مراسم "جا خالی، با" بودم!، علی رغم خورشت سبزی که ظهر هول هولی خورده بودم و تا خود شیش بعدظهر حضورشو تو معدم حس میکردم، سالاد اولویه امشبو تا ته نوش جان کردم و به روی خودم نیاوردم شبی در راهه و خوابی!... مع ذلک، احوالات روحی حقیقتا میتونه به بهتر شدن یا بدتر شدن احوالات جسمی کمک کنه، عکسش صادق نیست ولی.

الانم خیلی تمایل دارم بخوابم، ولی کاروان موسیقی که داره تو چندتا خونه اونورتر فعالیت میکنه، مجال نمیده. دوستمون داره نهایت سعیشو میکنه جمعیتو وسط نگه داره، از جیغ و فریاداش پیداست، منتاها ازونورم حس میکنم همه استعداد رقص هیپ هاپ ندارن با این اهنگ تکنویی که شیشه‌های اتاقو تکون میده!

و منتظر یه حال خوبم تا یادآور پست بعد رو بذارم...


پ.ن:

دیدم ایشون برای من درخواست فالو فرستاده بود... داشتم به این فکر میکردم تو این بازار صفحات پابلیک پرمخاطب، جور دیگه نمیشه کار کرد؟ فقطم ماییم که همچنان در مورد انتشار عکس کودکان خودمون با خودمون درگیریم و با علم به پایداری این درگیری، با حدت و شدت ادامشم میدیم... من خودمو به زور اداره میکنم، و وقت کم میارم، چجوری یه مارکتینگ ادوایزر پدر، میتونه در این حد فعال باشه و به هیچ بخش زیرمجموعه‌ش ناقص نرسه!...