اولین عکس از بالا، سمت چپ... دکتر "ز"، که برای کنفرانس از جمله مدعوین ایرانی مقیم کانادا بود. من به قیافه نمیشناختم و فقط میدونستم یه فردی با این فامیل جزو مدعوین کنفرانس و امروز و فردا میاد برای پذیرش. توی دبیرخونه نشسته بودم که یکی از بچه‌ها صدام زد و گفت یه آقایی بیرون توی راهرو وایستاده که اومده برای پذیرش. از ظاهرش پیدا بود از راه رسیده و مستقیم اومده دانشگاه، چهره‌ش خسته بود، عرق روی پیشونیش نشسته بود و نفس نفس میزد. یه نفر دیگه هم همراهش بود که اونم برای پذیرش اومده بود. اون لحظه نمیدونستم این فرد، همون فرد مذکوره، و چون یه مشکلی وجود داشت که الان یادم نمیاد چی بود، به بچه‌ها گفتم یه صندلی بذارن تو راهرو برای جفتشون که بشینن، بازم یادم نمیاد چرا نمیشد تو دبیرخونه بنشونمشون! صندلیارو گذاشته بودن و نشسته بودن که گفتم برین بپرسین کی ان اصلا!! و اون موقع بود که فهمیدم ایشون همون فرد مورد نظر بود که منتظرش بودن. کاری که من تا قبل دونستن فامیلش براش کرده بودم، از جمله صندلی و چایی، کاری بود که جاهایی که خودم بودم و مساله مشابهش پیش میومد، برای همه انجام میدادم، ولی به محض فهمیدن فامیلش، انگار که اون مدل صندلی براش بد به نظرم میرسید و جای چای باید قهوه‌ای چیزی بهش میدادم، یا میسپردم یکی بره بادش بزنه! و کلی کار دیگه!... با افتخار اعلام میکنم این یه رذالت اخلاقی به نظرم اومد امروز که داشتم ماجرارو با دیدن عکس دکتر مرور میکردم... و هیچ نمیدونم دلیل اینجور واکنش‌ها چی میتونه باشه! عکس اون بالا روز ارائه دکتر بود که بازم یادم نمیاد چرا نتونستم شرکت کنم، اما گرفتم که جلوی چشمم باشه بلکه تغییری رخ داد!...بی تاثیر نبوده البته.


پی نوشت بی ربط:

یه کامنت داشتم که درباره پست دیشب نوشته بود :"پستای وبلاگت تعادل ندارن، هرکدومو یه جور نوشتی، مسخره هم زیاد داری، یا ننویس یا درست بنویس"... در جواب به این دوست عزیز که باز راه ارتباطی نداشتن، بگم که، مگه زندگی شما همیشه یه جوره؟! از صبح بیدار میشین با افلاطون و ارسطو و ملاصدرا و دکتر سمیعی و ایکس و وای روبرو میشین؟! شما نمیخوابی؟ نمیخوری؟ نمیخندی؟ همیشه با لباس پلو خوری افعال درشت صرف میکنی؟!...اینجا یه جای شخصی که من هرچی صلاح بدونم رو توش مینویسم، الزاما هم چیز مفیدی قرار نیست توش باشه، نیست اصلا! شما جای اینجا، ازین به بعد گوگل باز کنین!...

با تقدیم احترامات!