برای همراهی و هماهنگی مهمونای خارجی، نیاز به یه تیم مترجم داشتیم که آنکال* باشن، از گروه مترجمی زبان چند نفرو معرفی کرده بودن

به دبیرخونه و قرار بود صبح من برم و باهاشون حرف بزنم، تو این بین یکی از اساتید داشت دنبال یه نیروی ثابت که بتونه تو هتل بمونه میگشت و

اونجا بود که اسمش رو مدام از زبون این و اون شنیدم و مشتاق شدم ببینم این مازیاری که همه میگن کیه!

روز بعد شد، وارد دبیرخونه شدم و همینجور که چشمم دنبال چهره های آشنا میگشت دیدم یکی صدام زد، دو نفرو نشون داد و گفت مازیار و صدف

از بچه های مترجمی که قرار بود باهاشون صحبت کنین.

نشوندمشون کنارم و کل مدتی که من داشتم جزییاتو توضیح میدادم و اونا پوکر فیس نگام میکردن، به این فکر میکردم که "چه بانمک"!!

گذشت و قرار شد گروهبندیشون کنیم تا شرح وظایفشونو بگیرن. یه گروه دانشگاه لازم داشتیم یه گروه فرودگاه و یه گروه هتل که تهش دو گروه

آخر ادغام شدن!

قرار بر این شد دخترارو بذاریم دانشگاه و مازیار و دونفر دیگه از پسرارو بذاریم فرودگاه و هتل.

و اینجا بود که من فهمیدم اون مازیاری که همه تعریفشو میکردن، یه مازیار دیگه‌س که کلا نیومده بود جلسات توجیهی و اصلا من تا روز کنفرانس

نمیدونستم چه شکلیه!

3 نفر پسر، یکیشون مازیار شماره 2 بود، یکیشون مازیار شماره 1 بود که با صدف اومد و یکی دیگه‌شون یکی از بچه های هوافضای یه دانشگاهی

که چون پسرخاله‌ش از عوامل بود، بعنوان مترجم معرفی شده بود که اسمشو میذاریم نخودی، ولی شما چنار تصورش کنین چون نخود نبود! :|

مازیار شماره 1 دوسال از من کوچیکتر بود، مازیار شماره 2 متولد 74 یا 75 بود، و نخودی‌رم چون اون دونفر کوچیکتر بودن از من، بصورت دیفالت

هم سن و سالای مازیار شماره 1 در نظر گرفتم و بدین ترتیب کنفرانس آغاز شد!

خبر دادن که مهمونای خارجی رسیدن فرودگاه و قرار شد دوتا مازیارا برن فرودگاه و ازونور به نخودی در هتل ملحق بشن که منادی ندا داد هان!

در چه غفلت خفته‌ای که صدف اعلام کرده من و یکی دیگه از بچه‌هام میخوایم بریم هتل، حالا هرچی ما میگفتیم دخترای عزیز، شبو کجای هتل

میخواین بخوابین؟ اصلا اومدیمو سقف هتل اومد پایین، شماهارو چیکار کنیم اونجا؟ از اونا اصرار که نه! ما فعل میتوانیم را صرف میکنیم... البته

تهش صحبتای اونا کلا کان لم یکن تلقی شد یه جوریکه انگار کلا حرف نزده باشن، زیرا به راستی اون استادی که مسئول اسکان مهمونای خارجی

بود، یک بشری بود که اصلا من درباره‌ش صحبت نکنم هم خدارو خوش میاد هم خلق خدارو :|

این مساله حل شد، رسید نوبت اینکه حالا تو دانشگاه کیا با کدوم مهمونا باشن! خب من اومدم چنتاشونو جدا کردم گفتم مثلا شما و شما با

فلانیا، باقیتونم با بهمانیا :| (استُپ)

یه چیزی که یادم رفت بگم هم این بود که این بچه‌ها چون تعدادشون زیاد بود و من تو حفظ فامیلا یخورده تنبلم، از روز اول همه‌شونو به اسم صدا

زدم غیر از البته یکی دو مورد استثنا که اصلا یه جوری بودن انگار از دوران جنینی به فامیل صدا میشدن.

این شد که اونروزی صدف و مازیار اومده بودن برای معرفی، همزمان یه سری پکیج رسیده بود که باید دسته بندی میشد و چون کمبود نیرو

بود، من از مازیار1 و صدفم استفاده کردم و این شد که یخورده همه چی پیچید به هم!

(پلی کنین)

تقسیم وظایف دانشگاه که تموم شد، صدف اعتراض کرده بود که از ما بیگاری میکشین مگه ما رشتمون اینه، و من دوست ندارم با فلان مهمونا

باشم میخوام با بهمان مهمونا باشم و اینگونه شد که یکی از دوستاش تعریف کرد که آقا! مازیار شماره 1ئو صدف آورده تو گروه چون کِراش داره

بهش! میخواست از این کنفرانس استفاده کنه که به هم نزدیکتر بشن.

خب صدف متولد 75 بود تقریبا، یا بیشتر شاید، و با یه اختلاف سنی شیش هفت ساله از مازیار1، تصورش از نقشه‌ش به نظر من یه چیزی تو

مایه‌های سریالای ترکی میومد. یکم حساس شده بود که من مازیارو به اسم صدا میزنم، جاهاشونو تغییر میدم و خلاصه حسم بهم میگفت

میخواد سر به تنم نباشه.

دوستش که ماجرارو برامون تعریف کرد، ما قرار گذاشتیم جدا جدا بذاریمشون که البته یادم نمیاد استدلالمون چی بود اونموقع.

این وسط، یه دختره توی گروه بود که بیاین اسمشو بذاریم پوکوهانتس، بسیار دختر بانمک و خوبی بود منتاها ازین تیپا که از دید دخترا، داره

اموال عاطفی بقیه رو بُر میزنه، در حالیکه اینجوری نبود، کلا مدلش آدم راحتی بود!

پوکو جان از صدف بزرگتر بود و از مازیار 1 کوچیکتر، اختلاف 1 سال اینا تقریبا.

ما ناهارو سر یه میز توی رستوران میخوردیم. اون روز من دیر رسیدم و تا غذام رسید، غذای باقی بچه ها رو آورده بودن.

مازیار 1 روبروی من نشسته بود، دانیال کنارش، ضلغ عرضی میز بغل من بود که یادم نیست کی نشسته بود و خلاصه ردیف مازیار اینا پر بود

و کنار من صندلیا خالی، صدف بعد من رسید و با دوستش کنار من نشستن. پوکوهانتسمون نبود، دانیال بهش زنگ زد گفت بیا ناهارمون بدون

تو نمیچسبه و این شد آنچه نباید میشد.

پوکو اومد، یه صندلی از اونور میز برداشت، برد گذاشت بین اون نفری که سمت چپ من واقع در ضلع عرضی میز نشسته بود و مازیار و نشست.

تو این فاصله دانیال داشت ناهارشو میخورد و هی به من میگفت خانم فلانی ببخشید توروخدا ما شروع کردیم و هی درباره طعم ماهی حرف

میزد و کلا نگاه من به جلو بود تا ناهارمو از زاویه راستم آوردن و سرمو گردوندم سمت صدف که دیدم داره به شدت پاشو تکون عصبی میده.

حواسش کاملا جای دیگه بود و با هربار تکون پاش، رومیزی با قدرت تکون میخورد.

دیدم اینجوری نمیشه، به هر دلیلی که بود، من از ظاهر مازیار1 کاملا میتونستم بفهمم اصلا تو نخ این دختر نیست و انقدر تمایل نداره بهش که

وقتی ازش میخواستم یه جا با صدف بره، سریعا دانیالو میکشوند جلو و جایگزین میکرد!

به صدف گفتم ببین، گاهی تو زندگی تو یه برهه‌ای از زمان، تو یه سن خاصی، یه چیزی میخوای و انقد خواستن اون چیز برات قویه که نمیذاره

واقعیت و زمانی که داره از دستت میره رو ببینی و اگر متوجه خودت نباشی، میبینی زمان گذشته و تو کاملا خودتو وقف یه چیز بی ارزش کردی،

و انقد چشمات رو پر کرده که تو از دیدن چیزای واقعی محروم شدی، این کارو با خودت نکن، تو هنوز برای داشتن بهترین موقعیتا، خیلی وقت

داری.

همینجور که من حرف میزدم چشاش پر اشک میشد ولی از شدت تکون تکونای پاش کمتر، یهو برگشت گفت "یعنی انقد تابلو بودم؟؟؟"

دیگه نگفتم دوستت لو داده، ولی انکارم نکردم که یه چیزایی حس کرده بودم!

خلاصه اینجوری شد که باقی روزارو صدف آرامش نسبی بهتری داشت و حالش خوب شد خداروشکر.

گذشت تا شد یه شب که داشتیم مهمونای خارجی رو میبردیم خارج شهر، و چون به همه نیاز نبود، فقط کادر مترجمی همراه بودن، من،

دانیال که به اصرار مازیار1 که هی گفت خانم فلانی توروخدا دانیالم بیاد، و دونفر دیگه از دخترا بعنوان تیم همراه باهاشون رفتیم.

من نشستم ته اتوبوس که بتونم ببینم کی در چه حاله، چیکار میکنه، مازیار1 نشست کنارم، بغلش دانیال و باقی بچه های تیم مترجمی.

و فاز 2 کراش رقم خورد!

قبل این مراسم، مازیار 1 تو دانشکده تو اون هیر و ویری که داشتم دنبال بچه‌های پذیرش میدوئیدم، برگشت از مانتوی تنم تعریف کرد بعدم

پشت هم از سلیقه‌ی مثال زدنیم :))

یهو پرسید "ببخشید شما متولد چه سالی هستین؟" گفتم حدس بزن، و حدسش 71 70 بود، و وقتی بهش گفتم 67، جاخوردگی رو به وضوح

در تمام اجزا صورتش میشد دید، رنگش قرمز شده بود و سعی میکرد جملات چند دقیقه پیششو با احترام بیان کنه:))

و خب به نظرم یه چیز واضح بود دلیل سوالش که البته قطعا واسه شما واضح نیست:دی

اونروز توی اتوبوس، تا که نشست کنارم، سر دردو دلش باز شد و حالا الان یادم نمیاد چیا میگفت دقیقا، حتی یادم نیست باهاش درباره صدف

حرف زدم یا نه!

آها آره!! زدم!

و حقیقتا یه جوری جواب داد که دلم واسه احساس اون دختر سوخت، واسه حماقتایی که دخترا میکنن در کل!

حرفای مازیار البته درست بود همش، اما خب، از دید یه دختر، خیلی بیرحمانه به نظر میرسید.

خلاصه که، اونروز توی اتوبوس وقتی بهم گفت توی فامیلتون دختر ندارین به سن من بخوره؟؟ و وقتی با قیافه متعجب و منهدم من از خنده مواجه

شد توضیح داد که من بیشتر دوستام از خودم بزرگترن، خودم بیشتر از سنم میفهمم (این توضیحش البته به این دلیل بود که داشتم بهش میگفتم

تو الان به ازدواج فکر نکن زوده برات!)، اینجوری ام اونجوری ام و خلاصه انقد حرف زد زد زد که وقتی مازیار 2 دنبال جا میگشت و مازیار 1 پاشد

من اونو نشوندم جای این. پیاده‌م که شدیم بدو بدو اومد طرفم که ادامه صحبتاش پیرامون اینکه تو چقد خوبی منم خیلی خوبم بیا خوب باشیمو

بده که با واکنش هیجان انگیز من که شما ندیدین مواجه شد.

مازیار شماره 2ئم کل مسیرو درباره فلسفه و منطق و ریاضیات حرف زد به گونه‌ای که دلم میخواست خودمو از اتوبوس بندازم پایین، ولی کلا

اونجا فهمیدم چرا انقد ازش تغریف میکردن! بسیار بسیار بچه مطلعی بود.

این وسط یه پرانتز باز کنم، که از اصفهان یه شرکت کننده اومده بود که صبح کله سحر رسیده بود برای پذیرش، هیچکدوم بچه‌ها نیومده بودن

و کلا من بودم، آبدارچی دانشکده آقای "ب" و دیگر هیچ!

و من چون مدلم یه جوریه که دلم میخواد همه چی مرتب و بی نقص باشه و هیچ فرقی بین ایران و کشورای اونوری نمیبینم، لذا وقتی این پسره

رسید، با اینکه ساعت شیش و نیم صبح بود، ولی آبدارچیو صدا زدم گفتم براش یه چایی و بیسکوییت بیارین حداقل صبحانه که نخورده، یه

چیزی بخوره.

و همین توجه من باعث شده بود که اولا این پسره تا روز آخر کنفرانس حشر و نشر کنه باهامون، آبدارچی این اتفاق نادرو به دکتر میم گزارش

کنه (از بس تو ایران هیچکی هیچی واسش مهم نیست، یه کار به این پیش پا افتادگی واااقعا به نظر من، انقد مهم جلوه کرده بود) و یه سری

حساسیت ها این وسط به وجود بیاد.

خب این پسره، از نظر ظاهری یخورده با بقیه فرق داشت، بعنوان مثال فکر کردن مهمون خارجیه یه عده اون اول، نوع ادبیاتش یخورده متفاوت

بود، کلا به کسی محل نمیداد غیر از من که کار داشت باهام، از در میومد تو کل محیطو بوی ادکلنش میگرفت و بسیار بسیار در پوشیدن

لباس دقیق بود، یعنی من توی پسر به ندرت انقدر دقت تو هارمونی رنگ و جنس دیدم. هر روز صبحم دوش میگرفت :)) اینو خودش گفت بهم :))

و انقد تو این چند روز بهش توجه نشون داده شده بود که یه روز به من رسوند که متاهله تا من به بقیه منتقل کنم که ولش کنن!

خب این برای اسکان، هماهنگی یکی از مهمونای خارجی که کلا با این اومده بود و اینجور مسائل، با من هماهنگ میکرد، بخاطر همین وقتی

میومد دانشکده اگه نبودم، سراغمو میگرفت، با اینکه شمارمم داشت، به ندرت زنگ میزد، واسه همین اینکه سراغمو میگرفت، واسه دیگران

یه کم اذیت کننده شده بود و خلاصه هی میپرسیدن این فلانی با تو چیکار داره، یعنی من این جریان خاله زنکی صحبت درمورد متاهل بودن

این آدمو کللللا قصد نداشتم باز کنم ولی انقد هی گفتن گفتن که ریختم بیرون خلاص شدم:دی

حالا اینهمه توضیح دادم، که درباره جناب نخودی یا همون چنار یا مهندس هوافضامون بگم.

توی یکی از جلسات ناهار، نشسته بود رو به روی من که فهمیدیم هم سنیم! و شد آنچه که باید یا نباید میشد.

یه شب این پسره اصفهانی، مشکل جا داشت، من نخودی رو فرستادم دنبالش که ببرتش یکی از هتلا و تاکید کردم مراقبش باش که اگه

کارش درست نشد، برش گردونی خوابگاه دانشگاه.

شبم رسیدم خونه دیدم خبری از هیچکدومشون نیست، نگران شدم، زنگ زدم به نخودی و پشت تلفن انقدر بد صحبت کرد که من متعجب

گوشیو گذاشتم.

روز بعدشم این آدم انقد عجیب شده بود که کلا پیداش نبود اون دور و برا تا مدتی.

و کنفرانس تموم شد و بدین ترتیب کراش 3 کلید خورد.

شب بعد از اختتامیه اومدم خونه دیدم یه پیام از نخودی توی تلگرام دارم، و بصورت واضح و کامل واسه خودش بریده بود دوخته بود و یه متنی

فرستاده بود که یادم نیست چی بود، تو این مایه‌ها بود که مرسی منو عاشق خودت کردی تا بفهمم اشتباه یعنی چی و ازین دست چرت و

پرتا.

دنبالشم نوشته بود اونشب بخاطر تو رفتم دنبال این آدم و دنبال کاراش ولی تو نمیفهمی ارزش یعنی چی، یه همچین چیزی.

تهشم برام تاسف خورده بود که نفهمیدی چه شرایط خوبیو از دست دادی!!!!

یعنی من کل مدتی که پیام اینو میخوندم، هاج و واج مونده بودم، انگار اینایی این میگه، واسه یه نفر دیگه باشه و اشتباه فرستاده باشه ایشون!

واسه خودش از من خوشش اومده بود، واسه خودش بخاطر من یه سری کارارو کرده بود، واسه خودش منو عاشق اون پسره تصور کرده بود

واسه خودش با من کات کرده بود، واسه خودش ابراز تاسف کرده بود واسم و کلا آقا تو عمرم انقد یکی واسم نبریده بود ندوخته بود که ایشون!

و بدین ترتیب ما یه کنفرانس پر کراشو به پایان رسوندیم.

البته یه کراش عظیمم داشتم که 60 سال سنش بود، از ایرانیای مقیم یه کشور دیگه بود و به یه سری دلایل که اون خودش یه پست طولانی

میشه، روز آخر به من میگفت اگه چهل سال زودتر به دنیا اومده بودی، همین الان با خودم میبردمت اونور :))

چرا؟؟؟ چون داشتم ازش درباره اپلای میپرسیدم!!!

خلاصه که

دیدن یه عکس تلگرام، میتونه خاطرات یکسال گذشته آدمو زنده کنه...

و البته دیدن صاحب اون عکس تو فرودگاه بعد 1 سال.


*آنکال=oncall  گوش به زنگ برای احضار شدن!