توی راهرو وایستاده بودم، منتظر بودم خانوم میز روبرویی بیاد که من برم اون سمت بیمارستان. خانوم کاف (ترجیحم اینه از حروف الفبا به جای اسامی مستعار استفاده کنم :پی ) خدمات بیمارستان، یکی از تختارو آورده بود توی راهرو و داشت دونه دونه میله‌هاشو دستمال میکشید. یه تخت بیمارستانیو تصور کنین، یه تیکه داره که از کمر به بالای مریضو میاره بالا که خود اون یه تیکه متشکل از سه چهار پنج قطعه بهم جوش داده شده‌س، یه تیکه داره لگن به پایینو میاره بالا، که اونم باز همینطوره، یه سری تیکه‌های دیگه داره که تجهیزات برقی تخت توشه، اونام همینجورن، یه تیکه داره مال جای سوند و ایناست، و یه سری تیکه‌های دیگه که من اسماشونو نمیدونم، کلا یه جسم فلزیه با هزار تیکه! داشت اینو با این دستمالای تنظیف و یه اسپری دستمال میکشید، نمیتونن شلنگ آب بگیرن چون برقیه و میسوزه. خانوم کاف سیستم کار کردنش یه جوریه که وقتی آدم کنارش وایستاده، عذاب وجدان میگیره، دلش میخواد دستمال به دست بشه کمک بده! امروزم من همینجور که داشتم عرق شرم میریختم، دو دقیقه یبار بهش میگفتم :"از کت و کول افتادین، دو دقیقه نفس بکشین بعد ادامه بدین!!" که چیف رزیدنت از در بخش اومد تو و با دیدن ما دوتا رهسپار شد اینوری. تا که رسید، حرفای منو تکرار کرد، خانوم کاف در جوابش گفت :"کاش همه مثل شما بودن آقای دکتر" و تمجیدش ما بین جملات من که داشتم میگفتم :"به جای این موضوعایی واسه پایان‌نامه هاتون برمیدارین، بیاین برین یه موضوع مشترک با گروه مهندسی برق بردارین این بیچاره تو شستن تخت ششصد کیلویی راحت بشن دکتر!" گم شد. دکتر که رفت، خانوم کاف ادامه داد :"چقد این پسر با تربیت و با ادبه، چقد من ازین خوشم میاد". منتظر واکنش من نشد و شروع کرد اسم چنتا از قدیمیا و جدیدیارو آوردن و تعریف کردن که فلان خانوم دکتر که باباشم دکتره، اصلا سلام کردن بلد نبود، برعکس دکتر فلانی که از در میومد تو احوال میپرسید، یا مثلا ورودیای دو سال پیش یه پسر اصفهانی بود، انقدر این پسر باشعور بود، انقدر من دلم براش تنگ شده، میومد میگفت کاری ندارین؟ چیزی نمیخواین؟ برعکس فلانی که اصلا نگات نمیکنه! گفتم :"خانوم کاف، شاید اخلاقشونه، بالاخره، خیلی به دل نگیرین" گفت سلام نکردن به اخلاق نیست! اگه به اخلاق بود به اتنداشونم (استاداشون) سلام نمیکردن! دیدم راست میگه! گفتم :"میدونین خانوم کاف، بطور کل، تحصیلات الزاما شعور نمیاره، یه راننده ماشین سنگین چند وقت پیشا کنار من نشسته بود، انقدر این آدم پخته و زیبا صحبت میکرد که خیلی از اساتید دانشگاه به پاش نمیرسیدن" گفت آره! من همیشه میگم خدا قبل از اینکه به آدم چیزی بده، لیاقت و جنبه‌شم بده!... بعدم صحبتامون حین رسیدن یکی از اتندا قطع شد و اون تختو بردن تا یه تخت دیگه بیارن!

بطور خلاصه، چندین ماه گذشته من خلاصه میشه در ماجراهایی که با افراد لول بالای آکادمیک داشتم! دهنی از ادم ها در فضای فعلی صاف میشه که شاید باور کردنی نباشه.

حالا باید یه وقت بذارم منحصرا درباره قشر پزشک بنویسم!... بطور کل!... سبزیاتونو بشورین آماده پاک کردن. یه خروار حرف دارم.