من بخاطر خشکی چشم، از قطره استفاده میکنم و چون از قطره استفاده میکنم باید حتما از عینک آفتابی استفاده کنم. یه عینک آفتابیم تو مترو شکست! یکیش از رو سرم لیز خورد افتاد زمین احتمالا قابش ترک برداشت بعد شکست و پس از دوره‌های متمادی فیزیوتراپی، از وسط نصف شد! بعد من سیستمم هم اینجوریه که کلا نمیدونم چی کجا به چه صورته. مثلا نمیدونم عینک کجا حقیقتا عینکه! یه صبح تا ظهر خودمو تو کوچه خیابونو اینور اونور کشوندم تا بالاخره یه جا موفق شدم یکی بخرم. یه تست UV ئم فروشنده اونجا روش زد یه سری خطوط از قرمز رفتن به سبز متوقف شدن و گویا تایید داشتن که ایشون UVش 400 ئه. ما اینو زدیمو رسیدیم خونه و چشامون مچاله بود. معتقد بودم ازین عینکاست که تو گونی از رو دریا رد شده رسیده بندر شده 10 تومن بعد از بندر رسیده اینجا شده انقد. لذا عصر بردمش پیش عینک فروشی که چشم پزشکم معرفی کرده بود، تا UVشو چک کنه دوباره. و اگه میپرسین چرا از همون عینک فروشی که چشم پزشکت معرفی کرده نخریدی، باید عرض کنم که چون سه بخش چند ردیفه عینک زنونه داشت، همشون عین هم! یعنی من پنج دقیقه اونجا بودم داشتم عینک امتحان میکردم، از دقیقه شیشم به بعد نه یادم میومد کدومو زدم کدومو نزدم، نه میفهمیدم کدوم با کدوم فرق داره و مهم تر از همه اینکه هیچکدومش بهم نمیومد! البته همراهم نظر دیگه ای داشت! حالا کار ندارم، خلاصه اونم چک کردو تایید کرد که این اوکیه. منم چون از صبح ذهنم درگیر این بود، انرژیم تخلیه شده و حوصله نداشتم، فرد همراهمم یه عینک سفارش داده بود یه جای دیگه، باید تحویلش میگرفت، اون تو مغازه نشسته بود من تو ماشین و همینجور که حرارت اطرافمو فرا گرفته بود یکی از پسربچه های دعا فروش سر رسید. گفت میخرین؟ گفتم ممنون، باز گفت نمیخواین؟ گفتم من پول ندارم، مجانی میدی؟ درحالیکه تو کیفم پول بود معمولا ازین تکنیک برای رد کردن سمجاش استفاده میکردم، یخورده سرشو کج کرد باز گفت نمیخرین؟ گفتم مجانی میدی؟ گفت باشه!! اصلا انتظار شنیدن همچین چیزیو نداشتم ازش، جا خوردم، دعاهاشو ازش گرفتم شروع کردم به ورق زدن که یکیو بردارم. یکیو برداشتم زیپ کیفمو باز کردم و همینجور که داشتم دنبال پونصدی میگشتم که بهش بدم، میگفتم چون پسر خوبی بودی بذار ببینم پول دارم! و پونصدی نداشتم! یه دویستی خورد موجود بود. باز گشتم یه دو تومنی پیدا کردم، و همینجورکه دعاهاشو ورق میزدم یکی دوتای دیگه ش چشممو گرفت، تصمیم گرفتم سه تا بردارم. سه تارو برداشتم پولو دادم بهش، همزمان پرسیدم :"جدی چی شد تصمیم گرفتی مجانی بدی؟" در جوابم با یه لحن آروم گفت :"آخه پونصد تومن چیه مگه، یه دونه دعا چیه" و من از وسط به دو نیمه مساوی تقسیم شدم. انقدرررر خجالت زده بودم که حد و حساب نداشت. من داشتم دو تومنی رو میدادم که اون پونصد بهم برگردونه و نمیکردم چهارتا بردارم که قرار نباشه پولی اون بچه بهم بده، و اون با بخشیدن پونصد تومن که کار و درآمدش بود مشکلی نداشت! چشام تار میدید و اگه یکی تکونم میداد اشکم جاری میشد. دومنیشو گرفت مسیر مخالف ماشینو رفت، همراهم رسید ماجرارو براش تعریف کردم برگشتم دنبالش که بهش یه چیزی بدم، غیب شده بود!! هنوزم که بهش فکر میکنم دستمو به نشونه پشیمونی گاز میگیرم. یعنی درسی که این بچه به من داد، تو کل دوره آکادمیک زندگیم معلم و استادی نداده بود. به همراهم میگفتم یعنی من قد انقد از برنامه علیخانی چیز یاد نگرفتم!

عموما تو شرایطی هستیم که بیرون گود نشستیم میگیم لنگش کن. حالا جلوی ضررم از هرجا گرفت، منفعته. نیست؟


بعداً نوشت:

این پست آسوکارو الان دیدم :)