پرتقالو از وسط نصف کردم، نصف اون نصف رو گرفتم دست چپم و چاقوی زنجانی رو دست راست، به هدف نصف کردن این نصفِ نصف، نوک چاقو رو به سمت چپ متمایل کردم و اولین فشارو وارد... انگار که آرشیو حافظه‌م اون یک ثانیه رو پاک کرده باشه، فرض کنین به سختی یادم بیاد جزییاتو، نوک چاقو به هسته وسط پرتقال گیر کرد و فشاری که از سمت من بهش وارد میشد یهو انرژیه رو آزاد کرد و جای پرتقال که حالا از کف دست چپم افتاده بود، فضای داخلیه دستم و نزدیک انگشت اشاره رو عمیق برید. تو یک میلیاردیوم ثانیه ترکیبی از حس سوزش و درد(چون روی استخون بود) سرازیر شد توی چشام و واسه یک میلیاردیوم ثانیه خشکم زد!...از سمت شستم یه رگ میرفت به انگشت اشاره‌م و تو این فاصله که خون رو کنار میزدم، زخمو باز میکردم تا دنبالش بگردم که ببینم بریده شده یا نه، چون اگه بریده شده بود شکم برای بخیه زدنش به یقین تبدیل میشد... لباس پوشیده و اماده باز کردن در ماشین بودم و همینجور که دودوتا چارتا میکردم چجوری هم رو زخمو بگیرم هم فرمونو، دستمالو برداشتم و دیدم خونش بند اومده! همچنان میسوخت و درد میکرد، اما ظاهرش هیچ همچین چیزیو نشون نمیداد...هنوزم میسوزه و درد میکنه، ولی ظاهرش هیچ همچین چیزیو نشون نمیده... زخم عمیق دست من خوب کارشو بلده...