تا حالا شده حرفای خودتو نفهمی؟!

...

یه ضعف خیلی بزرگ که تا سال 89 داشتم، این بود که از سال 85 تا 89 وبلاگ پاک میکردم با هر آرشیوی که داشت، و باز یکی دیگه و باز یکی

دیگه و باز... تا شد 89!

89 فهمیدم اینکار اسمش جز حماقت هیچ چیز دیگه‌ای نمیتونه باشه... دلم میخواست بدونم سال پیش مثل این موقع دغدغه‌م چی بوده؟ و

نمیتونستم... فهمیدم جای پاک کردن صورت مساله، بهتره یه مدت مشکل رو رها کنم، تهش اینه که خودش حل نمیشه و توام هیچوقت بهش

برنمیگردی...و این شد که جای پاک کردن، میرفتم و یه مدت نمیومدم، اما خاطراتم سر جاش میموند...

حالا،

داشتم بعد از مدتها، و این مدتها که میگم، واقعا مدتهاست، بعد از 4 سال، یه وبلاگ که حقیقتا از نویسنده‌ش خیلی چیزا یاد گرفتم، و از اون

دست آدماست که هیچوقت فراموشش نمیکنم رو بطور اتفاقی و خیلی اتفاقی پیدا کردم و باز کردم و خوندم... خوندم و خوندم... رسیدم به سال

1390... خوبی این وبلاگ و درواقع صاحبش این بود که عقیده به باقی گذاشتن یادگاریا داشت، اگه من پاک کردم، اون نکرد...خیلی وقته که

نویسنده‌ش دیگه نیست و دیگه وبلاگش بالای به روز شده‌هام نمیاد (و اعتراف میکنم دلم برای اون روزها تنگ شده)...

کامنتای خودمو خوندم و هرچی بیشتر خوندم، کمتر خودمو فهمیدم!

انگار که یکی دیگه نوشته بودشون...

تا مغز استخون درگیر خودم شدم! و هنوزم هستم... پُستهاش ادامه داره و من دارم هی به عقب برمیگردم و هی با خود شیش سال پیش

و بلکم بیشتر خودم مواجه میشم، و هرچی بیشتر مواجه میشم، هرچی بیشتر خودمو میخونم، کمتر میفهمم...

ترسناک نیست؟... آدمی که باخودش غریبه میشه؟

یعنی خود الانم رو بعدها میشناسم؟...