تقریبا وقت ناهار شده بود و کمتر کسی برای پذیرش میومد.

کنار بچه‌های پذیرش نشسته بودم و سعی میکردم همزمان با نفر

سمت چپیم که داشت درمورد مدعوین یه چیزایی میپرسید، و

سید که سمت راستم نشسته بود و با بیسیم دستش ور میرفت و

یه چیزایی میگفت، تعادل برقرار کنم که یه پسره اومد برای پذیرش.

هشتا میزو چیده بودیم کنار هم و اسامی رو بر اساس حروف الفبا لیست کرده بودیم داده بودیم دست بچه‌ها و روی دیوار پشت هر میزم حروف الفبای اون میزو نوشته بودیم که مهمونا بدونن سر

کدوم میز باید برن.

پشت هر میز ۲ تا از دخترارو گذاشته بودیم که یکی پک کارت و 

ژتونا و مابقی محتویاتو بده، و یکی کیف بیاره.

فامیل این پسره با "ب" شروع میشد و یکی از اعضای معروف و

به قول مسئول دبیرخونه، رو اعصاب گروه تلگرامی رشته بود.

این گروهم یه گروه متشکل از تمامی اساتید برجسته و غیربرجسته

و دانشجوهای کلیه مقاطع رشته، تو کل کشور بود و هست کماکان.

مثلا فرض کنین پروفسور سمیعی بیاد یه گروه بزنه، یه همچین

چیزی.

اومد برای پذیرش، پَکی که باید تحویلش میدادیم ناقص بود و 

کارش طول کشید، تو این فاصله با کل دخترای سه تا میز اول

گپ و گفت کرد و انقد حرف زد زد که یکی بچه‌ها رفت از طبقه

بالا براش چایی آورد!

تو همین بین دوستاشم اومدن که یکی از خانومای همراهشون

به مشکل برخورد کارش و باز معطلی پیش اومد.

شروع کرد تو همین فاصله از اون دختری که براش چایی آورده 

بود، تشکر کردن و یه چیزایی‌م از دور به من اشاره میکرد و میگفت

که نمیشنیدم چی میگه.

میدونستم سید رو این چیزا حساسه، لجمم درآورده بود اون پسره

با رفتار عجیب غریبش، سرمو بردم سمت سید گفتم: "سید! اینو

میبینی؟ با کل بچه ها گرم گرفته، نچ نچ نچ" هیچی دیگه :دی

گفت من میدونم چیکارش کنم، پاشد رفت یه چیزی دم گوش 

پسره گفت بعدم زد پشتش با دو تا دست هدایتش کرد بیرون.

گذشت و کنفرانس تموم شد و چند هفته بعد من دیدم یه پیام

از این پسره توی تلگرام دارم با این مضمون که "سلام! شما خانوم

فلانی هستین؟ من توی کنفرانس دیده بودم شمارو... راستش روم

نمیشه ولی یه درخواستی دارم ازتون"

هی پیامو خوندم! هی گفتم خدایا، بیا و درستش کن حالا!

براش نوشتم که " بله خودمم، ببخشید شماره منو چه کسی داده

بهتون؟" 

در جوابم گفت که اسممو به سختی از گروه پیدا کرده، و باز عرض

شرمندگی و در خواست کمک کرده بود.

بعد پرس‌و‌جوهام، فرمود " یکی از دخترای پذیرشتون بود که

برای من چایی آورد؟ من اسمشونو نمیدونم، ولی ببخشید ببخشید 

عذر میخوام، اما من از ایشون خوشم اومده بود و سعی کردم تو

کنفانس باهاشون صحبت کنم اما فرصتش نشد و من برگشتم و

ندیدم ایشونو، ولی اگه عکسشو ببینم یادم میاد کی بوده، میخوام

اگه ممکنه شما اسم و فامیلشو بهم بگین و اینکه آیا مجرده یا نه"

اقا هیچی دیگه، رسما شده بودم عمه ملوک!

بهش گفتم من بچه‌هارو درست نمیشناسم چون اینا ورودیای جدید

لیسانسن و من خیلی وقته تو این دانشگاه نیستم، فقط عکس

روز اختتامیه که روی سایت هست رو میتونم نشونتون بدم...

همینکارم کردم و آقا خانومو شناسایی فرمودن.

بهش گفتم من اطلاعاتی ندارم ازش، تنها کاری میتونم براتون بکنم

اینه از خودش بپرسم، شمارشو بدم و خودتون باقی مراحلو برین.

حالا داستانی بود گفتن قضیه به دختره!!

یعنی اوج هیجان و تلاش برای خجالتی نشون دادن خودش، از

پشت پیامای تلگرامیشم پیدا بود حتی!

هی میگفت " وا!!! خانوم فلانی راست میگین؟!! از من؟؟"

یه کلمه‌م نگفت که من یکیو برای ازدواج در دست دارم البته!

منم که بعدها فهمیدم.

هیچی آقا، ما شماره دختره رو دادیم به آقای عاشق و تا سه ماه

بعدش هی شاهد گزارشای تلگرام مبنی بر:

فلانی دیلیتت اکانت

فلانی جویند تلگرام

دوباره فلانی دیلیتت اکانت

باز جویند تلگرام

بودیم!

بعد نمیدونم چیکار کرده بودن همدیگرو که با عکس تلگرامشون

باهم حرف میزدن!

یعنی من که در جریان بودم، کاملا روند پسرفت و پیشرفت کارو

میتونستم از رو عکساشون بفهمم.

و البته اگه مشتاقین به ته داستان، باید بگم که دختره ازدواج کرد

ولی با یکی دیگه، بعد کلا ۱۸۰ درجه‌م ظاهرش عوض شد.

انگار مثلا یه مسلمون مسیحی بشه یا بلعکس!

پسره‌م کللللا پیداش نیست، تبدیل به عناصر ۷ جدول مندلیف شده

گروه به آرامش رسید.

چی شد یاد اینا افتادم؟

الان عکس تلگرامشو دیدم، و اینا تداعی شد.

حالا هدفم چی بود؟

این بود که من تو این موارد خیلی زیاد واسطه شدم و درواقع

اینو یه کار خیر میدونم، چون میتونم چشم یه پسر یا یه دختر

باشم وقتیکه چشم خودشون نمیتونه اونجا باشه!

و البته همیشه‌م قید کردم که من فقط چشمم، و هیچ چیز دیگه

نمیدونم.

منتاها، تو این زمینه هرکس گفته از هر دست بدی از همون دست

فلان و بهمان، خراب کرده ضرب المثلو...

چنان واسطه‌هایی دیدم و داشتم که اگه وسط نبودن اون کنارمنارا

بودنم باز توفیری نمیکرد.

سوالی که همیشه ازم میپرسنم اینه که "تورو سَنَنِ؟!!"

جوابی که همیشه میدم؟

سکوت!