به پشتی صندلی تکیه داده بود، خودشو به سمت راست متمایل کرده بود و همینجور که سعی میکرد لبخند محوشو حفظ کنه، دستشو دراز کرد تا لکه باقی مونده دسر شکلاتی رو از گوشه لب اون پاک کنه...
و صدای داریوش رفیعی میومد که  میخوند:
شب به گلستان تنها، منتظرت بودم..