به پشت روی تختم دراز کشیدم و دارم سعی میکنم به اینکه باقی

ملت ساعت ۱۰ شب بارونی پاییزی چیکار میکنن، فکر نکنم، جاش

به این فکر کنم که کاش از فردا حالم بهتر بشه بتونم تختو ول کنم 

مثل آدمیزاد پشت میز بشینم.

دیشب عروسیش بود و اگه اون نصف قرص معروفو نمیخوردم و

ساعت ۹ شب بیهوش نمیشدم، میتونستم در حالیکه داره یکی یکی

سر میزای مهمونا میره و خوشامد میگه، باهاش تلفنی حرف بزنم

ولی نشد! و مجبور شدم به الی پیام بدم که قرص خوردم ممکنه 

خواب برم اگه خبری ازم نشد خودت از طرف من ببوسش و الخ.

منتاها دیدن عکسای دیشبشون امروز، از درد شکست دیشبم کم کرد.

امشبم کل مدتی که داشتم به آرمین سالاد اولویه میدادم، هی با

خودم تکرار میکردم "مادر شدن خیلی صبر و حوصله میخواد"،

دو تا قاشق غذاخوری سالاد اولویه رو تو ۵ ساعت خورد، اونم

با کلی ادا و بازی که از سمت بنده انجام میشد، ته همشون تکنیک

هواپیما داره فرود میاد بهتر جواب داد، اخرم یه قاشق مرباخوری

تهش اضافه اومد :/

شاید اگه گردن درد کمتری میداشتم، لذت بیشتری از غذا دادن بهش

میبردم، ولی نداشتم و نبردم، نشد ببرم یعنی!

هیچ هم دوست ندارم هرروز اینجا یه چیزی نوشته بشه، ولی روند

کاملا به خودم ثابت کرد کارایی مفیدم این هفته زیر خط فقر بوده

یعنی واقعا یه چیزیم شده، چون عموما تا نیفتم، باور نمیکنم یه

چیزیم هست!

چشمم به فرداست حقیقتا!

دعا بفرمایید...