تقریبا یه روز و نصفی که اینجاست.

جناب اخوی، یزد پیداش کرده بود، دکتر برده بود و فهمیده بود تصادفی بوده، با ضعف در قدرت بینایی، بویایی و عضلانی.

نمیدونم بخاطر تغییر محیطش و عوض شدن روحیه‌ش یا کم‌کم بهتر شدن حالش، هرچی که هست، دیروز عصر و امروز حالش خیلی بهتره.

میدوئه، از پله بالا و پایین میره، منو که شناخته دنبالم میاد یا میدوئه طرفم، با اینکه هنوز به صدا و بو اونجور که باید واکنش نشون نمیده و با دست

و پا میره تو ظرف غذا، ولی به نظر خیلی بهتر میاد.

فعلا که داره دارو میخوره، تا یکم بزرگ شه و بعد ببینیم چه میشه کرد باهاش.

فکر میکردم یه زمانی میتونم حیوون خونگی مثل سگ نگه دارم، ولی از دیروز تا الان بس که سرفه زدم و واکنشای حساسیت زا نشون داده بدنم

از خودش، منصرف شدم بالکل.

چیزی که این وسط برام عجیب و جدیده، حسای متفاوت و بعضا متناقضیه که دارم تجربه میکنم.

دیروز کلی نگرانش بودم در این حد که نمیذاشتم جایی مورچه هست بشینه، چوب که بهش گیر میکرد و بخاطر ضعفش نمیتونست جداش کنه،

دلم میخواست برم کمک ولی خودمو نگه میداشتم چون معتقد بودم باید خودش بتونه از عهده خودش بربیاد چون من همیشه کنارش نیستم،

ظهر که بهش ماهی داده بودم، چون ماهی آب میکشه و تشنه میکنه آدمو، با ظرف آب دنبالش میرفتم ظرفو میگرفتم بالا جلوی دهنش تا ببینه

و بخوره چون فکر میکردم تشنشه، نمیتونه بفهمونه و ممکنه اذیت بشه، تا شب کلی با خودم کنار اومدم که ظرفو دیگه جلوش نبرم، بذارم تو

مسیرش که خودش بخوره چون کسی ظرف جلوش نمیگیره!

فکر اینکه نیاز به مادرش داره تا تمیزش کنه، بوش کنه یا بهش یاد بده چجوری از جایی بالا پایین بره، از دیروز کلی بهمم ریخته بود در این حد که

دستکش میپوشیدم، مینشستم کنارش نازش میکردم تا خوابش ببره، انقد دیروز باهاش تمرین کردم تا یاد گرفت از پله بپره بالا و به ترسش غلبه

کنه و بپره پایین...

خلاصه ش اینه که، دارم از دیروز به نو محبتی که خدا به ما داره فکر میکنم

وقتی یه گربه رو میشه اینجوری دوست داشت و نگرانش بود، حس مادر فرزندی و خدا بندگی چجوری میتونه باشه پس!




اسمش؟

کیت‌کیت، سه ماهه، گرچه که جثه‌ش نسبت به سنش خیلی کوچیه