گفتیم اسنپ پلاس بگیریم ببینیم چجوریه، زد ۲۰۶ سفید به رانندگی اقای قاف.

از طبقه بالای سالن B فرودگاه امام تا اونجا که ساختمون به بیابون وصل میشه مارو دنبال خودش کشوند تا رسیدیم به ماشین، کوله چرخدارمونم گرفته بود دستش دِ برو! میگفتیم داداش، این چرخ داره ها، میگفت نه زورم زیاده.

هنوز یه لنگ پامون بین در و زمین معلق تو هوا بود که راه افتاد، همینجور که با سرعت ۶۰ پیچ فرودگاهو به سمت آزادراه تهران قم میپیچید، شروع کرد به تعریف که الان پسرخاله م داره میره آلمان، دیگه منم دارم میرم تهران. 

مائم تو برهوت عذاب وجدان که نذاشتیم ایشون پسرخالشو بدرقه کنه مونده بودیم که کم کم پرده‌های حجاب کنار رفت و اروم گرفتیم ما!

تا خود تهران یه بند با این و اون تلفنی حرف زد، و همینجور که گاز میداد و صدای بوق بوق اژیر خطر سرعت ماشینشو ایگنور میکرد سبقت میگرفت و حتی یه جا خداشاهده با سرعت ۱۰۰ رفت چسبید پشت یه پرایده حالا چراغ رو چراغ که طرف بکشه کنار، اون بدبختم تو سبقت خودش!

با سلام و صلوات و نظاره گر بودن مکالمات تلفنی و ارسال فایلای صوتی تلگرام ایشون رسیدیم تهران بالاخره.

دید ما هیچی نمیپرسیم، خودش شروع کرد که اره من راننده سفیر آلمانم! میدونین!

ما دفتر مهاجرتی داریم همرو با تضمین میفرستیم اینور اونور، الان این پسرخالمو میبینین؟ ویزا اقامتی گرفتیم فرستادیمش المان، الــــــبته ۳۰ تومن بدهکاره ها، اونم اگه نده برسه ایتالیا بچه هامون نگهش میدارن نمیذارن بره! بله خانوم، کاره، شوخی نداریم که!

وقت سفارت دو سوته میگیرم براتون، الان یه دختره رو چن وقت پیشا سوار کردم دیدم گریه گفتم چته؟؟؟ گف وقت سفارت ایتالیا بهم نمیدن، گفتم گریه نداره که الان برات ردیف میکنم، گف ۵ تومن همین الان میریزم به کارتت، گفتم خداییش؟ گفت اره! اقا زنگ زدم رفیقم سه سوت حل شد گفتم شماره کارتمو میدم پولو بریز کدو بهت بدم، پولو داد تمام.

اتریش میبریم نفری ۱۴۵ میلیون، کانادا میبریم اینقد، المان اونقد.

کارمه.

ببخشید یه دقه!

الو علی! ببین پولو ندی نمیذارن رد شیا، اره سفته م خوبه بده خاله میرم میگیرم ازش.

خدافظ.

اره خلاصه.

بعد گورومپ افتادیم تو یه چاله کف ماشینش گرفت، گف طوری نیست فددا سرتون این ماشین کارمه من نون میخورم از این ماشین اصلیم سراتوئه (فکر کنم!) اونم تو پلاس گاهی میرم باهاش( اینجا بود که ما فهمیدیم کلا داداشمون این کاره س ۲۰۶ ئم تو پلاس زده الکی!!)... 

ما پرسیدیم داداش تو که خودت این کاره ای چرا نمیری اونور؟

اقا اینو گفتیم انگار بلا گفتیم!

شروع کرد که اره من چن ماه پیش خواهرم سوئد بودم، خواهرم کاخ داره ها، شوهرش مدیر یه بانک بین المللی خواهرم دکتره و الی ماشالله.

یه سری چیزای فاجعه م تعریف کرد که ما از گفتنشون معذوریم انصافا!

باباشونم طبق اظهارات خودشون آقای قاف بزرگ بودن!

هیچی دیگه.

گونه های اصیل در حال انقراضن، مومیایی چیزی باید کردشون!

خواستین برین خارجی جایی، بگین به اقای راننده سفیر المان که روزا تو اسنپ کار میکنه و باباش اقای قاف بزرگه و خواهرش دکتره و شوهرخواهرش رییس بانکه و کاخ دارن تو سوئد زنگ بزنم دو سوته کارتونو ردیف کنه.

آره.