الوعده وفا

* بود، استاد دانشگاه و صاحب یه دانشگاه غیرانتفاعی(یه چیزی تو این مایه ها، ترجمه ندیدم براش)

بسیار روحیه شادی داشت و خیلی جوون‌تر از سنش نشون میداد

بردم موهاشو رنگ کرد! قرمز!!!

روی تی شرتش یه سفیدبرفی منشوری بود که میخندید میگفت با همین تی شرت قم پیاده راه میرفتم!

از همسرش جدا شده بود و الان جاست فرند بودن! 

دم در خونه مائم نیم ساعت تلفنی با جاست فرندش حرف میزد.

لحطه اخرم ازینکه وقتی خواست بغلم کنه عقب وایستادم کلی متعجب و نیمه شاکی بود ولی همچنان مناسبتی پیام میده و عین این پیامش، حالمو خوب میکنه.