هزار و نهصد و هشتاد و هشت

4 واحد عملی

من بخاطر خشکی چشم، از قطره استفاده میکنم و چون از قطره استفاده میکنم باید حتما از عینک آفتابی استفاده کنم. یه عینک آفتابیم تو مترو شکست! یکیش از رو سرم لیز خورد افتاد زمین احتمالا قابش ترک برداشت بعد شکست و پس از دوره‌های متمادی فیزیوتراپی، از وسط نصف شد! بعد من سیستمم هم اینجوریه که کلا نمیدونم چی کجا به چه صورته. مثلا نمیدونم عینک کجا حقیقتا عینکه! یه صبح تا ظهر خودمو تو کوچه خیابونو اینور اونور کشوندم تا بالاخره یه جا موفق شدم یکی بخرم. یه تست UV ئم فروشنده اونجا روش زد یه سری خطوط از قرمز رفتن به سبز متوقف شدن و گویا تایید داشتن که ایشون UVش 400 ئه. ما اینو زدیمو رسیدیم خونه و چشامون مچاله بود. معتقد بودم ازین عینکاست که تو گونی از رو دریا رد شده رسیده بندر شده 10 تومن بعد از بندر رسیده اینجا شده انقد. لذا عصر بردمش پیش عینک فروشی که چشم پزشکم معرفی کرده بود، تا UVشو چک کنه دوباره. و اگه میپرسین چرا از همون عینک فروشی که چشم پزشکت معرفی کرده نخریدی، باید عرض کنم که چون سه بخش چند ردیفه عینک زنونه داشت، همشون عین هم! یعنی من پنج دقیقه اونجا بودم داشتم عینک امتحان میکردم، از دقیقه شیشم به بعد نه یادم میومد کدومو زدم کدومو نزدم، نه میفهمیدم کدوم با کدوم فرق داره و مهم تر از همه اینکه هیچکدومش بهم نمیومد! البته همراهم نظر دیگه ای داشت! حالا کار ندارم، خلاصه اونم چک کردو تایید کرد که این اوکیه. منم چون از صبح ذهنم درگیر این بود، انرژیم تخلیه شده و حوصله نداشتم، فرد همراهمم یه عینک سفارش داده بود یه جای دیگه، باید تحویلش میگرفت، اون تو مغازه نشسته بود من تو ماشین و همینجور که حرارت اطرافمو فرا گرفته بود یکی از پسربچه های دعا فروش سر رسید. گفت میخرین؟ گفتم ممنون، باز گفت نمیخواین؟ گفتم من پول ندارم، مجانی میدی؟ درحالیکه تو کیفم پول بود معمولا ازین تکنیک برای رد کردن سمجاش استفاده میکردم، یخورده سرشو کج کرد باز گفت نمیخرین؟ گفتم مجانی میدی؟ گفت باشه!! اصلا انتظار شنیدن همچین چیزیو نداشتم ازش، جا خوردم، دعاهاشو ازش گرفتم شروع کردم به ورق زدن که یکیو بردارم. یکیو برداشتم زیپ کیفمو باز کردم و همینجور که داشتم دنبال پونصدی میگشتم که بهش بدم، میگفتم چون پسر خوبی بودی بذار ببینم پول دارم! و پونصدی نداشتم! یه دویستی خورد موجود بود. باز گشتم یه دو تومنی پیدا کردم، و همینجورکه دعاهاشو ورق میزدم یکی دوتای دیگه ش چشممو گرفت، تصمیم گرفتم سه تا بردارم. سه تارو برداشتم پولو دادم بهش، همزمان پرسیدم :"جدی چی شد تصمیم گرفتی مجانی بدی؟" در جوابم با یه لحن آروم گفت :"آخه پونصد تومن چیه مگه، یه دونه دعا چیه" و من از وسط به دو نیمه مساوی تقسیم شدم. انقدرررر خجالت زده بودم که حد و حساب نداشت. من داشتم دو تومنی رو میدادم که اون پونصد بهم برگردونه و نمیکردم چهارتا بردارم که قرار نباشه پولی اون بچه بهم بده، و اون با بخشیدن پونصد تومن که کار و درآمدش بود مشکلی نداشت! چشام تار میدید و اگه یکی تکونم میداد اشکم جاری میشد. دومنیشو گرفت مسیر مخالف ماشینو رفت، همراهم رسید ماجرارو براش تعریف کردم برگشتم دنبالش که بهش یه چیزی بدم، غیب شده بود!! هنوزم که بهش فکر میکنم دستمو به نشونه پشیمونی گاز میگیرم. یعنی درسی که این بچه به من داد، تو کل دوره آکادمیک زندگیم معلم و استادی نداده بود. به همراهم میگفتم یعنی من قد انقد از برنامه علیخانی چیز یاد نگرفتم!

عموما تو شرایطی هستیم که بیرون گود نشستیم میگیم لنگش کن. حالا جلوی ضررم از هرجا گرفت، منفعته. نیست؟


بعداً نوشت:

این پست آسوکارو الان دیدم :)

  • ۶ پسندیدم
    • تک مدی
    • چهارشنبه ۳۰ خرداد ۹۷

    از حواشی بُرد

    من نمیدونم چرا وقتی سینماها و کافی شاپا و بعضی هتلا و بعضی فضای سبزا فوتبال پخش میکنن همه م مختلط کنار هم میشینن میبینن جیغ و هوراهاشونم میکشن، استادیومارو واسه مسابقات فوتبال برای ورود خانوما آزاد نمیکنن!


    پ.ن: سینما که تازه موقعیت به مراتب حساس تری داره نسبت به استادیوم! به نظرم!

  • ۸ پسندیدم
    • تک مدی
    • شنبه ۲۶ خرداد ۹۷

    نفحات دوست

    از سفر برگشتم و استخونی سبک کردم اصلا!... مشهد بودم. سوای هواش که من هیچوقت درک نکردم چرا باید بعضی جاها گرما با رطوبت قاطی باشه و اصلا گرمای خالی مگه چشه، باقیش بهشت برین بود. حسای متفاوتی رو تجربه کردم، آدمای متفاوتی رو دیدم، و چیزایی تو دلم بودو ریختم بیرون خلاصه! بعنوان مثال، پنجشنبه هفته پیش که شب احیا بود، کتاب بدست رفتم که یه جارو پیدا کنم بشه هم ضریح رو دید، هم صدای دعای جوشنُ شنید. سیستم شب احیا حرم اینجوریه که گویا اطراف ضریح امام رضا صدا پخش نمیشه، باید یا بری رو صحن، یا که با فاصله از ضریح بشینی. اون صحن سنتی امام که سقاخونه داره و پنجره فولاد، اونو انتخاب کردم رفتم ضلع غربی اون در طلایی زیر اون طاق طلایی وایستادم تا دعا شروع بشه. وایستادم زیرا اگه مینشستم از ششصد جهت مورد لطف واقع میشدم که پاشو اینجا جای نشستن نیست :| . یخورده وایستادم حس کردم واریس گرفتم! خانوم خادمه رو صدا کردم، گفتم ببینین قربونتون برم! من چندین کیلومتر اومدم شب احیا حرم باشم، میخوام هم ضریحو ببینم هم دعای جوشنو گوش کنم، شب احیام همین یه شب بیشتر نیست، میخوامم اینجا وایستم، پس نیاین هی صدام کنین که پاشو!  و صدام نکردن! اصلا انقد آدم به وجد میاد تو حرم صداش نمیکنن که خدا میدونه :| کاملا مستعد بودم دستشونو بگیرم ببرم پیش آقای مدیر به چالش بکشمشون که طرف وسط دعا داره فین فین میکنه اشکش رسیده زیر چونه ش تو عالم خودشه، یهو میاین با این پرا میزنین بهش که پاشو! :| ولی آتو دستم ندادن!...تعدد دوربینای زیرزمین (دارالحجه فکر کنم!) هم بسیار قابل توجه بود بعد پس از پرس و جو فهمیدم نه تنها پشتشون آقا نشسته (البته انتظار نداشتم خانوم نشسته باشه انصافا!)، بلکه قابلیت زوم هم داره و اصلا یه دور تمام تشکیلات سرم داشت میومد پایین، مجبور شدم برم اتاق خادما تشکیلاتو بیارم پایین دوباره ببرم بالا :| نکته جالبش اینجا بود از 5 نفری که اون تو بودن، یکیشون میخواست بندازتم بیرون چون معتقد بود اینجا دوربین داره :| دیگه حقیقتا منطقی به ذهنم نمیرسید بخوام توجیهش کنم! روز آخرم رفتم یه سه گوشی پیدا کردم که یخورده بیشتر خودمو بپیچم، دیدم خادمه دنبالم اومد!! رفتم جلو گفتم قربونتون هر سی سانتی یه دوربین گذاشتین، آدم یه موقعیت اضطراری پیش بیاد نمیدونه کجا بره! بفرمود شما خودتو نبین که زائری میری! ما اینجا داشتیم طرف خودکشی کرده، زنای فراری، دخترای فراری، مردی که چادر پوشیده :| و قانع شدم که وسط اون سی سانت باز یه دوربین دیگه بذارن!!... و خوب بود آقا! خووب... تو صف نماز جماعتم افطاری میدادن، شامل چند عدد خرما، یه شیرموز و یه اشترودل رضوی با لایه شکلات و اصلا دیدنی بود!! نگم دیگه!

    برگشتن یه حاج آقای جوونی رو دیدم با خانومش. خانومش خیلی بانمک بود، کفشش رو باز بود تا یه قسمتی و جوراب رنگ بدن پاش بود، یه دونه کلیپسم داشت ولی نه ازین گنده گنبدا، کلیپس معمولی! و داشتن دوتایی عکس میگرفتن، با فیگورای مختلف. خیلی لذت بردم! نفهمیدم تفاوت تو درسیه که میخونن یا تو عقیده ای که دارن! خیلیارو دیدم روبند داشتن و انگاری خیلی رایج شده بود، ولی اینکه عقیده باشه تا تحمیل، دنیا تومن توفیرشه... خلاصه که خدا امثال این حاج آقارو زیاد کنه. سید مهدی خودمونم حتی به نظرم از همین گروهه!:دی

    در نهایتم شمارو به دیدن تصویری که فوتو بای می ئه، دعوت میکنم. همون صحن سنتی، صبح روز آخر، این جمعیتم داشتن رحل میچیدن که جز قرآن بخونن، اونم دوربینه اون ته :|... موقعیت سوق الجیشی م کاملا پیداست، دیگه! محل جلوسم در شب احیام حتی!


    پ.ن: عکسم نمیدونم چرا چرخیده :/ درستم نمیشه، شمام بچرخین، ایشالا دنیا بر وفق مرداتون بچرخه!

  • ۴ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • تک مدی
    • چهارشنبه ۲۳ خرداد ۹۷

    cheat day

    نشستم رو مبل، از خلوتی و تنهایی استفاده میکنم، پاهامو زدم لب میز، با صدای بلند با تلفن صحبت میکنم، کولر و ماشین لباسشویی رو همزمان روشن کردم، با صورتم بازی میکنم و حتی میتونم در دستشوییو باز بذارم! لذت زایدالوصفیه که قابل وصف نیست!

    با صدای بلند با تلفن صحبت کردن جمله ای بود که بعد از نوشتنش خودم واسه خودم سوال شدم! نه، اتفاقا من ازون دسته آدمام که اصلا دلم نمیخواد کسی بدونه تو چه موقعیت یا حالتی م، با کی دارم حرف میزنم و اصلا کلا ماجرام در لحظه چیه! یه مدته افتادم به صرافت یادگیری زبانای مختلف از سر بیکاری (تقریبا!)، و یکی دو تا اپلیکیشن موبایل برای تقویت مکالمه پیدا کردم که جوابگوی کلیه خلاءهای زندگی بشری از ابتدای خلقت تا به الانه به نظرم!! یکیشون مدلش اینجوریه که یهو گوشیت زنگ میخوره و تو بدون اینکه بدونی طرف کیه کجاییه چه شکلیه اسم و رسمش چیه، شروع میکنی تلفنی باهاش حرف زدن! اوایل اعتماد به نفسم در حد یه بچه بود که تازه حرف زدن یاد گرفته، الان ماشالا ماشالا ماشالا به درجه ای رسیدم هرچی غلط غلوط به ذهنم میاد و نمیادو جمله میکنم میپراکنم به اطراف آفاق و آی! آقا عجب لذتی داره! احتمالا چون کسی نمیدونه من کی ام! و ارتباط چشمی م با کسی ندارم! اصلا یه تخلیه کامل روانیه! مثلا دیشب با یه مکزیکی صحبت میکردم، انقد که دوتایی خندیدیم، این چند روز نخندیده بودم! تا تونست اسم منو به اسپانیایی مسخره کرد، منم تا تونستم خندیدم! البته مشکل این یکی اینه که بعضی وقتا صدات میره، صداش نمیاد، یا صدات نمیره صداشم نمیاد! بگیر نگیر داره، ولی همینکه دم به دقیقه گوشیت زنگ میخوره از یه ور هستی، هیجان انگیزه! حتی انقد جالبه که من دیشب بصورت مداوم با فواصل زمانی یک دقیقه یک دقیقه با خودم حرف میزدم!! چون صدایی ازونور خط نمیومد! امتحان کنین بعد ببینین بلند بلند با یکی حرف زدن و صدایی نشنیدن که درواقع میشه بلند بلند با خودتون حرف زدن، چه فضای متافیزیکی ایی ایجاد میکنه!!

    به نظرم حرف زدن یکطرفه با سعدبن عبدالوهاب یا نادا یا جک یا جان و غیره، از دیدن صفحه اینستاگرام گل انار و مطی جونو مریم جونو اون یکی که گل درست میکنه و اون یکی که ورزش میکنه و این که کیش میره و اون که حامله ست و غیره خیلی هیجان بیشتری داره! یعنی میگم حالا که قراره وقتی به پرتی بگذره، به پرتیه ستاره داری بگذره حداقل! ترجیحا فکر کردن به اینکه چرا صدام نمیره اونور خط یا صداش نمیاد اینور خط، تا فکر کردن به اینکه این ساختار ادبیات نگارشی جدید مورد استفاده توسط گل انار رو چجوری به زبان و ادبیات فارسی رایج ترجمه کنم، برام جذاب تره!

    مسافرم، لباسام تو ماشین مونده، کولر همچنان روشنه، یه فایل وورد جلوم بازه که از پریروز هی میارمش تو حالت استندبای تا بهش برسم، آقای احمد السفتاوی بدبخت بار نهصدمه سعی میکنه صداشو برسونه ولی نمیتونه، کوکو منتظره تو تلگرام بهش پیام بدم تا در مورد همپوشانی فرهنگی بندر مارسی و ایران صحبت کنیم:|، چمدونمو نبستم، و در عوض با اختیار تام اعضا و جوارحمو در معرض افعال گوناگون کاملا فاقد اولویت قرار دارم، مثلا شاید باور نکنین ولی هم اکنون دارم تو گوشی داد میزنم که :"Hello!!! Can you hear me??"


    پ.ن: یه روز توی هر رژیم غذایی وجود داره بنام "cheat day"، یعنی روزیکه توش مجازین هرچی دلتون میخواد بخورین، که چراییش دلایل متعدد داره یکش حفظ انگیزه و روحیه ست، دیگه سر نخو بگیرین برین جلو ببینم چیکار میکنین.

  • ۳ پسندیدم
  • ۶ نظر
    • تک مدی
    • سه شنبه ۱۵ خرداد ۹۷

    از سری تریبون‌های مفت

    صاحب پیچ مدرس ایتلسه، صاحب کامنتم نمی‌دونم :)) صاحب دریاچه نمک!!:دی

  • ۳ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • تک مدی
    • شنبه ۱۲ خرداد ۹۷

    از سری شبانه های یهویی

    فیورنزو ایتالیاییه. تصمیم داره مرداد بیاد ایران، برنامه شم یه چیزی بر وزن قرآن قرآن ورزش ورزشه.

    دقیقا نمیدونم چه تصوری درمورد سیستم حمل و نقل ما داشت، ولی برنامه ش این بود از دریای خزر تا خلیج فارسو با قطار بگرده، هر شهر مورد نظرشم دو روز وقت بذاره. یه برنامه قطارو که بعنوان نمونه واسش فرستادم، جمله بعدیش دقیقا این بود که :"شوکه شدم!! 12 ساعت تو راهم؟؟؟600 کیلومتر؟؟؟؟". دیگه من نگفتم اون اروپاست که از آلمان تا اتریشو پنج شیش ساعته با اتوبوس میرن آرکاداش، اینجا ایرانه :|... مساله بعدی اینه که دقیقا نمیدونم چه تصوری از تعریف گرما داره! میخواد مرداد بره بندر، یزدم تو برنامه شه! میگم گرما یه شوخیه، آب پز میشی، برشته میشی، شُشات میپزه! میگه میدونم! میخوام یه تجربه جدید داشته باشم! به نظرم تجربه جدیدش سوژه ماه عسل سال دیگه بشه. دیروزم بهم پیام داد که پاشو بیا یزد میخوام آسمون کویر و ستاره هاشو ببینم :| گفتم باشه، شما بشین، تا ده بشمری من اومدم.

    چند روز پیش انگیزه ایران اومدنشو آشکار میکرد (!)، یکی از انگیزه هاش این بود بیاد ببینه چجوری همجنس گراهارو اعدام میکنن!! :| به نظرتون من چه عکس العملی نشون میدادم شایسته بود؟! میخواستم آدرس پارک دانشجو رو بدم بگم یه چند ساعتی بشینه نوشابه بخوره از هوا لذت ببره، مناظرم ببینه! نگفتم ولی! چرا نگفتم؟! چون گفت من و دوستم باهم میایم، اون نمیخواست بیاد، با تعریفای من مشتاق شده، فقط نگرانه الان ما برسیم ایران چون دوتا مردیم به جرم همجنسگرایی میگیرنمون :| بعدم داشت قسم آیه میخورد که گرایشش به خانوماست! انقد قسم آیه خورد که من حس کردم بهم نظر داره! :|

    کارم شده بشینم ساعت قطار واسش چک کنم، چرا؟ چون یه سایت انگلیسی زبان که این بتونه ساعتارو چک کنه نیست، منم دقیقا نمیدونم چجوری واسش توضیح بدم علی بابا سایت غیررسمی رسمیه، ولی مثلا شرکت خلیج فارس که تهران اصفهانو میره، سایت رسمی نداره، رجائم که داره انگلیسی نداره! :| کلا در مواجهه با اینا من با مسائل غیرقابل توضیح زیادی مواجه شدم!! :دی

    مایکلم استرالیاییه، میخواد پاشه بیاد ایران، بعد بره مصر بعد بره اسرائیل! گفتم سفرت به سلامت، ایشالا صحیح سالم به آغوش خونوادت برگردی!! :| البته با این شدت و حدتی که رو یه سری مسائل ناموسی پافشاری میکنه، من به نظرم مصر نرسیده به اسلام میگروانندش یا یه همچین فعلی!

    بطور کلی هم، پی بردم متوسط امید به زندگی در غیرایرانیا، حتی این قبایل همسایه بوکوحرامم بالاتر از ایرانیاست!! یعنی من اگه ایتالیا بودم، احتمالا نه میدونستم خاورمیانه کجاست نه حالا که دونستم، پا میشدم میومدم یه جا یه هشتاد درصد اطرافش یه خبریه!... یه دوست امریکایی بود، میگفتیم ایران، میگفت آهااا عراق!! انقد خجسته یعنی!


    پ.ن: یه ترکیه اگه شد بریم!!

  • ۰ پسندیدم
  • ۵ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

    حاشیه

     داشتم و همچنان دارم با خودم کلنجار میرم که منطق ثبت یه سری چیزارو بصورت نوشتاری در خودم زنده کنم. واقعیت اینه به گذشته خودم که نگاه میکنم، انگار دارم به یه نفر دیگه نگاه میکنم، در این حد تغییر. دیروز ازم میپرسیدن الان به چی علاقه داری؟ برای جواب اونا درونیابی که میکردم میدیدم هیچی! نه که هیچی ها! اونا منظورشون این بود بین عکاسی که یه زمان دوسش داشتم، یا زبانای مختلف یا پیانو یا این یا اون، چیارو دوست دارم؟ فکر کردن به هیچکدومشون هیجانی رو درم ایجاد نمیکرد، جاش چیو دلم میخواست؟ الان تو موقعیتی که باید، با شرایطی که باید میبودم... یکی از همکلاسیای کلاس فرانسم، پزشکی میخوند، پسر باهوش و با استعدادی بود از نظر من، در این حد که بعد از شیش سال که همو ندیده بودیم، وقتی چند ماه پیش دیدمش، تعجب کردم که چرا تخصص امتحان نداد، چون مطمئن بودم اگه میخواست، میتونست. کار ندارم که اون زمان چیزی نگفت و من دو سه روز مونده به رفتنش فهمیدم داره مهاجرت میکنه. رفت امریکا، و الان هاروارده! ساعت خوابش هنوز تنظیم نشده و همزمان با ما استوریای اینستاگرامشو به روز میکنه. دیدن هر روزه ی حیاط مدرسه پزشکی هاروارد، یا مرکز بیمارستانیشون، با سابقه ای که من ازین آدم سراغ داشتم، باعث میشه شرایط فعلیم رو کافی نبینم، نه که باید ببینم ها، اتفاقا نباید ببینم و خب البته برای شماهایی که منو نمیشناسین خیلی ملموس نمیتونه باشه. آدم بعد از یه مدت از فاز رویاپردازی خارج میشه و واقعیتای زندگی عین سیلی میخوره زیر گوشش. عکاسی کردن، نقاشی کردن، ساز زدن، به ششصد زبون زنده دنیا صحبت کردن و و و، فقط وقتی راضیت میکنه که حرفه‌ت بوده باشه و توش به مرحله ای رسیده باشی که حرفی برای گفتن داشته باشی، وگرنه اگه فقط بعنوان یه "چیز" که بهش علاقه داشتی وقتتو صرفش کرده باشی، بعد از یه مدت نه تنها برات عادی میشه، بلکه مدام از خودت میپرسی "چرا؟! که چی؟!" مگر اینکه به موازاتش اون حرفه اصلیت رو به جایی رسونده باشی که بتونی دستتو بین یه جمعیت بالا ببری و من منی بگی!

    میخوام بگم، از سوم دبیرستان نشستم به نوشتن، هی نوشتم، وبلاگ، داستان، شعر، کامنت گرفتم، کامنت دادم، فکر کردم خیلی خوش میگذره، و هیچ حواسم به زمان اون لحظه م نبود، گرچه خیلیا بهم میگفتن!...الان؟ تا که میام یه چیزی رو بنویسم، با این سوال مواجه میشم که :"خب که چی بشه؟!" و به نظرم درستم فکر میکنم، ولی متاسفانه یه بازه قابل توجهی از زمان مفیدمو از دست دادم. تا که میان قراری بذارن، هیجانی حس نمیکنم، احتمالا چون حس عدم رضایت از شرایط یا عملکردمو دارم...

    اینا غر نیستا، آیه یاس خوندن نیست، با چشم گریون نیست و کلا درواقع هیچ چیز خاصی نیست! با صدای بلند فکر کردنه بیشتر!

    اینهمه داستان برای چی گفتم؟! جالبه بدونین اصلا اینارو نمیخواستم بنویسم!! میخواستم درباره یه سفر بنویسم که هم یادم نره، هم بهرحال شاید خوندش دردی از کسی دوا میکرد، ولی نوشتن این چهار خط حس اونم پروند! :))... البته که خودم خودمو تحت فشار میذارم تا بنویسمش چون فکر کنم ایامش نزدیکم باشه.

    القصه که، آدم اگر تو هر دوره‌ای، مناسب همون دوره یه چارتی داشته باشه، خیلی خوب میشه! گرچه یخورده درکش ممکنه سخت باشه...!


    پ.ن: یعنی یکی نیست تو این شعاع چند کیلومتری از هر نقطه ای تو کشور به سمت مرزها، که بلد باشه خواب تعبیر کنه! :| من نمیفهم!

  • ۲ پسندیدم
  • ۰ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۱۱ خرداد ۹۷

    در لحظه

    مثلا یه دکمه بود، میزدی و هرچی که حست بود، توی فکرت بود، به حافظه مخاطب منتقل میشد

    لازم نبود حرف بزنی، یا بنویسی

    من یبار توی خواب تجربه ش کردم...

  • ۳ پسندیدم
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۱۰ خرداد ۹۷