امروز باید یه سر میرفتم بیمارستان، که چندتا از رزیدنتای بخش قلب بیان سوالاشونو بپرسن. از قبل بهم گفته بودن خانوم فلانی مسئول بخش قلب کسیه که باید برم پیشش تا اتاق مربوط رو بهم نشون بده. تصوری که از خانوم فلانی داشتم، یه فرد میانسال نزدیک به بازنشستگی بود، ولی جاش یه دختر سی سی و یک ساله دیدم که نیم ساعت بعد از یکی از کارمندا متوجه شدم رشته‌ش زبان انگلیسی بوده، گرچه هنوزم یخورده دست به چونه میشم تا دربارش فکر کنم، واسم قابل درک نیست که چرا مسئول بخش قلب باید رشته ش زبان انگلیسی باشه! درواقع فکر میکنم اونی مدیریت بهداشت یا بهداشت بیمارستان یا اینجور چیزا خونده، مقدم‌تره بر کسیکه زبان خونده، ولی خانوم میز بغلی معتقد بود "الان همه چی با پارتی حل میشه".

بعد از یک ساعت، داشتم وسط اتاق قدم میزدم و کمرو ماساژ میدادم که یه دختره هراسون یا حداقل از نظر من هراسون، وارد اتاق شد و به واقع هنوزم صحنه برام تاره که بدو ورود داشت با کدوممون حرف میزد، من یا خانوم میز بغلی!... یکی از رزیدنتایی بود که چهارشنبه هفته پیش بهم زنگ زده بود و انقد عجله دارم عجله دارم گفته بود که من تا خود خونه تحت تاثیر فضای تماس تلفنیمون، اسفند رو آتیش طور رانندگی کرده بودم! امروزم وسط زمین و هوا گازشو گرفته بود سوال میپرسید، انقد جو رو دور تند بود که با اینکه رفته بودم پشت میز، نمیشد بشینم رو صندلی!!! نه که فرصت نشه ها!! یه جور تنش زمان تو فضا بود به نظرم! حتی وقتی بهش گفتم :"میخواین بشینین؟!" یا دستش یه چیزایی تو هوا کشید که من همچنان در بهتم دقیقا چی میخواست بگه! سوالشم که جواب دادم اصرار داشت یه جور دیگه جواب بدم که هزینه کمتری براش داشته باشه!... آخرم بدو بدو از در رفت بیرون! خانوم میز بغلی بلافاصله پانوشت زد که این کلا مدلش تنده، همیشه م عجله داره...من داشتم به مریضاش فکر میکردم.

یکی دو ساعت که گذشت، یکی دیگه از رزیدنتا رسید که من هفته پیش برای مقاله‌ش چندتا پیشنهاد داده بودم، البته هفته پیش اسمش پیشنهاد نبود، ایراد بود، امروز که خودش اومد، اسمشو عوض کردم گذاشتم پیشنهاد! ب بسم الله گفت خانوم فلانی!! چقد ایراد گرفتین از کار من! بابا من کارم تموم شده، اینو دادم شما بخونین فقط! گفتم آقای دکتر! همینجور که تو علم پزشکی هر روز یه مقاله جدید میاد، باقی علومم همینجورن... و اینگونه شد که ترجیح دادیم اینارو پیشنهاد کنیم تا ایراد! هرچی م بهش میگفتم بابا! الان ممکنه یه نتیجه دیگه بگیری اگه درست بری! معتقد بود "نــــه"! یه چیز آسون، ساده!...درباره ژورنالی که میخواست مقالشو بهش بفرسته هم وقتی داشتیم صحبت میکردیم و من داشتم بهش چندجارو معرفی میکردم، میگفت مهم نیست! برای کار من و شغلم که مقاله ارزشی نداره، صرفا برای دفاعمه، اونم یه ژورنال باشه که سخت نگیره بسه. و داشت میفرستاد واسه ژورنال دانشکده!...

کلا تصورم از بخش آکادمیک جامعه یه چیز دیگه بود قبل از بعضی ماجراها، ولی ریخت بهم!...داشتم چند روز پیش فکر میکردم که کشور الان دست افرادیه که دست کم سی چهل سال پیش آموزشای آکادمیک دیدن، و بعضا شرایط اینه! بیست سال دیگه، این میزا تحویل اونایی میشه که الان دارن مراحل آخر آموزشاشونو میبینن خوشبینانه، چه پیش‌بینی میشه کرد؟...


پ.ن: احسان علیخانی پریشب طبق معمول بدون مقدمه یهو روشو کرد به دوربین، گفت مسئولای محترم! شما تلگرامو بستین، الان از بچه هشت ساله تا پیرمرد هشتاد ساله دنبال وی پی انه! بعد چند سال دیگه باید میز فکر تشکیل بدیم، بشینیم فکر کنیم فلان جوون چرا فلان جرمو مرتکب شده، احتمالا چون وقتی پیگیریش کنیم میبینیم همون هشت ساله هه ست که طی پروسه نصب وی پی ان، یه چیزایی رو دیده که نباید!... به نظرم داره شرایط به سمتی میره که من شخصا دیگه هیچی نمیدونم!:))


*یک سری با خصوصیات جالب در ریاضیات