مجید آقا همیشه عادت داشت توی جمع منو به چالش بکشه. از بکار بردن افعال قلمبه سلمبه توی جملات گروه سنی دال گرفته، تا مباحث سنگین ریاضی. میتونستم حدس بزنم ساعتها از وقتش رو صرف پیدا کردن معماهای سخت و درهم پیچیده میکرد، تا پنجشنبه‌های مهمونی دوره، در حالیکه بچه‌ها مشغول خوردن ساندویچ سوسیس و کالباسشون بودن و بین انتخاب این یا اون مردد، منو با حل کردن چیزای پیچیده مشغول کنه. البته صادقانه‌ش این بود که از حل کردنای من خوشش میومد و انگار این کار بیشتر از بحثای سیاسی اقتصادی اجتماعی با باجناق‌هاش، بهش مزه میداد. اینکه فاصله سنی ماها یک سال و دوسال بود، حرص بقیه رو درمیاورد و حتی گاهی انقد حساسیتها بالا میزد، که مجبور میشد هدایای منو یواشکی بهم بده. یه ساعت بند دستبندی اولین جایزه من از حل کردن معماها بود. من هیچوقت نفهمیدم که حل کردنشون غیر از لذت شنیدن تشویق دیگران و گرفتن جایزه، آیا سود دیگه‌ای هم داشت یا نه! و هیچوقت نفهمیدم باقی بچه‌ها که مشغول نوشابه سیاه و زرد و خوردن سوسیسای در حال سرخ شدن و گذاشتن شیشه‌های نوشابه توی جعبه* و خوندن آهنگای بلک کتس با صدای بلند روی بالکن خونه‌های آپارتمانی و حرفای بچگونه زدن بودن نهال واقعی بودن، یا من!... به نظرم من حتی وقتی نهال بودم هم، درخت بودم... دارم فکر میکنم که آیا از درخت بودن میشه خسته شد؟! یا خسته شدن ازش همونقدر بی فایده ست که لذت بردن ازش وقتی نهالی...! کی میدونه...!


*نمیدونم شما یادتون میاد یا نه، اما اون وقتا شیشه‌های نوشابه رو باید برمیگردونی به مغازه دار تا به کارخونه تحویل بده...فلسفه ش هنوز در پرده ای از ابهامه!


متن به دعوت آووکادو