کنگره به کنار

سخنرانی و اون داور جنوبیه به کنار

فرار من از اون شرکت کننده‌هه و سوالای بیربطش به کنار

پیاده روی از تجریش تا کاخ سعدآباد به کنار

اون فروشنده هه با اون حرفاش به کنار

بارون تهرانم به کنار

خستگی و لذت توام سفر یک هفته‌ای ش هم به کنار

داشتم شعر میخوندم، کاظم جان بهمنی یه جا گفت:

" یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن/ چشم‌ها بیشتر از حنجره‌ها میفهمند"

اونجا بود که فهمیدم این حس "دلتنگم اما دلتنگ چی؟!" از کجا میاد.

چشم‌های گم شده...گمونم.