داشتم و همچنان دارم با خودم کلنجار میرم که منطق ثبت یه سری چیزارو بصورت نوشتاری در خودم زنده کنم. واقعیت اینه به گذشته خودم که نگاه میکنم، انگار دارم به یه نفر دیگه نگاه میکنم، در این حد تغییر. دیروز ازم میپرسیدن الان به چی علاقه داری؟ برای جواب اونا درونیابی که میکردم میدیدم هیچی! نه که هیچی ها! اونا منظورشون این بود بین عکاسی که یه زمان دوسش داشتم، یا زبانای مختلف یا پیانو یا این یا اون، چیارو دوست دارم؟ فکر کردن به هیچکدومشون هیجانی رو درم ایجاد نمیکرد، جاش چیو دلم میخواست؟ الان تو موقعیتی که باید، با شرایطی که باید میبودم... یکی از همکلاسیای کلاس فرانسم، پزشکی میخوند، پسر باهوش و با استعدادی بود از نظر من، در این حد که بعد از شیش سال که همو ندیده بودیم، وقتی چند ماه پیش دیدمش، تعجب کردم که چرا تخصص امتحان نداد، چون مطمئن بودم اگه میخواست، میتونست. کار ندارم که اون زمان چیزی نگفت و من دو سه روز مونده به رفتنش فهمیدم داره مهاجرت میکنه. رفت امریکا، و الان هاروارده! ساعت خوابش هنوز تنظیم نشده و همزمان با ما استوریای اینستاگرامشو به روز میکنه. دیدن هر روزه ی حیاط مدرسه پزشکی هاروارد، یا مرکز بیمارستانیشون، با سابقه ای که من ازین آدم سراغ داشتم، باعث میشه شرایط فعلیم رو کافی نبینم، نه که باید ببینم ها، اتفاقا نباید ببینم و خب البته برای شماهایی که منو نمیشناسین خیلی ملموس نمیتونه باشه. آدم بعد از یه مدت از فاز رویاپردازی خارج میشه و واقعیتای زندگی عین سیلی میخوره زیر گوشش. عکاسی کردن، نقاشی کردن، ساز زدن، به ششصد زبون زنده دنیا صحبت کردن و و و، فقط وقتی راضیت میکنه که حرفه‌ت بوده باشه و توش به مرحله ای رسیده باشی که حرفی برای گفتن داشته باشی، وگرنه اگه فقط بعنوان یه "چیز" که بهش علاقه داشتی وقتتو صرفش کرده باشی، بعد از یه مدت نه تنها برات عادی میشه، بلکه مدام از خودت میپرسی "چرا؟! که چی؟!" مگر اینکه به موازاتش اون حرفه اصلیت رو به جایی رسونده باشی که بتونی دستتو بین یه جمعیت بالا ببری و من منی بگی!

میخوام بگم، از سوم دبیرستان نشستم به نوشتن، هی نوشتم، وبلاگ، داستان، شعر، کامنت گرفتم، کامنت دادم، فکر کردم خیلی خوش میگذره، و هیچ حواسم به زمان اون لحظه م نبود، گرچه خیلیا بهم میگفتن!...الان؟ تا که میام یه چیزی رو بنویسم، با این سوال مواجه میشم که :"خب که چی بشه؟!" و به نظرم درستم فکر میکنم، ولی متاسفانه یه بازه قابل توجهی از زمان مفیدمو از دست دادم. تا که میان قراری بذارن، هیجانی حس نمیکنم، احتمالا چون حس عدم رضایت از شرایط یا عملکردمو دارم...

اینا غر نیستا، آیه یاس خوندن نیست، با چشم گریون نیست و کلا درواقع هیچ چیز خاصی نیست! با صدای بلند فکر کردنه بیشتر!

اینهمه داستان برای چی گفتم؟! جالبه بدونین اصلا اینارو نمیخواستم بنویسم!! میخواستم درباره یه سفر بنویسم که هم یادم نره، هم بهرحال شاید خوندش دردی از کسی دوا میکرد، ولی نوشتن این چهار خط حس اونم پروند! :))... البته که خودم خودمو تحت فشار میذارم تا بنویسمش چون فکر کنم ایامش نزدیکم باشه.

القصه که، آدم اگر تو هر دوره‌ای، مناسب همون دوره یه چارتی داشته باشه، خیلی خوب میشه! گرچه یخورده درکش ممکنه سخت باشه...!


پ.ن: یعنی یکی نیست تو این شعاع چند کیلومتری از هر نقطه ای تو کشور به سمت مرزها، که بلد باشه خواب تعبیر کنه! :| من نمیفهم!