دوستمون داره تو گوشم فریاد میزنه که "جان جوانی مرا پیر ترانه کرده‌ای" و غیره ولیکن من به درجه‌ای از عرفان رسیدم که میتونم در آن واحد صداهای اطرافمو ایگنور کنم، گوشمم بِکَنَم، مغزمو بذارم جاش، به حرفای اون گوش بدم درواقع.

دیروز کل مدتی که دکتر "م" داشت سوالمو با بی‌حوصلگی جواب میداد، من سعی میکردم مردمک چشمامو بدون اینکه تکون بخورن یا از حالت زوم دربیان روی مردمک چشم چپ اون ثابت نگه دارم و تمرکزمو از رو نارنگی‌ایی که خورده بود بردارم و بذارم رو حرفاش! ولی هرچی بیشتر سعی میکردم، کمتر موفق میشدم. چشم چپم زوق زوق میکرد و بطور واضح مسیر عصب بیناییم که به پَسِ سرم میرسید رو حس میکردم. آخرای حرفاش دیگه تصویرش تار شده بود که یادم اومد ثابت نگه داشتن مردمکو با پلک نزدن قاطی کردم. به همین فجاعت.

برگه‌های مقاله خانم "ع" که دیروز اولین آشناییمون باهم بود رو تو اتاق دکتر "ش" جا گذاشتم و امروز که بهم زنگ زد تا سراغشونو بگیره، تا چند ثانیه اول مغزم قفل شده بود و هی دنبال کلیدواژه میگشت که خانم "ع" رو سرچ کنه و آخرم "حامله" باعث شد یادم بیاد دارم با کی حرف میزنم!... بله، خانم "ع" باردار بود و از نظر من از روی فرم نشستن و بلند شدن و ایستادنش کاملا میشد اینو فهمید، ولی وقتی دیروز کنارم نشست، در جواب سوالم که ازش پرسیده بودم آیا بارداره، با تعجب نگام کرده بود و پرسیده بود از کجا فهمیدم! چون به کسی نگفته! و تعجبش موج عجیبی از چیزیکه نمیدونم اسمشو چی بذارم بهم وارد کرده بود که از دیروز دارم به خودم میگم به سن ربط نداره، چون از بین ما ۱۵ نفر دوست حداقل ده ساله، نصف بیشترمون الان مامان شدن تو این تجربه رو داری، ولیکن حسم بهتر نمیشه هیچ دلم مادر شدن هم میخواد با اینکه منطقم هیچ همچین چیزیو نمیپسنده هم‌اکنون.

جواب ایمیل دکتر"ب" رو ندادم و درواقع یادم رفت کلا ایمیلامو چک کنم امروز که در پوزیشن فعلیم، این به معنای ۲۴ ساعت تاخیر در همگامی با کائناته! چون این دوستمون داره میره همینجور و کلا چیزی بنام "تا ده بشمر منم اومدم" در قاموسش نیست!

ولیکن! کل اینا در برابر تلقینی که هم اکنون میخوام به خودم بکنم، هیچ اهمیت نداره و فردا دوشنبه‌ست و میشه بعنوان اول هفته ازش یاد کرد حتی! لذا، پاییز است و من اینو عاشق... با همراهی نیکولاس دآنجلس عزیز.