ساعتهاست که به پشت روی تختم دراز کشیدم و نمیدونم دقیقا به چی فکر میکنم یا قراره به چه نتیجه‌ای برسم!

ذهنم میپره و به دیروز عصر مثل الان برمیگردم، ۳:۱۵ دیروز چیکار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ منتظر چی بودم؟... خسته بودم و در برابر خواب مقاومت میکردم انگار که منتظر پیشامد خاصی باشم، یادم نمیاد کی اما چشم‌هامو که باز کردم ساعت یه ربع به پنج شده بود و ۴۵ دقیقه از موعد قرص ویتامین B1 که دکتر "ی" سه روز پیش برام تجویز کرده بود، میگذشت. یاد تهدیداتی که کرده بود افتاده بودم و لذت غلت زدن بعد خواب رو از خودم گرفته بودم تا وجدان درد نگیرم. لباس‌هایی که برای برنامه سوپرایز عصر شسته بودم، خشک شده بودن و منتظر اتو بودن. وسواسی که روی انتخاب رنگ‌ لباسا داشتم رو گذاشتم جلوم و حساب کتاب کردم که اگه از ساعت ۵ شروع کنم، تا شیش به نتیجه میرسم و میتونم تا شیش و نیم خودم رو قرار برسونم. نتیجه امتحان کردن ترکیب رنگای مختلف، لباسی شد که با اون چیزیکه شسته بودم ۱۸۰ درجه اختلاف رنگ داشت و حالا ساعت یه ربع به شیش بود. توی آینه در حالیکه بابا زنک زده بود تا بپرسه کجام، کی حرکت میکنم و وقتی حرکت کردم در رو نبندم چون داه میاد، به خودم نگاه میکردم و به اینکه چرا رنگ پریده به نظر میام. روی میز رو نگاه کردم و فکر کردم رنگ صورتی ملایم بتونه سفید بیحال صورتم رو تغییر بده و از فکر اینکه براش رو توی چه زاویه‌ای حرکت بدم تا کم و زیاد نشه، صورتم رو مچاله کرده بودم چون این بخش از آماده شدن برای مراسمات رو هیچوقت دوست نداشتم و هیچوقت نفهمیدم چرا باید برای حضار توضیح بدم که چرا رژ گونه یا مداد چشمی استفاده نشده. به ساعت نگاه کرده بودم و با دیدن ده دقیقه به شیش خیالم راحت شده بود که هنوز وقت دارم. آخرین اس ام اس گوشیم رو چک کرده بودم و یادم افتاده بود که برای بین عطرهام یه‌دونه ش رو جدا کنم تا براش ببرم. و حالا باید به آژانس زنگ میزدم تا راس شیش و نیم اونجا باشم. هوای بیرون سرد بود، شاخه بوته گل رز توی باغچه که قدش حالا به درخت نارنج رسیده بود، خم شده بود و روی زمین افتاده بود و ماشین هنوز نرسیده بود. دستامو توی جیبم فرو برده بودم و حتی شاخه بوته گل رز هم باعث نشده بود تا یادم بیاد که قرار بود نفری با یه شاخه گل رز از در تو بریم. ساعت شیش و ده دقیقه شده بود و من تازه حرکت کرده بودم. راننده مسیر رو بلد نبود و باید علی‌رغم میل باطنیم برای گپ زدن در طول مسیر با راننده، مسیر رو براش توضیح میدادم. از جلوی گلفروشی رد شده بودیم و من تازه یادم اومده بود که گل نیاز دارم! اما تصور اینکه با لباس مهمونی مسیر پیاده رو تا گلفروشی رو طی کنم حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود و باعث شده بود منصرف بشم چون به نظرم هر پوششی یه موقعیت و مکانی رو میطلبه. حتی پسرکهای نرگس فروش هم پیداشون نبود. شیش و بیست و پنج دقیقه بود و من رسیده بودم. بچه‌ها نبودن و فقط دایی وسطی توی ماشین منتظر نشسته بود. ساعت شیش و سی و پنج دقیقه شده بود و از ۱۷ نفر، ۱۴ نفرمون رسیده بودیم و چون بچه بغل یکیمون بود و هوا سرد بود، مراسم رو قبل رسیدن سه نفر باقی‌مونده شروع کرده بودیم. همه چیز به نظر آماده میرسید. گلها، کیک، مخلفات و تمام نوه‌ها غیر از دو نفر که راه دور بودن و بسیار دور از دسترس. وقتی روبروش وایستاده بودیم و بهت و هیجان توی چشمهاشو میدیدیم، یه موج از گرما دوئیده بود توی صورتهامون و اینو میشد تو چشمهای لرزون هممون دید. نصب تزیینات و باد کردن بادباکها و چیدن لیوانها و گذاشتن گلها توی گلدون و خندیدن و صدای موزیک و روشن کردن فشفشه و خوندن اهنگ تولدت مبارک و کلاه بوقی و فوت کردن شمعا و عکس و فیلم گرفتن و شام سفارش دادن و گفتنا و شنیدنا، شد مراسم سوپرایزی که بیشتر از اونکه برای اون حال خوب کن باشه، برای ما بود. بدرقمون شد دعای خیرش و حسن ختام شب من، توصیه دایی بود که میگفت :" به چراهای زندگیت فکر نکن، چون هیچوقت تموم نمیشن" و ماجرای هیجان انگیز فلسفه قدرت خیال از دید ابوعلی سینا که تا رسیدنم به در خونه ادامه داشت و... 

آره! فکر کنم الان که ساعت ۳:۵۴ روز بعد از دیشبه، به حرفای دایی فکر کنم چیز مناسبی باشه. دیشب بهش قول دادم که بفهمم راه سخت و آسون وجود نداره و درواقع هر راه صلاحی، سخت هست و آسون هم هست یعنی چی!... و من به قول‌هام عمل میکنم...


پ.ن: عکس میز دیشب که لک سوختگی ناشی از روشن کردن فشفشه‌م قرار شد بعنوان یادگاری بمونه.... همه چی هول هولکی شد اما چه باک ؟ :) ....