هزار و نهصد و هشتاد و هشت

اگر در دیده مجنون نشینی و غیره


به اینکه چرا اونجور چیزیو گذاشته بودن ورودی نی(!)، یا به اینکه

چرا کیک یخچالیو که شامل بیسکوییت پتی‌بور مابین حجمی شکلات

صبحانه میشد جای کیک شکلاتی میفروختن و یا به اینکه چرا

پرتغال توت فرنگیشون مزه نکتار تکدانه میداد و یا حتی به اینکه میز شبیه میز تولد نیست هم کار ندارم.

میخوام تغییر زاویه رو تو نگاه کردن به مسائل نشون بدم.

موفق شدم یا نه؟!...


پ.ن۱: البته بعدش رفتیم شام خوردیم مثل آدمیزاد، یه تولدی در

کرده باشیم حداقل... ولی خب:|

پ.ن۲: خیر، تولد من نبود

پ.ن۳: خیر مقصود از عنوان، القا ژانر درام_عاشقانه نبود

پ.ن۴: دیگه ببخشید اگه سوالای احتمالیو یادم رفت پینوشت کنم!

  • ۴ پسندیدم
    • تک مدی
    • سه شنبه ۳۰ آبان ۹۶

    سنتز روزانه!

    در ادامه روند درمانی پیش روم (!)، نصف یه قرصی رو باید دیشب میخوردم، خوردن همانا و تا همین الان با تخت پیوند کووالانسی

    دادن همان.

    یعنی ماهیچه زبونم امروز صبح به زور تکون میخورد!

    به زور قهوه موفق شدم صبح تا دستشویی برم و بیام.

    و درباب وخامت اوضاع همین بس که یه سری اطلاعات سرطان

    خون دستمه که باید روش کار کنم، یه هفت هزار نفری بیمار جدید

    که باید بروز و شیوع یه بیماری قلبی روشون تحلیل بشه، یه مقاله

    که کلا نمیدونم دقیقا چیش به چیه و باید دو بخش اخرشو تکمیل

    کنم و یه سری کار شخصی که درواقع همشون اولویت ۱ دارن!! :|

    و بنده هستم، چسبیده به تخت، که از جمله کرامات اون نصفه قرصه

    یکیش پایین آوردن ریتم ضربان قلبه، ینی با فکر کردن به موارد بالا

    استرسم نمیگیرم حتی :)))

    ذهنم غوغاییه ها!! ولی دو وجب پایینترش اصلا هیــــــچ خبری 

    نیست! 

    بنابراین کارایی امروزم؟ صفر برآورد میشه تقریبا.

    بین صفحات زرد اینستاگرام چرخیدم، خودمو وسط حمله ادامه دار

    ایرانیا به ترامپ، به هلال احمر، به شاهین مانگ، به مامان بابای نیوان

    به اون اخونده که عکس مامان نیوانو گذاشته، به زن اون آخونده به

    اِل و بِل و جیمبل یافتم و از شما میپرسم؟ آیا از اوقات امروز منسوال نخواهد شد؟

    چرا!

    پاسخ چی میدم؟

    ذهنم واسه مسائل اینفورماتیوی حضرت عباسی نمیکشید!

    یه چیزی که فقط بشه نگاش کرد رو میطلبید امروزم.

    ایشالا بدنم عادت کرده باشه، فردا بتونم از وضعیت خزنده به رونده

    ارتقا پیدا کنم !

    آقای محمد علیزاده‌م دارن فریاد میزنن تو گوشم که:

    نگو توی این شبا نمیدونی من چیه دردم

    من که هیچ جایی به جز تو بغلت گریه نکردم

    و مصرع اول بیت بعدی که نمیفهمم چی میگه پس نمینویسم :|

    و خلاصه تهش روش با خداست. 

    اگه دستم یاری کنه بزنم آهنگ بعدی بلکه کمتر انگیزه بشه سرمو 

    ببرم زیر پتو که تو بغل خدا گریه کنم!! همینجوری الکی!

    ولی بهرحال ربیع الاولتون مبارک! دلیل نمیشه که.

    ...

    پ.ن: وضعیت فرهنگمون نابوده ها... نابودیم اقا نابود...

  • ۴ پسندیدم
    • تک مدی
    • دوشنبه ۲۹ آبان ۹۶

    تکمله طور،لافکا ونسرین در: من و روز یکشنبه!

    توی پست قبل یه سوال پرسیدم، که فقط نسرین و لافکا جوابمو دادن از بین کسایی که اومدن و خوندن و رفتن البته!

    راه حل نسرین چیزی بود که تا امروز انجامش میدادم و وقتی اطرافیان به نشونه تاسف سرشونو برام تکون میدادن، هیچ اهمیت نمیدادم و استدلال

    میکردم این یه مکانیزم دفاعیه که من اگه تو این مورد خاص دارم، شماها تو موارد دیگه دارینش و به چیتون مینازین در واقع!

    ولی امروز روزی بود که هیچ راهی برای گریز از ترسم پیدا نکردم چون اگه باز مثل دفعات قبل میگریختم، اسکلت بدنم فرو میریخت به زودی :|

    بذارین قبلش اینو بگم که این پُستم، چنتا مطلب درهم داره که هرکدوم به خودی خود مستقل ئن، ولی موضوع پست قبل وجه مشترکی شد که

    بخوام، یا خواسته بشم، که دربارش بنویسم.

    حالا ادامه حرفم...

    امروز چجوری به ترسم غلبه کردم؟

    بذارین ماجرای شرایط فعلیمو بگم.

    بعد از 5 سال (که این 5 سالم اگه وبلاگای گم شدمو پیدا نمیکردم، نمیفهمیدم سابقه 5 ساله داره) درد در ناحیه گردن و کتف و دست و چشم و

    سر و ترقوه سمت چپ، این چند روز مشغول ام آر آی و آزمایش دادن بودم و خلاصه تهش یه فاکتور لازم برای تراکم استخونم خیلی پایین تشخیص

    داده شد و قرار شد در اسرع وقت برم یه آمپول رو به قصد درمان بدم بهم تزریق کنن.

    ترس من از آمپول، یه چیزی با مضمون فوبیا بود، در این حد که فقط کافی بود بهش فکر کنم، یا شکلشو تصور کنم، تا بدنم یخ کنه، ضربان قلبم بره

    بالا و به موت اختیاری برسم یه کلام!

    پزشک معالجم موکداً تاکید کرد که حتما آمپولو بزن چون خیلی پایینه و هی اینو با پیغوم پسغوم بهم یادآوری میکرد، چون از 5 شنبه تا خود امروز

    من هی منتظر بودم آمادگیشو پیدا کنم که برم بزنم و هی روز موعود نمیرسید!

    چجوری غلبه کردم؟

    امروز قبل از اینکه پست قبلو بفرستم، همینجور که اینستاگرامو ورق میزدم تا حواسمو از اصل موضوع پرت کنم، رسیدم به صفحه پزشکی که فالو

    میکنم... آدم جالبیه، حرفای قشنگی میزنه، و با اینکه از 24 ساعت شبانه روز 20 ساعت بیداره، مغز فعالی داره!

    امروز روز تعطیل اونا محسوب میشد، رفته بود کوه و کپشنی که زیر عکسش نوشته بود نیرو محرکه خوبی برای من شد. نوشته بود:


    "مهم نیست چقد حس میکنین زشتین یا زیبا، چقدر ثروتمندین یا فقیر، چقدر آزادین یا محدود، همیشه یادتون باشه، این فقط یک حس ئه، یه

    ذهنیته که شما باهاش خودتونو شکل میدین... ذهنتونو آزاد کنین..."


    دقیقا چیزی بود که باید یکی به من میگفت. با خودم فکر کردم این ترس فقط یه حس ئه که باید ایگنورش کنم چون واقعیت نداره...دیگه نخواستم

    وارد فلسفه ترس و ضرورت و عدم ضرورت و واقعی بودن و نبودنش بشم چون تا همونجا کمکم کرد پاشم لباس بپوشم برم کلینیک! نخواستم با

    عمیق فکر کردن بهش گند بزنم به موقعیتم.

    وارد فضا که شدم بوی مواد استریل و اتاق تزریقات قلبمو دقیقه‌ای سیصد بار میتپوند! ولی هی با خودم تکرار کردم *you got this الان تموم میشه

    این فقط یه حسه که خودت به خودت دادی و خودت میتونی از خودت بگیری، الان تموم میشه، یکم دیگه صبر کن... و گذشت و تموم شد و حدس

    میزنم جسارتشو داشته باشم که به دفعه بعدی فکر کنم.

    بله، سوزش و درد داشت، و این واقعیت و طبیعیت آمپول بود، ولی اون ترس که فقط یه حس بود، کاملا بیمعنی به نظر میرسید بعدش.

    و من برگشتم خونه!

    برگشتم خونه و اومدم ببینم کی چه راه حلی داده. مال نسرین رو خوندم و رسیدم به کامنت لافکادیو، که همینجا ازش عذر میخوام اگه عمومیش

    میکنم با توجه به اینکه دوست نداره عمومی کامنت بذاره.

    لافکا این پستش رو بهم رفرنس داد.

    و الان میخوام برم سروقت لافکا، چرا؟ چون از لافکا بگم، انگار از همه گفتم، خودش یه مثال زنده ست.

    حرفای خوبی توی پست هست، مخصوصا جان کلام که توی عنوانِ پستشه، یعنی "همه چی اونور ترسه"!

    لافکا از ترسای خودش نوشته بود و یه جمله که:

    "ترجیح میدادم بشینم و بگم نشد، تا اینکه برم سراغشون و بگم رفتم و نرسیدم"

    (خدا بگم چیکارت نکنه، که کلیک راستو غیرفعال کردی)


    این جملشو که خوندم، از ته دل یه تاسف شدید به حالش خوردم که چطور اینجور آدمی، هنوز متوجه نشده که چندین سال بعد، تکرار جمله‌ای

    که حالشو خوب میکنه، جمله بالا نیست، اینه " رفتم سراغشون، تلاشمو کردم، و نشد" چون حسرت تلاشِ نکرده به دلش نمیمونه که هی

    خودشو لعن و نفرین کنه بعدم به این و اون خودشو نشون بده بگه آه، این منم! درس عبرتتون!

    ترسش از چی بود؟

    پرداختن به علائقش که یکیش نویسنده نمایشنامه و فیلمنامه شدن بود. الان سوال من اینجاست که، تعریف شما از یه فردی که اینجا داره

    وبلاگ مینویسه چیه؟ تعریفتون از مطلب خوب چیه؟ البته جوابارو با توجه به اینکه ژورنال ناسا یا نشنال جئوگرافیک نیست اینجا، برای خودتون

    بگین! یه وبلاگ شخصی رو در چه صورت خوب میدونین؟

    من مثلا برام خیلی مهمه که نویسنده هدفشو چجوری بیان کرده؟ چجوری جمله بندی کرده؟ چجوری قضیه رو ساده و شفاف و در عین حال

    جالب بیان کرده؟

    چجوری ماجرارو واسه فهمیده شدن سخت و ثقیل نکرده؟

    چجوری طولانی مینویسه و خسته کننده نمینویسه؟

    به نظر من لافکا تو پرداختن به متن خیلی ماهرانه عمل میکنه، یعنی همین پستی که برای من بعنوان جواب فرستاد، غافل‌گیرم کرد وقتی به

    جمله دوست سربازش رسید که گفته بود "پول، اونوره ترسه".

    چرا؟

    چون برای من خیلی مهمه که نویسنده یه متن، تجربه و مثال شخصی از موضوعی که داره مینویسه داشته باشه، و اینکه چجوری اینارو بهم

    ربط میده برام مهم‌تر.

    بنابراین، لافکا (و البته افراد دیگه‌ای که میخونمشون و قلم خوبی دارن و خودشونم میدونن!)، اگه دنبال علاقه‌ش نره، یه بازنده واقعیه.

    به نظر من، به فردیکه میترسه، ترسو نمیگن!

    به نظر من، به کسی میگن ترسو، که به جای جنگیدن، فرار میکنه!

    پس لافکا، باید اینو بدونه که تصوری که از الان و آینده خودش داره، یه تصور فاجعه‌س که هیچکس جز خودش تقصیری در رقم زدن اون نداره!

    چون لافکا نمیجنگه، بلکه فرار میکنه، و برای فرارشم خدمت سربازی و رییس اون کارگاه و ایکس و وای رو مقصر میدونه در حالیکه خودش همینجا

    چند موردو اسم برده که رسما در گشوده بوده! ولی خودش بسته.

    پس!

    ترس فقط یه حسه که ذهن ما ایجاد میکنه و خودمون میتونیم تغییرش بدیم!

    پس!

    همه چی اونوره ترسه!

    پس!

    کسی این وسط کاره‌ای نیست جز خودمون!

    پس!

    خودمونیم که دنیای خودمونو میسازیم!

    نمونه موفق؟

    نسرین یکیش!

    همیشه واسم جالبه که چجوری میتونه تو هر حیطه‌ای که وارد میشه، جزو بهترینا باشه. یا حداقل تاپ 10!

    نسرین به من گفت سمت ترسهام نمیرم، یا اگه قرار باشه برم؛ میگم خب! چاره ای نیست! کاری ازم برنمیاد!

    و این یعنی جنگیدن!

    حالا کی میتونه به من بگه اشتباه فکر میکنم؟!

    چیز بدی نیست اگه از رویاهاتون و ترسهاتون و موقعیتایی که بخاطر ترسهاتون از دست دادین بنویسین.

    یه زونکن کامل میشه واسه مراجعه اونایی که مثل امروز من تو هچل افتادن.

    ضمن اینکه، کلا هیچوقت دیر نیست!!

    ...


    * بنده عقیده دارم بعضی وقتا فقط یه جمله خارجکی از هر زبونی که شما بیشتر باهاش کیف میکنین، میتونه حق مطلبو ادا کنه، و البته

    نظر شمائم محترمه.


    اضافه شد:

    نسرین این لینک رو برام فرستاده از یکی از پستهاش، و نوشته که ترس داریم تا ترس، یعنی به هر ترسی‌ام نمیشه غلبه کرد.

    راست میگه، ولی من به نظرم این شبیه احتیاطه.

    البته اینکه کدوم احتیاطا یه ترس به جارو ایجاد میکنن کدوما بیجا

    منو میندازه تو یه لوپ.

  • ۴ پسندیدم
    • تک مدی
    • يكشنبه ۲۸ آبان ۹۶

    یک سوال ساده با جوابی پیچیده!

    شما برای مواجهه با ترس‌هاتون چیکار میکنین؟


    پ.ن: جواب شما خیلی میتونه کمک کننده باشه، یادتون باشه:)

  • ۲ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • تک مدی
    • يكشنبه ۲۸ آبان ۹۶

    یک از هزاران

    کارت عروسیشو توی یه سبد حصیری که پر از گلای قرمز و یه کبوتر

    بود گذاشته بود و تمام مدتی که توی حیاط وایستاده بودیم و بهم

    نگاه میکردیم، دلم اون تو مونده بود گرو...

    براش نوشتم ای کاش دنیا بر مدار خوبتری میچرخید تا میتونستم

    تو یکی از بهترین روزای زندگیت، یکی از بهترین روزامو کنارت داشته

    باشم، برام نوشت بغضو برم مستولی کردی با این نوشتنات!

    و من سکوت کردم...

    بله

    مدار دنیا و مدارا کردنش رو عاشقی میکنه و من تا آخرین ساعات

    روز اول آذر، دلم رو پیشش امانت میذارم تا حالم خوبتر بشه...

    فاصله‌هارو چه باک


    #بنویسم_تا_بمونه_یادم

  • ۳ پسندیدم
    • تک مدی
    • جمعه ۲۶ آبان ۹۶

    یوگی و دوستان

    یه دوستی‌ام داریم، بصورت دوره‌ای حالاتش تغییر میکنه به این صورت که امروز خوبه، صبح کله سحر از شماعی‌زاده یه آهنگ میفرسته تو گروه

    همه‌رم به رقص و پایکوبی و دنیارو حواله به این و اون کردن و اینا دعوت میکنه. بعد فرداش حالش بده (عموما حال بدش دلایل متعددی از قبیل

    موفق نشدن در گرفتن وقت سفارت، فوت شدن یکی از اقوام بالای 80 سال فامیل، کنسل شدن قرارامون و غیره داره که اون مورد اولُ الان یه

    ساله داره میگیره، من نمیدونم این چطور سفارت آلمانیه که یه ساله وقت نمیده) میاد ایندفعه ساعتای 12 ظهر مثلا، خودشو میپاشه تو گروه

    تهشم مینویسه من حالم خیلی بده کی میاد عصر بریم بیرون؟ که هرکی نره مورد خشم و غضبش واقع میشه، مثلا من یبار نرفتم، مورد خشم

    و غصبش واقع شدم :| !!، بعد پسفرداش، به این نتیجه میرسه که روز قبل در زندگی آدمی خیلی تکرار میشه، پس بهتره نذاری کلا تکرار بشه

    یا اگرم شد، قبل از اینکه اون حال تورو بگیره، تو حالشو بگیری، بنابراین از صبح کله سحر تا نیم ساعت پس از پایان نیمه شب شرعی، یه آلبوم

    از انواع خواننده‌ها اعم از عباس قادری تا شجریان میفرسته تو گروه، با همشونم بلا استثنا بشکن زنون متحرک میشه دست بقیه‌رم میگیره به

    زور بیاره وسط. بعد یه یه هفته‌ای خوبه، باز دوباره همون پروسه تکرار میشه. هرزچندگاهی یبارم محض محک زدن و خوابوندن حس کنجکاویش

    از گنجینه خواستگارای از رده خارج شده‌ش چند نفرو معرفی میکنه تو گروه واسشون دنبال دختر خوب میگرده که سکوت بهترین جوابیست که

    خدارو خوش میاد.

    یه دوست دیگه‌م داریم شبیه بادای موسمی میمونه، مثلا میاد الان هول هولکی میوَزه، بعد یهو دیگه نمیوَزه تا یهویی بعدی. یعنی کلا معمولا

    نیست تو گروه، یهو الان پیام میده منو بیار تو گروه، بعد میاریش، یه هفته هست، که تو این یه هفته هرآنچه در توان داشته و نداشته رو میریزه

    وسط، و سبب تغییراتی شگرف میشه، مثلا از یه هفته پیش یه قراری واسه امروز تعیین شده، بعد میاد دو ساعت مونده به قرار یه ایده جدید

    میده 180 درجه متفاوت با قرار گذاشته شده، بعد همچین که جو بهم خورد، اعلام میکنه که "حالا بازم هرچی شماها میگین" بعد برنامه اصلی

    رو که کنسل کرد، برنامه خودشو میریزه میره. اونوقت مثلا دیروز بوده، امروز هست، فردام میمونه، یهو پسفردا میگه آقا من یه کار فوری واسم

    پیش اومده باید برم، بعدا گفتم بیارینم تو گروه. بعد میره. اونوقت تنظیماتشم یه جوریه که فقط یه نفرمون میتونه اددش کنه به گروه، اون یه نفرم

    هشتاد درصد مواقع تو خیابونه دستش بنده :|

    این عادت هی رفتن هی اومدنم خداروشکر مورد اولمون یه مدتیه ترک کرده وگرنه بنده به شخصه همیشه یه دستم به اینوایت بود.

    در وصف بقیه‌شونم دیگه انرژی ندارم بنویسم. پرفکشنیسم مزمن که میگن، اینه.


    پ.ن: هیچ اشاره‌ای به زندگی الکترونیکی نشه لطفاً که اصلا جاش نیست :/

  • ۳ پسندیدم
    • تک مدی
    • يكشنبه ۲۱ آبان ۹۶

    چهل‌گانه‌ها

    مثل خرما به نخیل است ضریحت ارباب

    آنکه دستش شده از نخل تو کوتاه، منم...

    #اربعین


  • ۵ پسندیدم
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۱۸ آبان ۹۶

    هپی تِرزدِی

    معظلی که هم‌اکنون باهاش مواجه‌م، اصلاح نتایج داوری یه مقاله‌مه که نکته هیجان‌انگیزش اینجاس وقتی نشستم دوباره مدل بزنم و ایراداتو

    اصلاح کنم، دیدم کلا نتایج یه چیز دیگه دراومدن :|

    برای تقریب به ذهن عرض کنم که فرض کنین با ماشین حسابتون شیش ماه پیش 270 ئو منهای 150 کردین شده 120، ولی الان بعد از شیش

    ماه میشه 20 :|

    به استاد زنگ نزدم چون به راستی همانا نمیدونم عکس‌العملش چیه، لبخند دلنشینشو با ردیف دندونای نامنظم، به صدتا قیافه پوکر فیس که از

    پشت گوشی هم پتانسیلشو داره تا اعماق عنبیه چشمت فرو بره نمیدم :|

    همین کارارو میکنن آدم مجبور میشه از هوش و استعداد ذاتیش استفاده کنه دیگه :|

    ...

    طی یکسری فعل و انفعالات در روابط اجتماعی خودم با فامیل و دوستان، فهمیدم کلا انگاری من بصورت دیفالت، فاقد اهمیت به لحاظ حقوق

    انسانی واقع میشم.

    مثلا درک این مساله که آقا! وقتی یه حرفی میخوای بزنی، قبلش ببین این حرف رو فرد مقابلت چه اثری میذاره، اصلا یه ذره اهمیت به فرد

    مقابل چیزی از ارزشهای عمیق انسانیت کم نمیکنه حضرت عباسی!

    خلاصه که، ما که قید همه رو زدیم، حداقل میدونیم خودمون به خودمون بی توجه نیستیم! دونقطه آیکن قیصر :|


    پ.ن: هنوز نتونستم مکانیزم عمل اینایی که مستقیم میان انگشت اشاره‌شونو فرو میکنن تو مردمک چشمت، بعد میشینن آپ پرتغالشونو

    جلوت مینوشن، و سپس فرداش یه جوری باهات وارد تعامل میشن که انگار نه انگار دارن قرمزی مردمک چشمتو میبینن، درک کنم!

    چجوری واقعا؟؟ نه، میخوام ببینم چطوری آخه!!

  • ۳ پسندیدم
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۱۱ آبان ۹۶