یه روز یه نفر بهم گفت "خصوصیت خوب آدما اینه که عادت کردن رو بلدن"... اون روز و اون روزا، ازون روزای کذایی بود که رو ابرا سیر میکنی و فکر میکنی دنیا همیشه همینقد باحال و پرهیجانه... کلا هیچ درکی از چیزی بنام "شرایط سخت" نداری (چه بسا همین الانم نداریم، گرچه یه چیز کاملا نسبیه) و سختی برات خلاصه میشه تو صبح زود بیدار شدن و تا ساعت هفت بعدازظهر کلاس بودن و میانترم و پایانترم دادن و غیره.

بعد که زمان گذشت و شرایط عوض شد و من یخورده بزرگتر شدم، فهمیدم چیزی بنام "عادت کردن به شرایط" وجود نداره، و این چیزی که بهش "خصلت خوب عادت کردن" میگفتم، در واقع حالت گیج و منگ ناشی از تکرار یه شرایط سخته...و بعدتر که بیشتر گذشت و به روزای الانم رسیدم، فهمیدم نه! درواقع چرا! "عادت کردن" وجود داره، اما نه به شرایط، چون هربار، هراتفاقی، همون تنش‌ها، هیجانات یا واکنشارو داره، اما چرا قبولشون راحت‌تر میشه؟ سوای بحث تکامل مغز شخص خودم از ده سال پیش تا الان، جوابی که براش به نظرم مناسب اومد این بود که "به عادت کردن، عادت میکنیم"، یعنی دیگه مثل روز اول از واکنشای خودت جا نمیخوری، بلکه وقتی یه تنش بهت وارد میشه، میدونی تهش چه خبره و دیگه اوقات کشنده "اولین"‌هارو نداری.

این میشه که هنوز به شنیدن حرفای بی‌ملاحظه، به دیدن دایرکت قلب همکلاسی سابق توی اینستاگرام، به روبرو شدن با آدمایی که دوست ندارم، به حرف زدن تو شرایطی که برام سخته، به کارای اداری، به حسادتای مسخره زنانه تو محیط کار، به نه شنیدن، به شکست خوردن، به پلاسکو، به زلزله، به سانچی و به هزارتا چیز دیگه هنوز عادت نکردم، هنوز بدنم یخ میشه و یه موج گرما میدوئه زیر پوست صورتم و مغزم ثانیه‌ای اِن راه حل بصورت غیرارادی ازش میگذره، اما راحت‌تر از اولین بارهای هرکدوم شرایط استیبل میشه. چون لازمه "عادت کردن"، پیدا کردن پیچ و خم‌های خودت و پیدا کردن قلق اون ماجراست.


پ.ن: خیلی استقبال میکنم از کسی که بیاد در جوابم بگه "تو هیچی بلد نیستی، سوس بابا!". با یه دسته سوال از 8 روز پیش تا امروز که کشتی غرق شد مواجهم:

1. اون فیلمی که روز اول شبکه خبر پخش کرد که یه نفر با گوشی گرفته بود و نشون میداد دوتا کشتی خوردن به هم، هیچ آتیشی رو نشون نمیداد! یعنی فرصت بیرون پریدن، تو آب پریدن، درخواست کمک کردن و قایق نجات به آب انداختن وجود داشته!

2. سی و دو نفر تو این کشتی بودن که مهندس ارشد و افسر دوم و کاپیتان هم قاطیشون بوده، یعنی یکی که سواد داشته! کار بلد بوده! یه چیزی سرش میشده! پس وقتی کشتی تصادف میکنه (چگونگی همینم برام سواله که بماند)، یکی بالاخره تو این 32 نفر بوده که سواد داشته باشه و احتمال بده الان یه انفجار در مقیاس عظیم رخ میده و درجه حرارت کشتی میرسه به 900! چون قطعا بالاخره یکی تو این 32 نفر خبر داشته بار کشتی میعانات گازی و سوخت‌های محیرالعقول و اشتعال زاست! پس قاعدتا باید همرو تشویق به فرار میکرده، وقتی نکرده، لابد قرار نبوده اینجور اتفاقی رخ بده!

3. میگیم انفجار لحظه اول رخ داده و اصلا مورد 1 و 2 درست نیست! خب واکنش طبیعی هر انسانی وقتی توی دود یا آتیش یا کلا خطره، فرار از شرایطه، و جایی توش آتیشه و کنارش تیلیریاردها تن آب، واکنش طبیعی پریدن تو آبه! میگیم 1 نفر نپریده، 2نفر نپریدن، ناخدا با اکیپ عرشه خواستن فداکاری کنن تا اخرین لحظه تو کشتی بمونن، 10 نفر نپریدن، آقا 20 نفر نپریدن! هر 32 نفر باهم نپریدن یعنی؟!!

4. درصورت صحت مورد 3، میگیم نپریدن تو آب چون احتمال میدادن غرق شن، چون احتمال میدادن تو آب آتیش بگیرن، چون سرد بوده، چون جلیقه نجات نداشتن (!!!!!!!)، خب اوکی! پس باید سوار قایق نجات میشدن، قایق نجات کو؟ اون نفر اولی که روز دوم جسدشو پیدا کردن که پریده بود تو آب، قصدش انجام واکنش مورد 3 بوده، ولی قایق ندیده که پریده تو آب! کلا سوالم اینه قایقا کجا بودن؟ اصلا بودن؟ اگه بودن کجا بسته شده بودن؟!

5. در صورت صحت مورد 3، خب اون کشتی که بارش غلات بوده هم پس همزمان انفجارو دیده، یعنی همون لحظه که دوستان چینی داشتن فرار میکردن تا نجات پیدا کنن، کشتی ما یه انفجاری رو دیده، خب، اوکی! لحظه اول که اگه قرار بود همه دود نفس بکشن بمیرن که اونام مرده بودن! پس تو این فاصله حداقل 5 نفر از اون 32 نفر باید میپریدن تو قایق نجات اون دوستای چینی تا فرار کنن! وقتی نپریدن لابد یا آتیشی نبوده، یا قرار نبوده اینجور آتیشی تو اینجور مقیاسی رخ بده! چون رو همون حساب احتمالم اگه بود، بالاخره یکیشون میپرید با اون چینیا خودشو نجات میداد، هر 32 نفر باهم تصمیم داشتن مرگ دسته جمعی کنن؟!! این مساله که دود سمی نفس کشیدن لحظه اول از دنیا رفتن هم که کلا تو گلوم گیر میکنه! همه 32 نفر رفتن وایستادن تو مسیر دود، نفس کشیدن؟!

6. وقتی هیچکدوم اتفاقات بالا با عقل من جور درنمیاد، نتیجه میگیرم این 32 نفر بیهوش بودن! یعنی یا بیهوش شده بودن، یا یه جایی محبوس بودن که نه میتونستن فرار کنن، نه بپرن بیرون، نه سمت قایق برن، نه هیچی! و چون 32 نفر یهو همزمان بیهوش نمیشن، پس یکی بیهوششون کرده یا حبسشون کرده، یا یه کاری کرده بهرحال!...

لافکا میگه :"حدسیات و فرضیاتت خوب بود تا این نتیجه رو گرفتی!:))))" ، میگم آخه آدمیکه دست و پاش تحت کنترل خودش باشه چیکار میکنه به عقیده شما؟ :دی....