توی پست قبل یه سوال پرسیدم، که فقط نسرین و لافکا جوابمو دادن از بین کسایی که اومدن و خوندن و رفتن البته!

راه حل نسرین چیزی بود که تا امروز انجامش میدادم و وقتی اطرافیان به نشونه تاسف سرشونو برام تکون میدادن، هیچ اهمیت نمیدادم و استدلال

میکردم این یه مکانیزم دفاعیه که من اگه تو این مورد خاص دارم، شماها تو موارد دیگه دارینش و به چیتون مینازین در واقع!

ولی امروز روزی بود که هیچ راهی برای گریز از ترسم پیدا نکردم چون اگه باز مثل دفعات قبل میگریختم، اسکلت بدنم فرو میریخت به زودی :|

بذارین قبلش اینو بگم که این پُستم، چنتا مطلب درهم داره که هرکدوم به خودی خود مستقل ئن، ولی موضوع پست قبل وجه مشترکی شد که

بخوام، یا خواسته بشم، که دربارش بنویسم.

حالا ادامه حرفم...

امروز چجوری به ترسم غلبه کردم؟

بذارین ماجرای شرایط فعلیمو بگم.

بعد از 5 سال (که این 5 سالم اگه وبلاگای گم شدمو پیدا نمیکردم، نمیفهمیدم سابقه 5 ساله داره) درد در ناحیه گردن و کتف و دست و چشم و

سر و ترقوه سمت چپ، این چند روز مشغول ام آر آی و آزمایش دادن بودم و خلاصه تهش یه فاکتور لازم برای تراکم استخونم خیلی پایین تشخیص

داده شد و قرار شد در اسرع وقت برم یه آمپول رو به قصد درمان بدم بهم تزریق کنن.

ترس من از آمپول، یه چیزی با مضمون فوبیا بود، در این حد که فقط کافی بود بهش فکر کنم، یا شکلشو تصور کنم، تا بدنم یخ کنه، ضربان قلبم بره

بالا و به موت اختیاری برسم یه کلام!

پزشک معالجم موکداً تاکید کرد که حتما آمپولو بزن چون خیلی پایینه و هی اینو با پیغوم پسغوم بهم یادآوری میکرد، چون از 5 شنبه تا خود امروز

من هی منتظر بودم آمادگیشو پیدا کنم که برم بزنم و هی روز موعود نمیرسید!

چجوری غلبه کردم؟

امروز قبل از اینکه پست قبلو بفرستم، همینجور که اینستاگرامو ورق میزدم تا حواسمو از اصل موضوع پرت کنم، رسیدم به صفحه پزشکی که فالو

میکنم... آدم جالبیه، حرفای قشنگی میزنه، و با اینکه از 24 ساعت شبانه روز 20 ساعت بیداره، مغز فعالی داره!

امروز روز تعطیل اونا محسوب میشد، رفته بود کوه و کپشنی که زیر عکسش نوشته بود نیرو محرکه خوبی برای من شد. نوشته بود:


"مهم نیست چقد حس میکنین زشتین یا زیبا، چقدر ثروتمندین یا فقیر، چقدر آزادین یا محدود، همیشه یادتون باشه، این فقط یک حس ئه، یه

ذهنیته که شما باهاش خودتونو شکل میدین... ذهنتونو آزاد کنین..."


دقیقا چیزی بود که باید یکی به من میگفت. با خودم فکر کردم این ترس فقط یه حس ئه که باید ایگنورش کنم چون واقعیت نداره...دیگه نخواستم

وارد فلسفه ترس و ضرورت و عدم ضرورت و واقعی بودن و نبودنش بشم چون تا همونجا کمکم کرد پاشم لباس بپوشم برم کلینیک! نخواستم با

عمیق فکر کردن بهش گند بزنم به موقعیتم.

وارد فضا که شدم بوی مواد استریل و اتاق تزریقات قلبمو دقیقه‌ای سیصد بار میتپوند! ولی هی با خودم تکرار کردم *you got this الان تموم میشه

این فقط یه حسه که خودت به خودت دادی و خودت میتونی از خودت بگیری، الان تموم میشه، یکم دیگه صبر کن... و گذشت و تموم شد و حدس

میزنم جسارتشو داشته باشم که به دفعه بعدی فکر کنم.

بله، سوزش و درد داشت، و این واقعیت و طبیعیت آمپول بود، ولی اون ترس که فقط یه حس بود، کاملا بیمعنی به نظر میرسید بعدش.

و من برگشتم خونه!

برگشتم خونه و اومدم ببینم کی چه راه حلی داده. مال نسرین رو خوندم و رسیدم به کامنت لافکادیو، که همینجا ازش عذر میخوام اگه عمومیش

میکنم با توجه به اینکه دوست نداره عمومی کامنت بذاره.

لافکا این پستش رو بهم رفرنس داد.

و الان میخوام برم سروقت لافکا، چرا؟ چون از لافکا بگم، انگار از همه گفتم، خودش یه مثال زنده ست.

حرفای خوبی توی پست هست، مخصوصا جان کلام که توی عنوانِ پستشه، یعنی "همه چی اونور ترسه"!

لافکا از ترسای خودش نوشته بود و یه جمله که:

"ترجیح میدادم بشینم و بگم نشد، تا اینکه برم سراغشون و بگم رفتم و نرسیدم"

(خدا بگم چیکارت نکنه، که کلیک راستو غیرفعال کردی)


این جملشو که خوندم، از ته دل یه تاسف شدید به حالش خوردم که چطور اینجور آدمی، هنوز متوجه نشده که چندین سال بعد، تکرار جمله‌ای

که حالشو خوب میکنه، جمله بالا نیست، اینه " رفتم سراغشون، تلاشمو کردم، و نشد" چون حسرت تلاشِ نکرده به دلش نمیمونه که هی

خودشو لعن و نفرین کنه بعدم به این و اون خودشو نشون بده بگه آه، این منم! درس عبرتتون!

ترسش از چی بود؟

پرداختن به علائقش که یکیش نویسنده نمایشنامه و فیلمنامه شدن بود. الان سوال من اینجاست که، تعریف شما از یه فردی که اینجا داره

وبلاگ مینویسه چیه؟ تعریفتون از مطلب خوب چیه؟ البته جوابارو با توجه به اینکه ژورنال ناسا یا نشنال جئوگرافیک نیست اینجا، برای خودتون

بگین! یه وبلاگ شخصی رو در چه صورت خوب میدونین؟

من مثلا برام خیلی مهمه که نویسنده هدفشو چجوری بیان کرده؟ چجوری جمله بندی کرده؟ چجوری قضیه رو ساده و شفاف و در عین حال

جالب بیان کرده؟

چجوری ماجرارو واسه فهمیده شدن سخت و ثقیل نکرده؟

چجوری طولانی مینویسه و خسته کننده نمینویسه؟

به نظر من لافکا تو پرداختن به متن خیلی ماهرانه عمل میکنه، یعنی همین پستی که برای من بعنوان جواب فرستاد، غافل‌گیرم کرد وقتی به

جمله دوست سربازش رسید که گفته بود "پول، اونوره ترسه".

چرا؟

چون برای من خیلی مهمه که نویسنده یه متن، تجربه و مثال شخصی از موضوعی که داره مینویسه داشته باشه، و اینکه چجوری اینارو بهم

ربط میده برام مهم‌تر.

بنابراین، لافکا (و البته افراد دیگه‌ای که میخونمشون و قلم خوبی دارن و خودشونم میدونن!)، اگه دنبال علاقه‌ش نره، یه بازنده واقعیه.

به نظر من، به فردیکه میترسه، ترسو نمیگن!

به نظر من، به کسی میگن ترسو، که به جای جنگیدن، فرار میکنه!

پس لافکا، باید اینو بدونه که تصوری که از الان و آینده خودش داره، یه تصور فاجعه‌س که هیچکس جز خودش تقصیری در رقم زدن اون نداره!

چون لافکا نمیجنگه، بلکه فرار میکنه، و برای فرارشم خدمت سربازی و رییس اون کارگاه و ایکس و وای رو مقصر میدونه در حالیکه خودش همینجا

چند موردو اسم برده که رسما در گشوده بوده! ولی خودش بسته.

پس!

ترس فقط یه حسه که ذهن ما ایجاد میکنه و خودمون میتونیم تغییرش بدیم!

پس!

همه چی اونوره ترسه!

پس!

کسی این وسط کاره‌ای نیست جز خودمون!

پس!

خودمونیم که دنیای خودمونو میسازیم!

نمونه موفق؟

نسرین یکیش!

همیشه واسم جالبه که چجوری میتونه تو هر حیطه‌ای که وارد میشه، جزو بهترینا باشه. یا حداقل تاپ 10!

نسرین به من گفت سمت ترسهام نمیرم، یا اگه قرار باشه برم؛ میگم خب! چاره ای نیست! کاری ازم برنمیاد!

و این یعنی جنگیدن!

حالا کی میتونه به من بگه اشتباه فکر میکنم؟!

چیز بدی نیست اگه از رویاهاتون و ترسهاتون و موقعیتایی که بخاطر ترسهاتون از دست دادین بنویسین.

یه زونکن کامل میشه واسه مراجعه اونایی که مثل امروز من تو هچل افتادن.

ضمن اینکه، کلا هیچوقت دیر نیست!!

...


* بنده عقیده دارم بعضی وقتا فقط یه جمله خارجکی از هر زبونی که شما بیشتر باهاش کیف میکنین، میتونه حق مطلبو ادا کنه، و البته

نظر شمائم محترمه.


اضافه شد:

نسرین این لینک رو برام فرستاده از یکی از پستهاش، و نوشته که ترس داریم تا ترس، یعنی به هر ترسی‌ام نمیشه غلبه کرد.

راست میگه، ولی من به نظرم این شبیه احتیاطه.

البته اینکه کدوم احتیاطا یه ترس به جارو ایجاد میکنن کدوما بیجا

منو میندازه تو یه لوپ.