نشسته بودم رو تختم که دیدم در اتاقُ زد که بیا، میخوام یه نظر بدی.

پاشدم رفتم اتاقشون، تنها بود... یه پیرهنُ گرفته بود رو به روش و هی جلو آینه بالا پایین میشد که ببینه تا کجاش چجوریه!

منتظر بودم ببینم اصل ماجراش چیه.

نشست رو به روم، دوتا پیرهنو گرفت تو دستش و پرسید به نظرت کدوم یکی قشنگ تره؟

دوتا پیرهن بود که از نظر قدی اندازه تونیک کوتاه بودن (دیگه نمیدونم چجوری توضیح بدم :|  )، یکیشون آستین بلند و یقه

کیپ، جنس پاییزه، رنگ زمینه مشکی با برش‌های ارغوانی رنگ تو قسمت کمر و اون یکی سفید، یقه هفتِ باز، آستین حلقه و بهاری.

کفشاشو گذاشته بود رو زمین و هی اشاره میکرد که همین یه جفت کفشو بیشتر با خودش نیاورده.

کفشا سفید بودن و فقط به اون پیرهن سفیده میومدن!

همچنان نمیدونستم ماجراش از چه قراره و قطعا هیچی نمیگفتم تا راستشو تعریف کنه!

یکم مِن و مِن کرد و شروع کرد به تعریف که امشب یه جشن تولد دعوتیم... البته تا دوستام از خوزستان نیان من نمیرم...

قیافه نیمه مبهممو که دید، تکیه داد به دیوار و بدون اینکه پلک بزنه ادامه داد:

+ راستش جشن تولد دوست دختر یه نفره، بعد طرف ازین خیلی خفناست. یه تالار گرفته که مراسم اصلی اونجاست، بعد

از تالارم قراره بریم یه باغ تو لواسون...بعد ببین واسه باغ دیگه این لباسارو میپوشم

و همینجوری که داشت حرف میزد، یه تی شرت سفید با شلوار لی رو نشونم میداد.

از کل مدت زمان آشناییم باهاش سه چهار روز بیشتر نمیگذشت، بنابراین نمیتونستم بزنم تو سرش بشونمش تو اتاقش که شب

بیرون نره!

لذا، بدون اینکه فاکتورای جنس، رنگ، و سایر اقوام وابسته رو در نظر بگیرم، پیرهن مشکیه رو نشونش دادم و گفتم این! این خیلی

خوشگله! برشاش لاغرتر نشونت میده، رسمی تر از اون سفیده م هست!

و در جواب جملات "آخه جنسش گرمه" و "کفش ندارم باهاش ست کنم آخه" ش، به گفتن جملات "حتما کولر دارن دیگه، موهاتم

جمع کن ببر بالا که خنک تر شی" و "اشکال نداره که، همین خودش یه تیپ متفاوته، سفید و مشکی و ارغوانی" بسنده کردم.

حداقل مطمئن بودم لباسش تا یه محدوده‌ای کاملا پوشانندگی داره، باقیشم خدا بزرگ بود!

و اون وسطام تلفنش زنگ میخورد و اون دوستانی که قرار بود از خوزستان بیان و البته بعدا معلوم شد یه نفر بیشتر نبوده اونم یه

پسر بود که قرار بود باهم برن، اعلام میداشتن که هوا بده و پرواز تاخیر داره و غیره.

دو سه هفته پیش که دیدمش، گفتم چی شد راستی، رفتی تولد؟

گفت نه، دوستم نیومد تهران، منم دیگه تنها نمیتونستم برم. کنسل شد.

این سری داشت کاراشو میکرد که بره خونه بگیره.

شب با دوتا از بچه ها داشتیم برمیگشتیم که رسیدیم به هم، همراهش یه پسره بود که داشتن باهم میرفتن از داروخونه کارتن

بگیرن تا وسایلشو جمع کنه، خونه گرفته بود گویا.

وقتی برگشت، یکی از بچه ها صداش کرد و پرسید تو کجا خونه گرفتی راستی؟

گفت نگرفتم، دارم میرم پیش یکی از دوستام که با اون بمونم...

و هیچی دیگه...

امیدوارم خوب و سلامت باشه الان.

اینهمه صغرا کبرا چیدم که چنتا چیز بگم.

اول اینکه شماها هروقت خواستین ازدواج کنین، بیاین من چنتا نکته درباره دخترا بگم بهتون.

تجربیات بسیاری خوابگاه منتقل کرده، که برادر خودم بخواد ازدواج کنه یه فیلتر فیزیکی درست میکنم میگم بده طرفو رد کنن از توش :|

نکته دوم اینکه، بیچاره پدر مادرایی که با دل امید بچشونو میفرستن یه شهر بزرگتر که مثلا موقعیت تحصیلی خوبی بشه براش،ولی

حقیقتا خیلی آدمای ساده ای ن...

دوستمون یه روز تو اشپزخونه نشسته بود و بلند بلند با مامانش صحبت میکرد پیرامون این مساله که دانشگاه داره یه وام 200 میلیونی

میده بهمون و غیره... :|

و سوم هم اینکه به نظر من بچه باید 4 سال لیسانسو پیش پدر مادرش باشه، حالا مقاطع بعدیو خواست جدا شه با نظارت اشکال

نداره...

چهارمم که بله

هر دم ازین باغ

بری میرسد


پ.ن: عنوان مالتی تسکینگه :|