پست قبل، لافکا بهم میگفت تو که دوستای خارجی داری، بگو برات اول کتابات یه چیزی بنویسن

اینو که گفت، یادم افتاد آره! یکیشون یه کتاب از پابلو نرودا بهم داده بود، اولشم برام یه چیزی نوشته بود

ولی هنوز فرصت نکردم عکس بگیرم و بذارم.

همون یکیه فقط! ولی باز کاچی به از هیچی

...

حالم؟

شبیه یه گوشه رینگ افتاده‌ست که قیافه‌ی کسیکه ازش متنفره میاد جلو چشمش و انگیزه تکون خوردن

بهش میده.

مثلا مثل اون سکانس گشت2 که بنده رو حساب مشمول توفیق اجباری شدن، شونصد بار تو قطار

دیدمش :||||

درباره حالم میگفتم

آدما خیلی کثیفن

میتونن خیلی وحشتناک بشن و شما نفهمین

میتونن ماسک بزنن، و جوری دروغ بگن که شما قسم به روز و شب و اونا بخورین و هیچ احتمال ندین

چه موجودات وحشتناکی پشت این ماسک وجود دارن

نمیخوام توضیح بدم

نمیخوام مرور کنم

و حتی انقدر نمیخوام و نمیخوام که ممکنه برگردم و همه اون چیزایی که به این آدمای کثیفِ به ظاهر

قدیس مربوط میشه رو محو کنم.

...

به کی میشه اعتماد کرد پس؟

یکی بیاد با من ازین هوای کثیف دور شیم، بریم یه جای دور، اونور دریاها

همونجا که آسمونش آبی‌تر و آدماش قشنگ ترن...