هزار و نهصد و هشتاد و هشت

گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن۲

الوعده وفا

اسپانیایی بود، استاد دانشگاه و صاحب یه دانشگاه غیرانتفاعی(یه چیزی تو این مایه ها، ترجمه ندیدم براش)

بسیار روحیه شادی داشت و خیلی جوون‌تر از سنش نشون میداد

بردم موهاشو رنگ کرد! قرمز!!!

روی تی شرتش یه سفیدبرفی منشوری بود که میخندید میگفت با همین تی شرت قم پیاده راه میرفتم!

از همسرش جدا شده بود و الان جاست فرند بودن! 

دم در خونه مائم نیم ساعت تلفنی با جاست فرندش حرف میزد.

لحطه اخرم ازینکه وقتی خواست بغلم کنه عقب وایستادم کلی متعجب و نیمه شاکی بود ولی همچنان مناسبتی پیام میده و عین این پیامش، حالمو خوب میکنه.


  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • شنبه ۳۱ تیر ۹۶

    سندرم روز جمعه

    پست قبل، لافکا بهم میگفت تو که دوستای خارجی داری، بگو برات اول کتابات یه چیزی بنویسن

    اینو که گفت، یادم افتاد آره! یکیشون یه کتاب از پابلو نرودا بهم داده بود، اولشم برام یه چیزی نوشته بود

    ولی هنوز فرصت نکردم عکس بگیرم و بذارم.

    همون یکیه فقط! ولی باز کاچی به از هیچی

    ...

    حالم؟

    شبیه یه گوشه رینگ افتاده‌ست که قیافه‌ی کسیکه ازش متنفره میاد جلو چشمش و انگیزه تکون خوردن

    بهش میده.

    مثلا مثل اون سکانس گشت2 که بنده رو حساب مشمول توفیق اجباری شدن، شونصد بار تو قطار

    دیدمش :||||

    درباره حالم میگفتم

    آدما خیلی کثیفن

    میتونن خیلی وحشتناک بشن و شما نفهمین

    میتونن ماسک بزنن، و جوری دروغ بگن که شما قسم به روز و شب و اونا بخورین و هیچ احتمال ندین

    چه موجودات وحشتناکی پشت این ماسک وجود دارن

    نمیخوام توضیح بدم

    نمیخوام مرور کنم

    و حتی انقدر نمیخوام و نمیخوام که ممکنه برگردم و همه اون چیزایی که به این آدمای کثیفِ به ظاهر

    قدیس مربوط میشه رو محو کنم.

    ...

    به کی میشه اعتماد کرد پس؟

    یکی بیاد با من ازین هوای کثیف دور شیم، بریم یه جای دور، اونور دریاها

    همونجا که آسمونش آبی‌تر و آدماش قشنگ ترن...

  • ۱ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۳۰ تیر ۹۶

    گاهی به کتاب‌هایت نگاه کن

    میتونین ابراز تاسف کنین، ترحم کنین و یا حتی تحقیر!

    چون خودم همشو در آنِ واحد نسبت به خودم دارم، تشدید هم 

    شده تازه عطف به پست قبل...

    دعوت همگانیِ به اشتراک گذاشتن دو صفحه اول کتابهاست که

    هولدن پایه‌شو گذاشته و توی وبلاگ خیلی از بچه‌ها لبیکشو دیدم.

    چه حسی داشته باشم خوبه؟

    که ندارم!

    از دو جهت هم ندارم

    یکیش چشم‌گیر نرودن تعداد کتاباییِ که جاشون بین هزارتا چیز

    خالیه

    و یکیش نگرفتن هدیه‌ست... اینجور هدیه‌ای یا حتی یادگاریِ 

    نوشتاری اول کتابی که متعلق به خودم باشه

    ...

    اینو به روز میکنم

    هروقت دستم پر شد

    دلم نیز، هم

  • ۴ نظر
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶

    #درهم ایسم

    دچار افسردگی بعد از دفاع شدم فکر کنم...

    خلاصه که

    I gave you somthing, but you gave me nothing

    ...

    دوستانم بالاخره تکلیفو معلوم کنن که اعدام مخالف حقوق جامعه

    مدنی هست یا نیست؟

    آتنا و ستایش که نمیشه سنگ ترازو بشن 

    درد رو باید میزون کرد

    کاهشش رو نیز هم

    روشن بینی رو هم، هم!

  • ۱ نظر
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۲۲ تیر ۹۶

    #فصل_جدید

    تموم شد، و رضایت بخش بود!

    کوهِ کار رو عرض میکنم

    البته اصلاح میکنم، پرونده این بخش تموم شد و در واقع از دوشنبه هفته پیش تا همین بیست و چهار ساعت پیش، هرکس ازم میپرسید

    چه حسی دارم؟ لبخند میزدم و سعی میکردم جواب دلخواه اونارو بدم که "راحت شدم" ِ، ولی در واقع درونم آشوبِ شروع فصل جدید

    بود.

    فعلا سعی میکنم بهش فکر نکنم و ذهنمو رو چیزای دیگه متمرکز کنم، مثلا فیلم اُکسیدان!

    چقد من خندیدم وقت دیدن این فیلم آخه! با اینکه سینما آفریقا بود و با تاخیر شروع شد و ملت همه خوراکیاشونو خوردن، ولی خیلی

    خندیدیم!

    کنار من دوتا پسر نشسته بودن، در توصیف ظواهر میتونم عرض کنم که من دیدمشون یاد سیـــد افتادم. از وقتی ام که فیلم شروع شد

    تا ما پا شدیم، یه ریز نوت نوشتن، البته کار گروهی بود، تو تاریکی نمیشد چیزی نوشت که، یکیشون نور گوشی انداخته بود، اون یکی مینوشت.

    فکر کنم منتقدی، محققی چیزی بودن، کمک خیلی بزرگی ام به خندیدن من میکردن از بس بامزه میخندیدن.

    خلاصه که، اوصیکم به دیدن این فیلم.

    البته اگه آقای فراستی کسی نیستین! :|

    ذهنتونو مشغول کنین.

    اینجوری مثلا

  • ۶ نظر
    • تک مدی
    • چهارشنبه ۲۱ تیر ۹۶