در حال پایین اومدن از پله‌ها برای بار ششم بودم و داشتم نتایج شکست احتمالیم از مذاکرات یکطرفه‌م با دکتر رو تحلیل میکردم که توی پاگرد پله‌ها متوقف شدم و پرت شدم به سال 92. داشت از پله‌ها بالا میومد که با "سلـــــــــــــــام :) O0 " من مواجه شده و اونم متوقف شد. هر پله‌ای که اون بالا میومد، ضربان قلب من تندتر میشد و انقدر شرایط به سمت awkwardئی پیش میرفت که جمله دوم من تبدیل شد به "موهاشووو!" ، در حدیکه خودم از درون خودم پرت شدم بیرون، یکم از بیرون خودمو نگاه کردم سری به نشونه تاسف تکون داده و ترجیح دادم هیچوقت برنگردم سرجام.

به شدت در حال چرت و پرت گویی بوده، و حس میکردم قلبم داره تو چشمام میزنه! در این حد که وسط حرف زدنش وقتی داشت میگفت چقدر چهره‌م بچه شده(!!)، گفتم خب تو برو منم برم ببینم دکتر اومده یا نه، بدبخت جز "باشه" عکس العمل دیگه‌ای نمیتونست نشون بده به واقع.

هم‌اکنون و درواقع از لحظه‌ای که نشستم تو ماشین تا الان، چنتا سوال بصورت کُرَوی اطرافم در گردشن:

1.مریضی وقتی آمادگیشو نداری سلام میکنی؟!

2.دقیقا چت شد یهو؟!

3.حقیقتاً اون چرت و پرتارو از کجا آوردی بعنوان مکالمه پس از 4 سال و چند ماه تنظیم و بیان کردی؟!

4.آخه وسط حرف زدن طرف میگن برو؟!! نه!! خدایی؟!

5.اون انتقال پیشنهاد بیرون رفتن هما چیبود دادی اون وسط! الان باز با اون فرد محترم یه جا دور هم باشین خوبت میشه؟!

6.اونجا تو فاصله سی سانتی متریش بودی نپرسیدی چجوری داری سه روز دیگه میری امریکا، چطور، چگونه! الان نشستی دنبال جوابا؟!

7.بعد اون تپش قلبت چی بود؟! خب چرا هرسری اینگونه میشی؟! دقیقا انسان‌های مذکر باید چگونه باشن تا تو اینگونه نشی؟! (در برخی موارد البته)

8.برو دلتو خوش کن به اینکه بهش زنگ زدی که حرکات عجیب غریبتو بپوشونی! بعدم دلتو به مابقیش خوش کن! شد؟!


هر سری‌م دور سوالا تموم میشه، یکی میاد تهشونو امضا میکنه "یک احمق"... معتقدم هر انسانی باید به زوایای خودش آگاه باشه، یا بره یه جا یکی آگاهش کنه :|... من مثلا برم ببینم هولدن مشاوره از راه دورم میده یا نه :|.


پ.ن: و اگه مشتاق به دونستن نتیجه مذاکره‌م با دکتر شدین هم باید بگم که شکست مفتضحانه‌ای بود شنیدن "نه" شون!