نشستم پشت میز، در حالیکه باد پاییزی از پنجره کوچیک رو برو میوزه تو، به حرفای چند دقیقه پیش چیف رزیدنت فکر میکنم و همزمان با خودم تکرار میکنم:" از کجا بگم؟"

از کجاش بگم؟... نه واقعا، شماها بگین از کجای این چند وقت بگم؟...


پ.ن: چند روز پیش سید نوشته بود کسی نمینویسه، کمبود سوژه‌ست، اون لحظه نتونستم براش بنویسم که نوشتن یه جوشش درونی میخواد، شما بخونین سر رفتن ظرف آدمی، بعضی وقتا عادته سر ریز میشه، بعضی وقتا تحمل، بعضی وقتا عاطفه و احساس، بعضی وقتا خلاء... کلا به نظرم انسانهایی که ریتم زندگی معمولی دارن، خیلی حس نیاز به پاشوندن افکارشون بر جایی رو ندارن!...یا نه؟...