داشتم دنبال ماشین یکی از اساتید میگشتم تا یکی دیگه‌شون که پروازش آخرای شب بود بتونه چمدونشو جا بده و با ماشین دبیر اجرایی بیاد ضیافت شام خارج شهر، تو این بدو بدو کردنا از ماشین اصلی جا موندم و مجبور شدم با ماشینی که بچه‌های کادر اجراییو میاورد بیام، این شد که وقتی ماشین جلوی باغ وایستاد، دیگه سرمو رو گردنم حس نمیکردم و چشام جلوتر از خودم میرفتن بس که اینا یه بند جیغ زدن و حرف زدن و سوال پرسیدن.

مهمونا توی محوطه پخش بودن و بچه‎ها به محض پیاده شدن پی عکس و فیلم، تو این فرصت که کسی دنبالم نمیگشت، دنبال یه جای آروم میگشتم که یکم به خودم بیام و حقیقتا جایی غیر از سرویسای بهداشتی رو خلوت پیدا نکردم! مقنعه رو درآوردم، موهامو باز کردم و سعی کردم درد ناشی از شکست موهایی که از شیش صبح تا نه شب پیچ و تاب خورده اون زیر مونده بودن رو به سردرد ناشی از جیغ و فریاد دو ساعت متوالی بچه‌ها تا درب عمارت ربط بدم و هرچی بیشتر تلاش میکردم، کمتر موفق میشدم که در باز شد و نازنین زهرا با مامانش اومد تو! مادرش سعی میکرد بهش توضیح بده که بخاطر بعد مسافت عمارت اصلی تا سرویسای بهداشتی، تصمیمشو برای تخلیه کلیه‌هاش بگیره وگرنه تهدیدات مادرانه رو تا بعد شام باید تحمل کنه. همینجور که نه‌نه کنان طول سرویسو بالا میومد، رسید به من و متوقف شد. با ادبیات خودش سعی میکردم حرفای مادرشو تکرار و تایید کنم که پرید وسط حرفم و پرسید :"با کی اومدی؟" در جوابش گفتم "تنهام" و برای اینکه حضور و حرفای مادرشو موثر جلوه بدم جمله‌ی "خوشبحالت که مامانت همراهته" رو ضمیمه جوابم کردم، نگاهش روی چشام ثابت موند و انگار که بخواد چیزی بگه و نتونه سرشو سمت مادرش برگردوند. سعی کردم با پرسیدن سوال "چند سالته؟" خاطره دوثانیه پیشو براش محو کنم که نشد و چهره مبهوتش با جواب مادرش که میگفت شیش سالشه اما خوندن و نوشتن رو کامل بلده برام تار شد. کارتی که به گردنم آویزون بود رو کشید، سمت انگلیش رو بر گردوند و سعی کرد با تفظ "h" اول اسمم حرفای مادرشو برام ثابت کنه. وقت خداحافظی، روشو برگردوند و ازم پرسید :" میشه دوست من باشی؟"، خندیدم و گفتم "معلومه که میشه، تو دوست کوچولوی منی".

بین جمعیت فشرده مهمونا که جلوی ورودیای متفاوت عمارت اصلی وایستاده بودن، خودمو به زور دنبال خودم میکشیدم تا راهی باز کنم و برم داخل که به اساتیدی منتظرم بودن برسم که حس کردم یه نفر از پشت محکم بغلم کرد! چرخیدم، پایینو نگاه کردم و دیدم نازنین زهراست! محکم منو چسبیده بود و بین جمعیتی که متعجبانه نگاهمون میکردن فریاد میزد :"مامان! دوستم! دوستم!"، تراکم جمعیت زیاد بود و نمیتونستم خودمو به صورتش برسونم، در جواب سوالش که تکرار میکرد :"دوباره همو میبینیم؟" سرمو تکون میدادم و سعی میکردم دستشو به دست مادرش برسونم.

روز اختتامیه، پدرش که مسئول یکی از انتشارات شرکت کننده توی کنفرانس بود، داشت غرفه رو جمع میکرد که دیدم یه نفر از اون سمت سالن اسممو صدا میزنه و دوون دوون میاد سمتم، دستاشو تو هوا تکون میداد و میگفت :"ببین! انگشتامو چسب زدم!". خم شدم، صورتشو بوسیدم و در گوشش زمزمه کردم "قول همیشه همینقدر خوب بمونی، باشه؟" چشای متعجبش پلک نمیخورد و سرشو به نشونه تایید انگار که راز مهمی رو بهش گفته باشم، محکم تکون میداد که صداش زدن نگاهم کرد، دستمو گرفت، فشرد و مطمئنم که منو فهمید. نازنین زهرا یه دوست داشتن صادقانه‌ی محض بود.

نازنین زهرا یه تیکه از منو گرفت و رفت و الان که فکرشو میکنم، پشیمونم که چرا رازهای بیشتری رو در گوشش زمزمه نکردم...





پ.ن: تصویر، عکس نازنین زهراست که انگشتای چسب زدشو رو به من گرفته بود تا تصویر اخرین لحظات با هم بودنمونو اینجوری ثبت کنم.