ژورنال کلابشون ساعت دوازده شروع شده بود و من با ده دقیقه تاخیر از طبقه پایین رسیدم جلسه. وارد که شدم اون رو صندلی بغل سخنران نشسته بود و‌ یقین دارم همونقد که من از ارتباط چشمی بینمنون لذت نبردم، اون هم... با اینکه پرده سمتی بود که اون نشسته بود ‌‌و من مجبور بودم اون سمنو نگاه کنم، اما بازم نگاههای زیرچشمیش سنگینیشو داشت اونقد که ترجیح میدادم با بغل دستیم صحبت کنم و سکوت جلسه رو بشکنم تا حفاظ اطرافمو... تو ذهنم وقتی داشت یه سری‌چیزارو توضیح میداد، براش تاسف میخوردم و با اینکه آخر جلسه بطور مستقیم، غیرمستقیم منو مخاطب قرار داد تو‌جمع و تا تونست توپید، سعی میکردم جلوی جریان خونی که داشت با سرعت میدویید تو صورتم رو بگیرم قبل از اینکه دیر بشه... همه این کارارو کردم، درسته که به شادی میگفتم این آدم انقدر احمقه که تشخیص نداد چه حرفیو نباید بزنه ‌وبا اینکه هنوزم معتقدم مردیکه یه زن رو پله پرش کنه پست تر از چیزیه که به مخیله آدمیزاد میاد، اما همه این کارارو کردم تا به خودم نشون بدم تغییر ممکنه، و یه جا باید واسه زمانیکه عقایدت عوض میشه داشته باشی، که نه خودت شوکه بشی نه اطرافیانت... 


هشتگ محض ثبت در تاریخ