روز اول... نه، روز اول نبود، روز اولی بود که بطور رسمی وارد شدم تا پشت میزی که عاریه از دکتر میم بود بشینم. خانوم میز روبرویی همونجور که داشتم سعی میکردم دستمو به دستگیره پنجره تو ارتفاع دو متری برسونم، بهم گفت روزای شنبه هر هفته اینجا جیغ و فریاده، و وقتی چهره پرسشگر منو دید ادامه داد :"فوتی دارن دیگه". دو هفته بعد وقتی داشت ورقه‌های روی میزشو جابجا میکرد، زیر چشمی یه نگاه بهم انداخت و گفت :"خیلی خوش‌شانسی، از وقتی اومدی سر و صدایی نبوده". درست چند روز بعد که "علامت سوال گنده‌ی من*" نشسته بود روی صندلی بغل خانوم میز روبرویی، صدای ضجه زدنای خانومی که محوطه بیرونو گذاشته بود رو سرش تمام تمرکزمو گرفته بود. هر فریادی که خانومه میکشید، من کشیده شدن یه رگ که یه مسیری بین پشت سرم تا یه جایی نرسیده به معده‌م رو طی میکرد حس میکردم. واکنش طبیعی علامت سوال گنده‌ی من وقتی‌ کلافه بلند شدم تا پنجره رو ببندم، همونجور که سرش پایین بود و داشت برگه‌های آزمایشو امضا میکرد، زمزمه آهسته "فوتی دارن دیگه" بود که باعث شد پنجره رو با شدت بیشتری بهم بکوبم، البته غیرارادی!

الان؟...الان وقتی بیرون میرم و صورتای قرمز و چشای پف کرده رو میبینم، دیگه اون رگه تو اون مسیر نمیگیره و حس نمیکنم یه گردو مسیر تنفسمو بسته، فقط لبخندم محو میشه و مغزم تا چند صدم ثانیه‌ای خالی...

اصلا چیزی بنام عادت وجود داره؟