هزار و نهصد و هشتاد و هشت

دنباله فیبوناچی*

امروز باید یه سر میرفتم بیمارستان، که چندتا از رزیدنتای بخش قلب بیان سوالاشونو بپرسن. از قبل بهم گفته بودن خانوم فلانی مسئول بخش قلب کسیه که باید برم پیشش تا اتاق مربوط رو بهم نشون بده. تصوری که از خانوم فلانی داشتم، یه فرد میانسال نزدیک به بازنشستگی بود، ولی جاش یه دختر سی سی و یک ساله دیدم که نیم ساعت بعد از یکی از کارمندا متوجه شدم رشته‌ش زبان انگلیسی بوده، گرچه هنوزم یخورده دست به چونه میشم تا دربارش فکر کنم، واسم قابل درک نیست که چرا مسئول بخش قلب باید رشته ش زبان انگلیسی باشه! درواقع فکر میکنم اونی مدیریت بهداشت یا بهداشت بیمارستان یا اینجور چیزا خونده، مقدم‌تره بر کسیکه زبان خونده، ولی خانوم میز بغلی معتقد بود "الان همه چی با پارتی حل میشه".

بعد از یک ساعت، داشتم وسط اتاق قدم میزدم و کمرو ماساژ میدادم که یه دختره هراسون یا حداقل از نظر من هراسون، وارد اتاق شد و به واقع هنوزم صحنه برام تاره که بدو ورود داشت با کدوممون حرف میزد، من یا خانوم میز بغلی!... یکی از رزیدنتایی بود که چهارشنبه هفته پیش بهم زنگ زده بود و انقد عجله دارم عجله دارم گفته بود که من تا خود خونه تحت تاثیر فضای تماس تلفنیمون، اسفند رو آتیش طور رانندگی کرده بودم! امروزم وسط زمین و هوا گازشو گرفته بود سوال میپرسید، انقد جو رو دور تند بود که با اینکه رفته بودم پشت میز، نمیشد بشینم رو صندلی!!! نه که فرصت نشه ها!! یه جور تنش زمان تو فضا بود به نظرم! حتی وقتی بهش گفتم :"میخواین بشینین؟!" یا دستش یه چیزایی تو هوا کشید که من همچنان در بهتم دقیقا چی میخواست بگه! سوالشم که جواب دادم اصرار داشت یه جور دیگه جواب بدم که هزینه کمتری براش داشته باشه!... آخرم بدو بدو از در رفت بیرون! خانوم میز بغلی بلافاصله پانوشت زد که این کلا مدلش تنده، همیشه م عجله داره...من داشتم به مریضاش فکر میکردم.

یکی دو ساعت که گذشت، یکی دیگه از رزیدنتا رسید که من هفته پیش برای مقاله‌ش چندتا پیشنهاد داده بودم، البته هفته پیش اسمش پیشنهاد نبود، ایراد بود، امروز که خودش اومد، اسمشو عوض کردم گذاشتم پیشنهاد! ب بسم الله گفت خانوم فلانی!! چقد ایراد گرفتین از کار من! بابا من کارم تموم شده، اینو دادم شما بخونین فقط! گفتم آقای دکتر! همینجور که تو علم پزشکی هر روز یه مقاله جدید میاد، باقی علومم همینجورن... و اینگونه شد که ترجیح دادیم اینارو پیشنهاد کنیم تا ایراد! هرچی م بهش میگفتم بابا! الان ممکنه یه نتیجه دیگه بگیری اگه درست بری! معتقد بود "نــــه"! یه چیز آسون، ساده!...درباره ژورنالی که میخواست مقالشو بهش بفرسته هم وقتی داشتیم صحبت میکردیم و من داشتم بهش چندجارو معرفی میکردم، میگفت مهم نیست! برای کار من و شغلم که مقاله ارزشی نداره، صرفا برای دفاعمه، اونم یه ژورنال باشه که سخت نگیره بسه. و داشت میفرستاد واسه ژورنال دانشکده!...

کلا تصورم از بخش آکادمیک جامعه یه چیز دیگه بود قبل از بعضی ماجراها، ولی ریخت بهم!...داشتم چند روز پیش فکر میکردم که کشور الان دست افرادیه که دست کم سی چهل سال پیش آموزشای آکادمیک دیدن، و بعضا شرایط اینه! بیست سال دیگه، این میزا تحویل اونایی میشه که الان دارن مراحل آخر آموزشاشونو میبینن خوشبینانه، چه پیش‌بینی میشه کرد؟...


پ.ن: احسان علیخانی پریشب طبق معمول بدون مقدمه یهو روشو کرد به دوربین، گفت مسئولای محترم! شما تلگرامو بستین، الان از بچه هشت ساله تا پیرمرد هشتاد ساله دنبال وی پی انه! بعد چند سال دیگه باید میز فکر تشکیل بدیم، بشینیم فکر کنیم فلان جوون چرا فلان جرمو مرتکب شده، احتمالا چون وقتی پیگیریش کنیم میبینیم همون هشت ساله هه ست که طی پروسه نصب وی پی ان، یه چیزایی رو دیده که نباید!... به نظرم داره شرایط به سمتی میره که من شخصا دیگه هیچی نمیدونم!:))


*یک سری با خصوصیات جالب در ریاضیات

  • ۳ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • شنبه ۲۹ ارديبهشت ۹۷

    از سری دستان کوتاه!

    خریدا دستم بود و دیدم همچنان جلو ماشین وایستاده. از در پشتی خریدارو گذاشتم تو ماشین، برگشتم که سوار شم دیدم صدام میکنه که :"خانوم شما کاری ندارین انجام بدم براتون؟"، منظورشو نفهمیدم و همینجور که هاج و واج گویان میگفتم :"نه، قربونتون، چه کاری آخه!"، جمله دومشو گفت که :"دستشویی م باشه من میشورم" . ماتم برد! ظاهرش اصلا به افراد مستحق اینجوری نمیخورد. رفتم جلو گفتم ممنون اما کاری نیست، ادامه داد که گازشو قطع کردن چون پول گازو نداشته بده، در نتیجه غذا نمیتونه درست کنه برای بچه هاش... بیشتر که ادامه داد دیدم همسرش فوت شده، و همینجور که اینارو تعریف میکرد اشک بیشتری تو چشماش جمع میشد...پرسیدم مگه کمیته امداد کمک نمیکنه بهتون؟ گفت دوماه یبار 120 تومن بهشون میده که من هرچی حساب کتاب کردم دیدم ماهی 60 تومن برای یه خونواده مثل خونواده این آدم، واقعا منصفانه نیست!... شمارشو گرفتم ازش و قرار شد معرفیش کنم چند جا. پریروز سرکار، ماجرارو برای چند نفر تعریف کردم، و فکر میکنین مکالمه به چه سمتی رفت؟ اینکه الان تکنیک شده این سبک گدایی!!!!!! هنوزم مخالف این ماجرام و همون لحظه م به حضار گفتم چند روز پیشم که تو مسیرم یه خانومه دست تکون داد و سوارش کردم تا یه مسیری برسونمش، همینجور مشکلاتی داشت، و درخواست پولم نکرد، فقط داشت تعریف میکرد، و اونم به کمک دوماه یبار با مبلغ فوق ناچیز کمیته اشاره کرد. پس تکنیک نمیتونه باشه... بماند که جمع کاملا بی اعتماد بودن و سعی میکردن قانعم کنن که اگه جایی معرفیش کنی و مشکلی پیش بیاد، مسئولیت گردن توئه...

    داشتم فکر میکردم پس درآمدای کمیته امداد کجا میره!...اطرافیان میگفتن پولای مردمی که به صندوقا میره رو تو مراسمای خاص صرف مثلا ایتام میکنن، ازون پول چیزی به سرپرستا نمیرسه، ولی من همچنان معتقدم درآمدای کمیته امداد اونقدری هست که بتونه جلوی قطع شدن گاز یه بیچاره و گرسنه موندن بچه هاشو بگیره.


    هشتگ احسان علیخانی طور


    پ.ن: ماه رمضونا مبارکا

  • ۴ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۲۸ ارديبهشت ۹۷

    فلش درهم

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • تک مدی
    • شنبه ۲۲ ارديبهشت ۹۷

    از سری دفاتر ناتمام

    از اول هفته منتظر این جمعه بودم که بیام بنویسم "آخ، راحت شدم". یه فرم عینک آفتابی داشتم که بالغ بر پونزده سال پیش از یه عینک فروشی دور میدون ولیعصر خریده بودم. قاب بیضی و رنگ سورمه‌ای شیشه‌ای. و ازونجا که من آدم به طرز محیرالعقولی خاطره بازم، چون نمیشد همچین چیزی رو بعنوان عینک آفتابی به چشم زد، چندسال پیش بردم شیشه‌های دودیش رو درآوردم و جاشون شیشه زدم که از نظر خودم یبار به درد بخوره. امروز روز مبادا بود از نظر خوندم و بردمش همرام که مثلا اگه آشنا دیدم، اونا منو نشناسن که درواقع نه تنها اینجوری نشد، بلکه موهامو بهم ریخت چون باید میزدمش بالا، و هنوز به صندلی نرسیده، نفر بغل دستیم فریاد زنون بیان داشت "سلام عزیزم!!!". هر آن منتظر بودم بپرسه "عینکی بودی مگه؟" و اصلا انقد سر لو رفتن پوششم سرخورده شده بودم که حس میکردم همه منو میشناسن، من اونارو نه!

    آشنای بغل دستیم وقتی سنمو ازم پرسید و مطمئن شد 29 سالمه و اوخی اوخی شو گفت، تئوریشو بصورت بولد بیان کرد و باعث شد سعی م برای فرار از مکالمه، ناکام بمونه. معتقد بود آدم وقتی به 30 سال میرسه، انرژی و دیدگاهش جوری عوض میشه که خودش تو کار خودش میمونه. البته من چون قصد برقراری مکالمه نداشتم، از عنوان کردن این مهم که من همین الانش همینم، دست کشیدم. داشتم چند روز پیشا به نیلوفر میگفتم اگه به کاری علاقه داری، الان که 21یی دوساله ای برو دنبالش، چون زمان که بگذره، اصلا یه جور دیگه میشن اولویت هات، و سطح انرژیت به یه مدل دیگه تغییر پیدا میکنه. چپ چپ نگام میکرد و سعی میکرد درکم کنه، ولی از چشماش معلوم بود هرچی تلاش میکنه، موفق نمیشه...یه زمانی بدنم کشش یه سری فشارای فیزیکی رو بعنوان مثال، داشت، یا مثلا یه سری تنشای مثبت و منفی رو میتونستم مدیریت کنم و متابولیسمم هم بطور همزمان به کاراش ادامه بده! ولی الان که همچنان مغز استخونم درد میکنه و دقیقه شیش بار باید نفس عمیق بکشم تا نفسم جا بره و مغزم در تلاشه که تحلیل کنه الان این درده که خیلی ریز رو قفسه سینه در رفت و آمده مال فشار پایینه یا خستگی، به این باور رسوندم که نه آرکاداش! واقعا داره تموم میشه یه دوره!...

    البته به اینم معتقدم که هرجور عادت کرده باشی به زندگی، تا آخر همونی، منتاها عادت فیزیکی با عادت ذهنی دنیا تومن توفیرشه!... چیز منفی منظورم نیست اصلا، بیشتر دست به چونه به فکر اینم که چقد 18 تا 26 سال ایام مهمیه که دقیقا نمیدونم چرا در 80 درصد آدما به پرتی میگذره! البته اون لحظه که دارن میگذرونوننش نمیفهمن پرته، وقتی به آخرش میرسن تازه چرتکه پاندول زنون ظاهر میشه...

  • ۵ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۲۱ ارديبهشت ۹۷

    خالی

    زندگی پر از سوپرایزه

    آیا همین جمله کافی نیست برای یه پست؟

    ...

    پ.ن: یه پست نوشتم امروز، بعد پاکش کردم البته، عنوانش بود “نت فالش” بعد پستو که نوشتم، به این نتیجه رسیدم من بعضی عنوانارو خراب می‌کنم با اون متنی که مینویسم...قدیما با استعدادتر بودم تو سینک کردن این دوتا...این خالی رو حقیقتا خالی فرض کنین پس...

  • ۳ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • تک مدی
    • يكشنبه ۱۶ ارديبهشت ۹۷

    از ریاست خارها گل میشود!

    برادرم همیشه بهم میگه تو چجوری میتونی وسط اینهمه کاغذ و دفتر و کتاب کار کنی، درس بخونی، فکر کنی اصلا!!... بر خلاف من، اون وقتی درس میخوند خودش بود پشت میز، به انضمام همون یه دونه کتاب/جزوه هدف، با یه خودکار، ولی من یه میز یک در سه رو اشغال میکردم هرچی رم احتمال میدادم یک در هزار ممکنه حین خوندن نیازم بشه، پخش میکردم رو میز. حالا القصه اینکه، بخاطر کار فردام، و کلا یه سری چیز میز دیگه، الان پشت میزی نشستم که روش پره کاغذ آچار و ورق کاهی و دفتر و خودکار و مداده و در واقع همونقدر که رو میز شلوغه، ذهنم. میز با وجود درهم برهم به نظر رسیدنش، ولی یه نظمی توشه که فقط خودم ازش سر درمیارم، و دقیقا همین برنامه تو مغزمم برپاست. یه مکانیزم دفاعی دارم، که وقتی خیلی ذهنم شلوغ میشه، یه بخش برنامه‌های اصلی و مهم رو بصورت دلخواه از لیست حذف میکنم بعد ازونورم از نظر روانی حالا یا بصورت آگاه یا ناخودآگاه، به خودم میقبولونم که انجام دادن و استرس مابقی کارا، یا انجام دادن و استرس حین انجامش، خیلی بدتر از انجام ندادنشه،  بعد بصورت معجزه آسایی به آرامش میرسم! کاری که چند دقیقه پیش بصورت اتوماتیک رخ داد و الان درحالی دارم اینارو تایپ میکنم که یه برنامه اصلی رو حذف کردم، و بسیار آرومم!... میدونین داستان چیه؟ داستان اینه که به مغزت ثابت کنی رئیس کیه! و اینو هرکی یه جور به مغزش ثابت میکنه. یکی تا 3 صبح بیدار میمونه و تمام اولویتاشو تموم میکنه، در حالیکه تا خود 3 صبح آروم بوده! و یکی مثل من اینجوری ریاستشو ثابت میکنه که الان تعطیلات لازمه، پس مابقیش همین الان در لحظه استاپ!

    یه مدته دارم سعی میکنم رییس بازی دربیارم. دلیلش؟ چون طی یه پروسه درونیابی مستمر، به این نتیجه رسیدم که من چقد از خود واقعیم فاصله گرفتم، و به خود مورد علاقه دیگران نزدیک شدم! بعد میدونین بدیش چیه؟ این به به و چه چه کردن دیگران ازت که درواقع به به چه چه کردن به خودشونه، تا یه جایی حالتو خوب میکنه، از یه جا به بعد وقتی سطح انرژیت کم شد، یکم به پایان دهه 20 نزدیک شدی، فشار خودت نبودن انقد مسخره از یه جا میزنه بیرون، که یهو 180 درجه تغییر "حس" پیدا میکنی. یعنی چطور؟ یعنی وقتی یکی ازت تعریف میکنه، به جای اینکه ذوق کنی، تو دلت دو سه تا لیچار بار خودت میکنی که اونقد جنم نداری خودت باشی، و حس مورد سو استفاده واقع شدن بهت دست میده، بعد چون دنبال مقصر میگردی، از مخاطب از همه جا بیخبرت متنفر میشی/ نسبت بهش جبهه میگیری / میخوای سر به تنش نباشه و غیره!... بعد این وسط یه چیز بدی که وجود داره، اینه که اگه تو یهو بعد 10 سال عوض شی، احتمال ترد شدگیت توسط جامعه مورد نظرت به طرز مزخرفی افزایش پیدا میکنه که البته مهم نیست. دلیلش؟ چون اونا به این ورژن تو عادت داشتن و درحالیکه اونا خودشون بودن و تو خودت نبودی، یه تعامل اجتماعی شکل گرفته که تغییر دادنش شبیه موج اول سونامیه، منتاها مهم اینه که بالاخره سونامی م به آرامش میرسه! یخورده زمینا تا یه مدت خیس میمونه، ولی بالاخره خشک میشه. مقاومت لازمه! بعد نکته اینجاست که تو این پروسه، باید یاد بگیری خودتم مقصر بدونی! بعنوان مثال:

    وقتی پریشب شیوا از در اومد تو و من با نوک انگشت سبابه دست راستم زدم به پهلوش و حس کردم چقد کول و بانمک و صمیمی به نظر میام، و اون بعنوان واکنش از جمله "نکن!" استفاده کرد و من باز اتفاقا تکرار کردم و اون بعنوان واکنش دوم از جمله "از این کارت بدم میاد خیلی بیشعوری" استفاده کرد، من در عین اینکه حق داشتم ناراحت بشم، ولی حق نداشتم ناراحت بشم!! چون؟؟ چون الان میگم چرا!

    چرا حق داشتم ناراحت بشم؟ چون اون مدلش اصلا اینجور برخورد کردن نبود، و ما در کمال شگفتی، در عین صمیمیت (که البته فهمیدم الکیه، نداریمش)، احترام همو بصورت کلامی نگه میداشتم.

    چرا حق نداشتم ناراحت بشم؟ چون: 1. من برخلاف چیزیکه ظاهرم تو جمع نشون میده، اصلا حوصله گپ و گفت و بگو بخند ندارم و ترجیح میدم بصورت :| یا :) معمولی یه گوشه بشینم همواره نظاره کنم!! ولیکن چون دقیقا نمیدونم در پروسه تکاملم چی رخ داده، تبدیل به آدمی شدم که موظفه جو رو برای بقیه خوب نگه داره، نه با دلقک بازی :|، منظور با چهره بسیااار گشاده و مستمر با هر هشتاد میلیون بطور همزمان ارتباط چشمی شاد برقرار کردن! بنابراین، من باید خود واقعیم میبودم و دربرابر دیدن ایشون بعد از یک ماه، به لبخند اکتفا کرده و میرفتم یه گوشه مینشستم، همچون سایرینی که خودشونن! 2. وقتی یبار میگه نکن، شخصیت داشته باش نکن :| ! کارم نداشته باش که اون باید درک میکرده که تو چجور آدمی هستی و بعد 28 سال یه درک و شناخت نسبی از تو میداشته!

    حالا اصلا کلا چرا ناراحت شدم؟ چون اون تونست قوانین نانوشته احترام متقابل بصورت کلامی رو نقض کنه و کاری رو بکنه که راحته، ولی من نتونستم، و تازه بعدشم نتونستم نشون بدم ناراحت شدم چون هم حق نداشتم هم داشتم!! و مجددا چون حس سرکوبگرانه و شماتت گر "چرا خودت نیستی" از 4 طرف اصلی و 4 طرف فرعی فشار آورده بود!

    میبینین؟ به همین راحتی انسان بصورت پیوسته هر روز میتونه خودشو تو موقعیتی بذاره که اصلا واویلا!...پس چرا؟! حقیقتا دارم فکر میکنم اگه رضایت خدا فقط دغدغه آدم بود، چقد راحت تر بود همه چی! بهرحال جلب رضایت 1 نفر، از 80 میلیون نفر راحت تره :| ! مضاف بر اینکه ادا اطوار نمیاد، منظور و نیتتو لازم نیست هی واسش توضیح بدی، و دقیق میشناستت!...کلیشه شده ها، ولی انصافا فکر کردین بهش؟!...من امتحان نکردم ولی بخش متافیزیک پسندم، معتقده اینکار یه سری معجزه رم به دنبال داره!

    بعد کنار همه اینا، دوتا چیز شنیدم که هی دارم واسه خودم تکرارشون میکنم تا استراتژی و فلسفه غلط روابط اجتماعی از سرم بیفته! چی ن اون دوتا؟

    1. اینکه یه جا خوندم حضرت علی یه نفر تو لیوان شکسته براش آب میبره، آب رو نمیخوره و لیوان رو میذاره کنار که البته الان دقیقا جزییات یادم نیست ولی درسی که هدفشون بوده، حفظ عزت نفس بوده!

    2. اینکه یه سخنرانی از شهیدبهشتی گوش دادم که میگفت "مظلوم همونقدر گناهکاره که ظالم" ، حالا نه که از فردا همتون لباساتونو بزنین سر چوب راه بیفته ندای وا مظلوما سر بزنین :| ، منظورم اینه آدم نباید خودشو تو موقعیتی که مورد ظلم واقع بشه بذاره، لذا آدم باید خودش باشه.


    پ.ن: کنار دکتر "ش" وایستاده بودم و داشت از سفر قریب الوقوعش به بلاد کفر و زایمان دخترش میگفت، صدای اذان بلند شد، نگاه کردم رو ساعتم گفتم عه! اذان شد!، بسیار متعجبانه پرسید "میخوای بری نماز؟!"، گفتم چرا دکتر؟ بهم نمیاد؟... تا یه ربع بعد داشتم پیرامون افرادیکه از روی ظاهر آدما قضاوت میکنن براش سخنرانی میکردم، به گونه ای که آخر برگشت در جواب یکی از مثالای سخنرانیم گفت "میخواستی بگی واه! آدمی نماز میخونه مگه باید حتما جای مهر رو پیشونیش باشه؟"... و من حس موفقیت بهم دست داد!

  • ۴ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۱۴ ارديبهشت ۹۷

    کاتالیزور

    ژورنال کلابشون ساعت دوازده شروع شده بود و من با ده دقیقه تاخیر از طبقه پایین رسیدم جلسه. وارد که شدم اون رو صندلی بغل سخنران نشسته بود و‌ یقین دارم همونقد که من از ارتباط چشمی بینمنون لذت نبردم، اون هم... با اینکه پرده سمتی بود که اون نشسته بود ‌‌و من مجبور بودم اون سمنو نگاه کنم، اما بازم نگاههای زیرچشمیش سنگینیشو داشت اونقد که ترجیح میدادم با بغل دستیم صحبت کنم و سکوت جلسه رو بشکنم تا حفاظ اطرافمو... تو ذهنم وقتی داشت یه سری‌چیزارو توضیح میداد، براش تاسف میخوردم و با اینکه آخر جلسه بطور مستقیم، غیرمستقیم منو مخاطب قرار داد تو‌جمع و تا تونست توپید، سعی میکردم جلوی جریان خونی که داشت با سرعت میدویید تو صورتم رو بگیرم قبل از اینکه دیر بشه... همه این کارارو کردم، درسته که به شادی میگفتم این آدم انقدر احمقه که تشخیص نداد چه حرفیو نباید بزنه ‌وبا اینکه هنوزم معتقدم مردیکه یه زن رو پله پرش کنه پست تر از چیزیه که به مخیله آدمیزاد میاد، اما همه این کارارو کردم تا به خودم نشون بدم تغییر ممکنه، و یه جا باید واسه زمانیکه عقایدت عوض میشه داشته باشی، که نه خودت شوکه بشی نه اطرافیانت... 


    هشتگ محض ثبت در تاریخ

  • ۰ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • تک مدی
    • يكشنبه ۹ ارديبهشت ۹۷

    کوزه‌گران و در کوزه افتادگانیم!

    نشسته بودیم و داشتیم درمورد فرهنگای مختلف صحبت میکردیم که بحث چرخید و رسید به ه.م جنس گ.رایی. داشت یه سری چیزا در مورد شرایط زندگی این افراد تو کشورش میگفت و سعی میکرد به سوال من که میپرسیدم "به نظرت بچه اینا دچار سردرگمی نمیشه وقتی دو تا مامان یا دوتا بابا داره؟ واسش سوال پیش نمیاد چرا دوستام غیر اینن؟" یه جوابی با این مضمون که "این سبک جا میفته و دیگه غیرعادی نیست" میداد که شیرین یه جمله رو به نشونه اعتراض به طرز فکر اون و تمام کشورایی که معتقد به این برابری و آزادی ن گفت و صحنه بعدی اون بود که نشسته بود و سعی میکرد مکالمه رو عادی پیش ببره و اونا بودن که سعی میکردن همچنان بحث رو محکوم کنن. چند دقیقه که گذشت، با همون آرامشی که ثانیه صفر داشت، گفت :"ما الان دقیقا داریم درباره چی بحث میکنیم؟ مگه قراره کسی کسی رو قانع کنه؟!! ما فقط داریم صحبت میکنیم! درباره یه چیزی که ممکنه هرکس نظر متفاوتی داشته باشه و این نیاز به جدل و بحث نداره!"... راستش اونقدری اطلاعات ندارم که بخوام اینجا درمورد درست بودن یا نبودن حرفش یه حکم بدم، ولی وقتی این جمله رو ازش شنیدم، فهمیدم آرامشی که میگن، از کجا میاد. به این باور رسیدن که هرفردی ممکنه اعتقادات، رفتارها و طرز فکر خودشو داشته باشه و تا زمانیکه این اعتقادات، رفتارها و طرز فکرا آسیب زننده نباشه، همه از کنارش رد میشن و فقط بیننده یا شنونده ن، کسی کسی رو محکوم نمیکنه، کسی از کسی انتظار موافقت بی چون و چرا نداره و کسی به کسی بخاطر اختلاف عقیده برچسب نمیزنه. جو خانواده ای بخاطر اختلاف عقیده سیاسی یا اجتماعی یا اعتقادی بهم نمیخوره، رفاقتا خراب نمیشه و دوستیا منفعت طلبانه از آب در نمیاد.

    خیلی وقته دارم عمیقا به این موضوع فکر میکنم که کشور ما بر خلاف چیزیکه به زبون همه جاریه و فرهنگ چندهزار ساله اسمشه، دچار فقر عمیق فرهنگیه. جوری شده که هرکس تو مقیاس کوچیک تا بزرگ، مجبوره برای اصلاح وجهه اجتماعیش، در مورد کوچیکترین تغییر توی رفتار یا گفتار یا پوشش یا اعتقاداتش توضیح بده! که همونم باز داستان خودشو داره، توضیح نده یه جور محکومه، توضیح بده جور دیگه. آدما به راحتی قضاوت میشن و قضاوت میکنن. خیلی جمله کلیشه ای شده ها، ولی وقتی یه مرور بکنی، میبینی به طرز بیرحمانه ای واقعیت داره. دوستی دارم که امریکا درس خوند و کار کرد و الانم زندگی میکنه،حجاب داره و بدون اینکه احساس تردشدگی یا نا امنی کنه، توی مراسمای مختلف اون کشور شرکت میکنه و دوستای متفاوت از رنگ و نژاد و فرهنگ و عقاید مختلف داره. فردی رو میشناسم که همونجا زندگی میکنه و مراسم آخر سال دوستای یهودی و مسیحیش رو با وجود پوشش جشن میگیره، و این دوستای یهودی و مسیحیش بخاطر پوشش و عقایدش ازش دوری نمیکنن که هیچ، توی مجالسشون هم دعوتش میکنن. فکر میکنم دلیلش احترام متقابل به اعتقادات آدماست. واقعا فکر میکنم اگه اجبار خوب بود، ما همه به جبر مسلمون بودیم، خداپرست و عالم الی الله. ولی درست و غلط معلومه و آدما مختار به انتخابن! و این منافاتی با مباحثه علمی و عاقلانه نداره ولی همونم شرایط داره!! نه وقتی ساعت 10 شب طرف خسته تو راه برگشت به خونه ست، یا ساعت 2 ظهر زیر تیغ آفتاب داره پیاده میره، بیان جلو شروع کنن به بحث. همه اینا یه طرف، نشستن رو کرسی اظهار فضل و قضاوت یه طرف. خیلی خلق و خوی خاله زنکی ایی شده ها!...

    داشتم وبلاگ هولدن و این پستش رو میخوندم... حقیقتا متوجه نشدم چرا این فرد باید بابت نوع رفتارش به بقیه "توضیح" بده! خوب یا بد، اون مختاره که یه چارچوب شخصی گفتاری، کرداری، رفتاری داشته باشه و برای داشتن اینا، توضیحی نباید به کسی بده. درواقع فکر میکنم درستش اینجوریه که وقتی کسی از شخصی یا شی ایی خوشش نمیاد، اون شخص یا شی رو حذف میکنه. این بین مشکل یا تنش بین دو نفر هم باز به هر دلیلی، فقط به همون دو نفر ربط داره که حالا یا حل میشه یا نمیشه. ما ایرانیا عادت کردیم به قشون کشی. نمونه وطنیشم که بسیاره و هر قشری م یه دور مورد عنایت قرار داده... عادت کردیم یه چیزی رو خودمون ببریم بالا و بعد که مطابق خواستمون از آب در نیومد، با همون شدت بیاریمش پایین، بعدم جای ظالم، مظلوم واقع بشیم!... و البته در کمال شگفتی، رفتار این نویسنده، رفتاریه که آدمای نرمال همه جای دنیا دارن، و دلیلی که اینجا باعث شده انقد بد جلوه کنه، اینه که هی با نوک انگشت اشاره یه چیزایی رو خراش میدن، کاری که باقی جاهای دنیا نمیکنن، یا به روش صحیح میکنن!...ما ایرانیا مدام در حال تلاش برای راضی نگه داشتن دیگرانیم (که البته در چارچوب اخلاق اجتماعی باید رعایت بشه)، ولی تلاش برای رضایت اون بالاسری؟! به ندرت!...

    پستشو خوندم، نشستم از بیرون یکم خودمو نگاه کردم دیدم کلی چیز هست که باید درستشون کنم!...انصافا وقتی که بابت درست کردن فرد مقابل یا نزدیک کردنش به استانداردای خودمون صرف میکنیم رو اگه صرف خودمون میکردیم، زندگی شخصیمون حداقل روال معقول داشت.


    پ.ن: دوستمون وقت خداحافظی اومد منو بغل کنه، چون احتمالا باقی دخترای ایرانی که باهاشون برخورد داشت رو موفق شده بود بغل کنه، ولی من عقب کشیدم، اون دوستمون نه ناراحت شد، نه منو بخاطر اعتقاداتم شماتت کرد، نه رابطشو باهام قطع کرد!! منو پذیرفت! همینجور که هستم!


  • ۳ پسندیدم
  • ۱۵ نظر
    • تک مدی
    • چهارشنبه ۵ ارديبهشت ۹۷