه فارسی شده، ده ثانیه م هست داره به طرف اونور خطی میگه ما ترکا تلفظمون خوبه شما فارسا تو اَکسِنتتون مشکل دارین! طرف اونور خطی‌م با وجود سه متر فاصله صداش پیداست، یه پسره ست که احتمالا تا دو سه جلسه دیگه کلاس آلمانیشون به یه نتیجه‌ای با این دختره میرسه.

چند ساعت قبلم نشسته بودم یهو دیدم تخت بغلی دختره زد زیر گریه آقا اصلا به یه فجاعتی. بعد تهش تعریف کرد که الان یه طرح داره 30 میلیارد میارزه ولی چون ریل قطار داره از وسطش رد میشه دارن 8 میلیارد قیمت گذاریش میکنن و خلاصه آخرش من نفهمیدم چطو شد اینطو شد! یعنی درواقع اصلا ماجرارو نمیشه در قالب کلمات گنجوند!

یه دختر دیگه‌م هست متولد 69ئه، سه تا دفتر مسافرتی داره که یکیش یه جاییه من الان بگم همتون میشناسینش :| جارو نه ها، دختره رو:| بعد الانم داره یه وام 2 میلیاردی میگیره که میتونسته 8 میلیارد بگیره ولی حالش نذاشته اینجوری من متوجه شدم. بعد وامه رم به یه اسم دیگه میگیره که یه کار دیگه باهاش بکنه!

اصلا نگم دیگه. یعنی دلم میخواد بیاین این وسط بشینین ببینین چه خبره. یه دوستمونم به این تختی من روشم گلاب زده بود، امام زاده ای شده اتاق که حد و حساب نداره.

حالا اومدم چی بگم اصلا، که من سر قولم برا نوشتن پست مذکور هستم. به زودی ایشالا. یه جا برسم خلوت باشه!


پ.ن: یعنی هنوز داره با پسره حرف میزنه. تا به اکنون به این نتیجه رسیدن پسره میتونه اینو کبری صدا کنه و خوشبحال پسره ست چون یه شماره آلمانی داره...اینطوریا