آفتاب با قدرت میتابید، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای باد بود که توی ایوون‌ها میپیچید، کسی نبود که صدا و نگاهش دبشی فضارو ازم بگیره، و فقط من بودم و خودم... داشتم به داشتن یه غار شخصی رو نوک قله یه کوه فکر میکردم...