از سفر برگشتم و استخونی سبک کردم اصلا!... مشهد بودم. سوای هواش که من هیچوقت درک نکردم چرا باید بعضی جاها گرما با رطوبت قاطی باشه و اصلا گرمای خالی مگه چشه، باقیش بهشت برین بود. حسای متفاوتی رو تجربه کردم، آدمای متفاوتی رو دیدم، و چیزایی تو دلم بودو ریختم بیرون خلاصه! بعنوان مثال، پنجشنبه هفته پیش که شب احیا بود، کتاب بدست رفتم که یه جارو پیدا کنم بشه هم ضریح رو دید، هم صدای دعای جوشنُ شنید. سیستم شب احیا حرم اینجوریه که گویا اطراف ضریح امام رضا صدا پخش نمیشه، باید یا بری رو صحن، یا که با فاصله از ضریح بشینی. اون صحن سنتی امام که سقاخونه داره و پنجره فولاد، اونو انتخاب کردم رفتم ضلع غربی اون در طلایی زیر اون طاق طلایی وایستادم تا دعا شروع بشه. وایستادم زیرا اگه مینشستم از ششصد جهت مورد لطف واقع میشدم که پاشو اینجا جای نشستن نیست :| . یخورده وایستادم حس کردم واریس گرفتم! خانوم خادمه رو صدا کردم، گفتم ببینین قربونتون برم! من چندین کیلومتر اومدم شب احیا حرم باشم، میخوام هم ضریحو ببینم هم دعای جوشنو گوش کنم، شب احیام همین یه شب بیشتر نیست، میخوامم اینجا وایستم، پس نیاین هی صدام کنین که پاشو!  و صدام نکردن! اصلا انقد آدم به وجد میاد تو حرم صداش نمیکنن که خدا میدونه :| کاملا مستعد بودم دستشونو بگیرم ببرم پیش آقای مدیر به چالش بکشمشون که طرف وسط دعا داره فین فین میکنه اشکش رسیده زیر چونه ش تو عالم خودشه، یهو میاین با این پرا میزنین بهش که پاشو! :| ولی آتو دستم ندادن!...تعدد دوربینای زیرزمین (دارالحجه فکر کنم!) هم بسیار قابل توجه بود بعد پس از پرس و جو فهمیدم نه تنها پشتشون آقا نشسته (البته انتظار نداشتم خانوم نشسته باشه انصافا!)، بلکه قابلیت زوم هم داره و اصلا یه دور تمام تشکیلات سرم داشت میومد پایین، مجبور شدم برم اتاق خادما تشکیلاتو بیارم پایین دوباره ببرم بالا :| نکته جالبش اینجا بود از 5 نفری که اون تو بودن، یکیشون میخواست بندازتم بیرون چون معتقد بود اینجا دوربین داره :| دیگه حقیقتا منطقی به ذهنم نمیرسید بخوام توجیهش کنم! روز آخرم رفتم یه سه گوشی پیدا کردم که یخورده بیشتر خودمو بپیچم، دیدم خادمه دنبالم اومد!! رفتم جلو گفتم قربونتون هر سی سانتی یه دوربین گذاشتین، آدم یه موقعیت اضطراری پیش بیاد نمیدونه کجا بره! بفرمود شما خودتو نبین که زائری میری! ما اینجا داشتیم طرف خودکشی کرده، زنای فراری، دخترای فراری، مردی که چادر پوشیده :| و قانع شدم که وسط اون سی سانت باز یه دوربین دیگه بذارن!!... و خوب بود آقا! خووب... تو صف نماز جماعتم افطاری میدادن، شامل چند عدد خرما، یه شیرموز و یه اشترودل رضوی با لایه شکلات و اصلا دیدنی بود!! نگم دیگه!

برگشتن یه حاج آقای جوونی رو دیدم با خانومش. خانومش خیلی بانمک بود، کفشش رو باز بود تا یه قسمتی و جوراب رنگ بدن پاش بود، یه دونه کلیپسم داشت ولی نه ازین گنده گنبدا، کلیپس معمولی! و داشتن دوتایی عکس میگرفتن، با فیگورای مختلف. خیلی لذت بردم! نفهمیدم تفاوت تو درسیه که میخونن یا تو عقیده ای که دارن! خیلیارو دیدم روبند داشتن و انگاری خیلی رایج شده بود، ولی اینکه عقیده باشه تا تحمیل، دنیا تومن توفیرشه... خلاصه که خدا امثال این حاج آقارو زیاد کنه. سید مهدی خودمونم حتی به نظرم از همین گروهه!:دی

در نهایتم شمارو به دیدن تصویری که فوتو بای می ئه، دعوت میکنم. همون صحن سنتی، صبح روز آخر، این جمعیتم داشتن رحل میچیدن که جز قرآن بخونن، اونم دوربینه اون ته :|... موقعیت سوق الجیشی م کاملا پیداست، دیگه! محل جلوسم در شب احیام حتی!


پ.ن: عکسم نمیدونم چرا چرخیده :/ درستم نمیشه، شمام بچرخین، ایشالا دنیا بر وفق مرداتون بچرخه!