هزار و نهصد و هشتاد و هشت

از سری مناسبت های در لحظه!

من نمیدونم چرا اینقد با لافکا دعوام میشه، حالا اینقد که میگم نه که هی هر روز اون یه چی بگه من یه چی بگما، نه، همون سالی سه بار که باهم حرف میزنیم هم من به نظرم دوبارش دعواست ولی به نظر خودم ازین دعواهاست که میگم خیلی خری، ولی خرو یه جور دلسوزانه دوستانه ای میگم. اوه حالا چقد حرف زدم یه فسقله جمله میخوام بگما! یبار وسط همین دعواها، برداشت بهم یه چیزی گفت که به نظرم اومد مفهوم یه چی تو مایه‌های خیلی از دماغ فیل افتاده‌ای، یا مثلا خیلی فکر میکنی کسی هستی یا مثلا خودت فکر میکنی خیلی کولی ولی نیستی، بود! حالا الان یادم نمیاد ولی احتمالا تو دلم چارتا فحش آبدار نثارش کردم تو این مایه ها که خیلی خری! چند دقیقه پیش نمیدونم چی شد یهو یاد این حرفش افتادم، بعد دقیق شدم توی خودم انقد هی گفتم گفتم که تهش باورم شد به نظرم یه رگه های از ایده‌آلیسم درم وجود داره، حالا کار ندارم چقد حس شکنجه آوریه این حس ولی لینک کردنش به حرف ثقیل این بشر، بر ثقلیت ماجرا افزود اونقد که دیدم دارم زیر زبونی میگم خب حالا هستم! چیکارش کنم! یکی گوچی دوست داره، یکی تتلو، یکی ترامپ، منم ایده‌آلیسم! ولیکن چیزی که الان باعث شد بیام اینو بنویسم، این بود که اون روبات حرف به منه تلگرام بود؟ و البته کماکانم هست، که میشد ناشناس بیای و به ملت بگی دقیقا حرف حسابت باهاشون چیه، میتونه خیلی کاربردی باشه. کاربردی میدونی منظورم چیه؟ یعنی یهو یه تعدادی میان یه چیزی درباره خودت به خودت میگن که خودت نمیدونستی! مساله چالش برانگیزش پذیرفتن یا رد کردن داستانه ست!


پ.ن: تولدت مبارک لافکا!

  • ۳ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • تک مدی
    • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

    از یک شهروند معمولی به قشر طبیب

    خب، الان مساله جالبی که هست اینه که کلا دنیا به کنار، من یکی بطور کل دنیارو فاکتور گرفتم از موقعیت سوق الجیشی که درش زندگی میکنیم، ولیکن من میخوام میدونم همه جای ایران اینایی دانشجوی پزشکی ن فکر میکنن تخم دو زرده کردن؟ یا فقط یه مناطق جغرافیایی خاصی اینجوریه؟ چون میدونین دیگه، ایران هروقت خواستی مقاله چاپ کنی دیدی معادل خارجیش صد سال پیش چاپ شده و اصلا کلا موضوعت تکراریه، میتونی ته عنوانت یه موقعیت جغرافیایی بچپونی، بعدم بدی ژورنال دانشگاهت چاپش کنه! حالا میگم اینجام موقعیت جغرافیاییو شاید بشه به عملکرد فیزیولوژیک مغز هم وطنان ربط داد.

    آقا یعنی من نمیفهمم فقط پزشکا درس میخونن؟! بقیه برنج پاک میکنن در طول تحصیل؟! با یه مبحثی مثل سلام نکردنشون که بعد چند ماه کنار اومدم دیگه! یعنی نه تنها به من، کلا فکر کنم به همدیگه م سلام نمیکنن! هفته پیش ژورنال کلاب داشتن (یه جلسه ست که محدود به رشته خاصی نیست، دانشجوها میان آخرین مقالات مرتبط با رشته شونو بطور خلاصه ارائه میدن که از نظر علمی آپدیت باشن همه. مثلا! )، بعد یه تعدادیشون وسط جلسه رسیدن، منو که کلا هیچی، از جلوم رد میشدن چه من چه صندلی دسته دار بغلم، خودشونم که هیچی، حالا خودشونو میگم شاید از صبح دیدن، استاداشونو چرا سلام نمیکنن! یعنی اینا سیستمشون اینجوریه که از کنارشون رد میشی باید آسفالتی موزاییکی کفشی دری تخته ای کلا اشیارو نظاره کنی، خودشون که مشکلی ندارن، تورو نظاره میکنن و اشیا مبیننت.

    چیف رزیدنتشون یه ماه پیش به اینا گفته اونی نوبتشه ژورنال کلاب ارائه بده، یه هفته قبلش مقالشو واسه خانم فلانی (یعنی من) ایمیل کنه، بعد هفته بعدیش یه مقاله واسم فرستادن که رفتم سر جلسه دیدم کلا یکی دیگه داره ارائه میده، هفته پیش فقط یکیشون محترمانه واسم فرستاده بود حالا این هفته، الان ساعت بیست دقیقه به 9 شبه، خانوم دکتر محترم رفته که واسه من ایمیل کنه! چار ساعت پیش اس ام اس دادم به چیف رزیدنتشون که آقای دکتر به این دوستای محترمت بگو دست من چیزی نرسیده، اصلا کی باید ارائه بده؟ میگه خانوم فلانی، حالا بهش گفتم هنوز خبر نداده. آیا جاش نیست من یه رفتار شایسته داشته باشم با دوستان؟! آیا وقت بنده جزو دفعیات گاو و گوسفند و دام محسوب میشه؟

    اصلا آقا شاید باورتون نشه ولی دانشجوهای عمومیشون زنگ میزنن که یکی حالا هرکی مهم نیست طرف کیه اصلا کارش ربط داره یا نداره، بره بپرسه اینا کلاساشون کی شروع میشه! من نمیفهمم بقیه دانشجوهای مملکت چجوری زمان کلاساشونو میفهمن، پروپوزالاشونو چجوری میفرستن، کلا کاراشونو چجوری میکنن که این دوستان نمیتونن!

    بعد بشینن شورا تشکیل بدن که در کشور به ما توهین میشه :| برین اخلاتونو درست کنین خب.

    رونوشت به وزارت بهداشت و توابع مربوطه از سطح کلان تا فلان!

  • ۵ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۱۸ آبان ۹۷

    یک توصیه از وبلاگی که بمخاطبانش در اینستاگرام دسترسی ندارد!

    یه صفحه رو بهتون معرفی میکنم، برین از آخر ویدوی چهارمش رو با عنوان "دلایل خطرناکی که مارا سریع عاشق میکنند" ببینین.


    "befunim"


  • ۶ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۱۷ آبان ۹۷

    سفرنامه کربلا!

    گفتم براتون؟

    یه روزی حول و حوش اردیبهشت پارسال، نشسته بودم و یهو دلم گفت بیا و اسم خودتو برادرتو برای عتبات دانشجویی بنویس، یهو دیدی شد. نشستم به ثبتنام کردن. باید طبق اولویتمون، دوتا بازه زمانی رو انتخاب میکردیم برای اعزام، اعزام عتبات دانشگاهی م اینجوریه که مثلا اگه از آبان تا بهمن اعزام داشته باشن، متاهلا از آبان تا بهمن رو میتونین انتخاب کنن، دخترای مجرد از آبان تا آذر و پسرای مجرد از دی تا بهمن رو. و مرحله بعدی هم انتخاب یه روز از هفته و انتخاب مقصد پروازیه که مثلا شنبه به مقصد نجف یا شنبه به مقصد کاظمین. محل های اقامت هم سه شب نجف، سه شب کربلا و یه شب هم کاظمین هست که تا دو سال پیش سامرا رو اگه امنیت بود میبردن (که حالا اینو تعریف میکنم مفصل) و این یک سال اخیر هم که تکلیف داعش معلوم شده، سامرا رو هم میبرن. روالم اینجوریه که مثلا اگه شما شنبه به مقصد نجف رو انتخاب کنی و اسمت دربیاد، شنبه از ایران پرواز داری به نجف، سه شب نجف میمونی، بعد میری سمت کربلا، سه شب کربلا میمونی، بعد از کربلا میری سمت کاظمین، توی راه میبرنت سامرا یه زیارت کوتاه و یه ناهار (البه بسته به تشخیص رئیس کاروانه که صبح زود برسی سامرا، یا یه جور حرکت کنی ظهر برسی یا عصر، کلا زمان مشخصی نداره که همه قرار باشه تو اون زمان برسن، ولی شب باید حتما برسن کاظمین) و بعدم حرکت سمت کاظمین، شب میرسی زیارت و اینا و صبح بعدم نماز صبحو اونجایی، بعضی کاروانای دانشجویی ناهارو میخورن بعد میرن سمت فرودگاه بغداد، بعضیام یه جور میرن ناهارو فرودگاه بغداد بخورن و عصرم پرواز برگشتت به ایرانه، و اگرم انتخابت شنبه به مقصد بغداد باشه، همینو برعکس داری یعنی فرودگاه بغداد، بعد یه شب کاظمین، زیارت کوتاه سامرا، سه شب کربال، سه شب نجف و پرواز برگشت از نجف به ایران. من یادمه که تو بازه زمانی که میتونستم انتخاب کنم، یه جوری روزای هفته رو انتخاب کردم که فرودگاه نجف اولین مقصد باشه و یه جوری سه شب نجف باشم که بتونم روزعرفه برسم کربلا. سیستم هم وقتی داری تاریخ انتخاب میکنی، اون بالا تو یه نوار قرمز بهت میگه ببین این تاریخایی که انتخاب کردی (که مال من ایام عرفه بود)،تاریخای پر تقاضائه و شانست برای انتخاب شدن پایینه، برای من اینو زد و منم توکل گویان انتخابش کردم و اگه اشتباه نکنم یه مناسب سالگرد ازدواج حضرت فاطمهو حضرت علی م بود که یادمه میگفتم من ببینم شما عیدی منو میدین با در اومدن اسمم یا نه :). داداشمو که میخواستم ثبتنام کنم، بازه اعزام پسرا از مهر شروع میشد و اتفاقا یکی از تاریخایی که میشد انتخاب کنه، تاسوعا عاشورا بود. برای اونم اولویت اول اینو انتخاب کردم اون نوار قرمز بالارم ندید گرفتم و تمام، منتظر اعلام نتایج شدم. گذشت تقریبا یه هفته اینا، تا اعلام کردن نتایج قرعه کشی رو سایته. کد ملی، شماره شناسنامه و مواجهه با جمله "زائر گرامی، تاریخ اعزام شما شنبه ...شهریور به مقصد نجف"، مال داداشمو زدم، مواجهه با جمله "زائر گرامی، تاریخ اعزام شما شنبه ... مهر به مقصد نجف". منو میگی؟ حتی یادم نمیاد اون لحظه به چی فکر میکردم! اسم جفتمون دقیقا تو همون تاریخایی که نوار قرمز بالای سایت آلارم کم بودن شانس پذیرشمونو میداد دراومده بود. من روز عرفه، اون ایام تاسوعا عاشورا. مرحله بعد چیکار کردم؟ یه آقای خوبی هست توی عتبات دانشجویی تهران، فامیلشو الان یادم رفت، زنگ زدم به اون، و طبق سابقه ای که داشتم (حالا بعدا میگم چی بود)، گفت بالاخره راهی شدی؟! گفتم بیاین و یه خوبی کنین، من و برادرم باهم راهی بشیم، یعنی منم با کاروان مهر بیام. گفت نمیشه، گفتم مگه متاهلا سراسر دوره اعزام نمیشن؟ پس خانومام هستن، بعدم برادرم همراهمه دیگه، والا پدر من نمیذاره دختر تنها بره عراق، گفت بابا دخترا همه تنهان، گفتم امام حسین طلبیدن، شما نمیذارین؟، میخواین نیام؟! گفت یه نامه بنویس به معاون سازمان حاج آقا فلانی (یه روحانی بود) ببینیم موافقت میشه _ کلا سیاستشون بر تشویق بچه ها به رفتنه و من زمانی اسم درخواست شنیدم مطمئن شدم که موافقت میشه_ نامه رو فکس کردم و موافقت شد و قرار شد ما توی سایت اسممون بره تو یه پروفایل که من بعنوان همسر اسمم نوشته بشه. هفته قبل از اعزام رئیس کاروان زنگ زد بهم که مراحل آمادگی رو بگه، وقتی گفتم خواهر و برادریم گفت منم تعجب کرده بودم چجوری اسم پدراتون یکیه، فامیلاتون یکیه، شمام بزرگتری! رسیدیم نجف هم تا وقتی دقیقا مارو نشناخته بود، اتاق جدا بهمون داده بود! که البته همون شب اول حسن نیت ما برش آشکار شد و خیلی دوست شدیم باهم. توی اتوبوس ردیف پشت خودش رو برامون در نظر گرفته بود که من قاطی پسرا نشم البته! با اینکه دو سه تا زوج جوون هم همراهمون بودن (که نگم، همشون دهه هفتادی :| غیر یکیشون). و ما سفرمونو شروع کردیم. من همیشه تاسوعا عاشورا که میشد، وای میستادم جلوی تلویزیون و هی میگفتم یعنی اونجا بودن تو این روز انقد لیاقت میخواد و انقد من بی لیاقتم که نمیشه؟ اون مراسمه هست که میدوئن از حرم حضرت عباس سمت حرم امام حسین؟ اینو میدیدم و دلم بیشتر میخواست و حالا خودم تو این روزا اونجا بودم. کاروانای دانشجویی رو بخاطر امنیت بچه ها، سعی میکنن هتل نزدیک حرم بگیرن، نجف فاصلمون از حرم در حد ده دقیقه پیاده روی آروم و پنج دقیقه پیاده روی تند بود. هتل رو به قبرستان وادی السلام و خیابون اصلی منتهی به حرم، جوریکه از پنجره اتاق میشد هیات های سینه زنی رو دید. ورودی صحن اصلی حضرت علی رو هم موکت قرمز انداخته بودن برای مراسم اصلی که روز عاشورا بود. ما تاسوعا رو نجف بودیم و روز آخر نجفمون محسوب میشد و صبح عاشورا رو باید حرکت میکردیم سمت کربلا. آقای "ش" مدیر کاروان صبح تاسوعا مارو برد مسجد کوفه جملشم دقیقا یادمه که بچه ها امروز اینجایین، تا همیشه یادتون میمونه که تاسوعای سال 96 رو مسجد کوفه بودین. توی نجف روز عاشورا انگاری یه رسم قدیمی دارن شبیه به رقص شمشیره، یعنی مثل ماها که سینه میزنیم و اینا، اینا اینجوری نبودن، کوچیک و بزرگ شمشیر داشتن، بعد هر هیات میرسید جلوی در ورودی صحن حضرت علی، وایمیستاد، گرد میشدن، میچرخیدن، شمشیراشونو تو هوا تکون میدادن، میرفتن و هیات بعدی، که البته بعضیام از همین شمشیرا برای قمه زنی استفاده میکردن. ولی خب اونقدری نبود که منی دفعه اول بود قمه زنی رو میدیدم یهو شوکه بشم، و این البته تازه اول ماجرا بود. عراقی های نجف وسع مالی چندانی نداشتن از دید من، نذریهاشون بیشتر چایی بود و البته اوناییشون که نذر گوشت میکردن هم آقا، واقعا نذر گوشت میکردن! یعنی من گوسفند ندیدم، ولی گاو و شتر چرا! صبح روز چهارم حرکت کردیم سمت کربلا، این پسرای کاروان سوای اینکه فووووق العاده بچه های بانمکی بودن و من اگه بگم تو عمرم انقد نخندیده بودم تو یه سفر گروهی دروغ نگفتم (یه چشمه شو حالا بعدا تعریف میکنم)، اصرار داشتن که حتما یه جوری برسیم که ظهر عاشورا کربلا باشیم، ما قرار بود مسجد سهله (زمان ظهور امام زمان، مسجد سهله محل اقامت خانواده امامه) رو صبح روزی که میریم سمت کربلا بریم زیارت کنیم، همراه ما، یه فوق تخصص مغز و اعصاب با خانومشون هم بود که سنشون بالاتر از مدیر کاروان بود حتی، این بنده خدا و خانومش مخصوصا، هرجا میرسیدن، دلشون میخواست اعمال محل رو تمام و کمال انجام بدن، ازون طرف، روحانی کاروان آقای شریفی (خیلی دلم میخواست اسمشون رو بیارم چون به طرز محیرالعقولی و با فاصله زیادی نسبت به قشر روحانیت، موفق شدن بچه هارو جذب کنن، و من قطعا و حتما از ایشون بیشتر خواهم گفت مخصوصا برای یه تعدادیتون که شاید نیاز به مشاوره داشته باشین) اینجور جاها که میرسیدیم، بعنوان مثال مسجد کوفه با اووووووون همه نماز، به بچه ها میگفت اگه نمیخواین نماز بخونین، نخونین، ولی مسجد رو بگردین بچه ها، گوشه و کنارش رو ببینین، فکر کنین بهش که من دقیقا همینکارو کردم و چقدرم لذت بردم، مسجد سهله صبح زود رسیدیم هوا تاریک بود و نماز صبحو اونجا خوندیم، بعد اینجام مقام داشت و نماز، این حاج آقا و خانومش بنده خدا اصرار داشتن که بمونیم و اعمالو انجام بدیم چون دیگه معلوم نیست قسمتمون بشه یا نه، بچه ها اصرار داشتن نماز صبح و نماز مسجدو بخونیم و حرکت کنیم که البته آخرشم رای گرفتن، اونی بچه ها میخواستن شد طبیعتا! و ما توی همین مسیر که عمودارو شماره گذاری کرده بودن و حتی بعضی موکبا هم شاکله اصلیشون قابل رویت بود، حرکت کردیم سمت کربلا. هی هرچی نزدیکتر میشدیم، آقای شریفی بیشتر در مورد قمه زنی میگفت با این لحن که آمادگی دیدن داشته باشین، منم هی با خودم میگفتم خب نجف دیدیم که. بخاطر عاشورا، یه محدوده قابل توجهی از خیابونای اطراف بین الحرمین برای تردد ماشینا ممنوع شده بود و ورود چمدون و اینجور چیزا هم ممنوع بود بخاطر همین اتوبوس توی یه محوطه خیلی بزرگ که پارکینگ بود و اتوبوسای دیگه هم غیر ما بودن، پارک کرد، چمدونا دِپو شد (انبار شد)، و ما با یه کوله شامل لوازم ضروری شب اول، پیاده راه افتادیم سمت هتل، یادم نیست الان بعد یکسال که چقد راه رفتیم ولی خیلی راه رفتیم به نظرم، چون یادمه دور میدونا بودیم، تو بلوارا بودیم، از این سمت خیابون اون سمت خیابون میرفتیم تا خلاصه رسیدیم یه جا که تفتیش ساک و اینا بود و اونجا محدوده نزدیک به حرمها به حساب میومد، حالا تو فاصله قبل رسیدنمون به پارکینگ، همینجور تو اتوبوس بیرونو که میدیدیم مثلا یهو یه بچه شیش ساله میدیدیم که روی سرش زخمه، ولی زخما از زخمای نجف بیشتر، در حال رد شدن بود یا مثلا رو سر یه عده باند پیچی شده بود. ما بالاخره از کوچه های اطراف رسیدیم به هتل، هتل کربلا فاصله ش تا بین الحرمین تقریبا ده دقیقه پیاده روی تند بود. ساعتای یازده بود فکر کنم رسیدیم هتل، بعد سیستم کاروانای دانشجویی اینجوریه که نماینده سازمان عتبات میاد هتل استقبال و سخنرانی و مدیر ایرانی هتل که مستقر توی اون شهر هست هم یه صحبتایی میکنه، این دوتا سخنرانی جفتش بر این مفهوم بود که الان بین الحرمین و حرما شلوغه، پس ما زیارت اولمون رو میریم طبقه بالای هتل رو به حرما انجام میدیم، طبقه بالای هتل هم که میرفتی کاملا بین الحرمین و دوتا حرم پیدا بود، بعد که سخنرانی اینا تموم شد، آقای شریفی اومد گفت بچه ها ببینین پارسال چیکار کردین که امسال عاشورا اینجایین، این فرصت نصیب خیلیا نشده، امروز غذا و آب خیلی مهم نیست (چون نزدیک ساعت ناهار بود هتل ناهار میداد دیگه!)، امروزو برین زیارت، میدونم مسئولای محترم الان از این صحبت من عصبانی میشن ولی من باید میگفتم. من دارم میرم حرم از بچه ها هرکس خواست میتونه با من بیاد. من به داداشم گفتم اینهمه راه اومدیم عاشورا کربلا باشیم حالا ظهر عاشورا بریم طبقه بالای هتل؟! بیا بریم برادر من! و من و جناب اخوی هم راه افتادیم سمت بین الحرمین. حتلما یه جوری بود که به ورودی حرم حضرت عباس نزدیک تر بودیم، البته میشد از وسط بازار زد و رسید وسط بین الحرمین ولی مدیر کاروان همون لحظه ورود توصیه کرد بازار امن نیست و از بازار تردد نکنیم بخاطر همین ما از سمت حرم حضرت عباس وارد بین الحرمین شدیم، وقتی رسیدیم شلوغی در حدی بود که میشد موکت قرمز پهن شده کف بین الحرمین رو دید، ولی یه کمربند انسانی دورتادورش بصورت متراکم و چند ردیفه وایستاده بود، من به داداشم گفتم بیا بریم زیارت بعد برمیگردیم میریم سمت امام حسین، ولیکن نمیدونستیم که روز عاشورا ورود خانوما به حرما ممنوعه (البته از یه ساعتی از صبح به بعد این ورود ممنوع میشه بخاطر مراسم اگه اشتباه نکنم و اسمسش درست باشه، طویریج، ولی میشد همچنان تا نزدیکیای ورودیای حرم ها رفت. داداشم رفت که بره تو بعد چند دقیقه برگشت گفت انقد شلوغه نمیشه بری تو، تورم تنها نمیشه گذاشت بیا بریم بین الحرمین یه جا میشینیم، وقتی رسیدیم داشتن مقتل خوانی میکردن و دقیقا هم اینجاش بود که "و جالس شمر علی صدرها"، بعد ببین، انقدررررررر اون کسیکه که میخوند زیبا میخوند، که ماهایی عربی بلد نبودیم هم اشکمون دراومده بود، عربها هم سبک عزاداریشون خیلی قشنگه، زناشون میکوبیدن روی زانو و سینه شون، مرداشون به سرشون، و بله، ما وارد تراکم شدید جمعیت شدیم همینجور که به ساعت نماز نزدیکتر میشدیم. و من برای بار اول بود که فهمیدم قمه زنی چیست! ببین، سطح خیابون پر از آمبولانس بود با سرُم و تخت آماده، یعنی چیزی نبود که زنگ بزنن اعلام وضعیت فوق العاده کنن که اینا بیان ها، کلا از قبل همه اونجا بودن یعنی رسمو میدونستن، بعد ببین، قمه زنی در حدی خودشونو میزدن که خون کل صورتشونو میگرفت، بعد از حال میرفتن، بعد میبردن سرم میزدن، باند پیچی میکردن، البته نه همه، ولی اونقدری زیاد بود که باید چادرمو میگرفتم بالا که توی خونا و باندای خونی کف معابر نیفته، پاکستانیا که کلا لباس بالا تنه شونو درمیاوردن، خون کل هیکلشونو میگرفت، جمعیتم انقدرررر متراکم بود که داداش من پشت سرم وایستاده بود دو تا دستشو دوط رف من دراز کرده بود به این و اون نخورم. بالاخره یه جا پیدا کردیم بعد از دو بار طی کردن مسیر پایین به بالا و بالا به پایین بین الحرمین، و یه جا نشستیم. شروع کردن نماز ظهر عاشورا رو خوندن، و چیزیکه ما نمیدونستیم، زمان مراسم طویریج بود. نماز تموم شد، ساعت تقریبا 1 اینا بود، دیدیم خیلی شلوغه و اصلا نمیشه زیارت رفت، گفتیم برگردیم هتل و شب بیایم، راه افتادیم بریم سمت در خروجی (کروکی این شکلیه، ببین، حرم حضرت عباس و امام حسین که با بین الحرمین به هم وصله، درست؟ این دو تا حرم دو سر یه خط ئن، بعد از هر کدوم این حرما، یه خیابون نه چندان بلندی که زاویه این خیابونه با بین الحرمین 90 درجه ست، میره وصل میشه به یه شارع اصلی، یه خیابون اصلی که محل اتصال این خیابون نه چندان بلنده به اون خیابون بلند و اصلی، گیت بازرسیه، و در نرده ای داره که با نیروهای امنیتشون باز و بسته شدنش کنترل میشه.) ما از سمت حرم حضرت عباس راه افتادیم سمت این در نرده ایه که بریم تو خیابون اصلی و بریم هتل که توی یکی از کوچه های این خیابون اصلی بود. همینجوری میرفتیم میدیدیم هی یه جمعیتی نه که بدوئن ها، ولی با سرعت راه میرفتن از کنار ما رد میشدن نفری یه پرچم سبز هم دستشون بود، آقا ما رسیدیم به این در نرده ای، داشتیم رد میشدیم، یهو آقایون جلوی ما برگشتن به داداشم با یه لحن تند در حالیکه به من اشاره میکردن هی لا لا کنون توپیدن و با دست اشاره کردن برگردین عقب، نگو مراسم شروع شده بود ولی هنوز به مرحله دو نرسیده بودن برا همین کسی جلوی مارو تو مسیر این خیابون نه چندان بلنده نگرفته بود. مامور امنیتی به داداشم گفت نمیتونین رد بشین، میبینی که جمعیت زیاده، حالا برو ببین شاید تونستین، بعد کروکی این مراسم طویریجم میدونین چجوری بود؟ این در نرده ای بود؟ خب این وصل میشد به خیابون اصلی دیگه، خیابون اصل پر افراد شرکت کننده تو این مراسم بود (که شامل فقططططط مردا میشه)، اینا این خیابونو میرفتن پایین (حالا یا بالا، نمیدونم شمال و جنوبش چجوریه)، تا میرسیدن به دقیقا همینجور محل تلاقی خیابون اصلی با یه خیابون نه چندان بلندی که میرسه به حرم امام حسین، از اون در ورودی حرم امام حسین میرن تو (چون حرما چنتا ورودی داره، یه ورودیش مثلا از دریه که رو به بین الحرمین باز میشه، یه ورودیش این دره س که رو به این خیابون کوتاهه باز میشه) دور حرم امام حسین میچرخن (حرم حضرت عباس و امام حسین ضریح تو یه محدوده ای وسطه، بعد دور تا دورش محوطه سر پوشیده ست که میتونی بچرخی، یعنی مرکز یه مسطتیل مسقفی حرمه، شما میتونی دورش بچرخی) و از اون دری که رو به بین الحرمین باز میشه خارج میشن، بین الحرمین رو میدوئن سمت حرم حضرت عباس، از در ورودیش میرن تو، میچرخن دور ضریح، ازون دری که رو به اون خیابون نه چندان بلنده س خارج میشن، خیابون نه چندان بلنده رو میدوئن سمت اون در نرده ای (یعنی جاییکه من و داداشم وایستادیم الان) وارد خیابون اصلی میشن و به همین ترتیب این چرخش هی ادامه داره به مدت 3 ساعت اینا، یعنی ما وسط یه بیضی متشکل از یه جمعیت انسانی فقط مرد، با تراکم به شددددددددددددت بالا گیر کرده بودیم، بعد به موازات هر سمت بین الحرمین هم یه بازار سرپوشیده وجود داره، یعنی بازار، خیابون اصلی و بین الحرمین موازی همن، و بازار وسط این دوتاست، همون بازاری که مدیر کاروان سفارش کرده بود نریم چون امن نیست، ما واسه فرار کردن ازین حلقه، سه بار هزارتا وردی و مسیر بازارو هی رفتیم هی اومدیم مغزمون کار نمیکرد که خب بالاخره بازار به نزدیک حرم امام حسین برسه باز میخوره به یه زاویه این جمعیت قطع میشه دیگه، چون نقشمون این بود بازارو بریم بالا جای خیابون اصلی، تا جمعیتو رد کنیم بتونیم برسیم بخش خلوت خیابون و اون ضعلش (ما اگه اون سمت بین الحرمین بودیم، گیر نمیکردیم، ولی اون سمتش نمیشد رفت چون باید از وسط بین الحرمین رد میشدیم که بازم نمیشد) یه تیکه داداشم رفت بالای یه بلندی که عرض خیابونو ببینه که میتونیم رد شیم یا نه، چون یه گروه مرد ایرانی رسیدن بهمون، آقاهه گفت بیاین جلوی ما مائم داریم رد میشیم، با ما بریم، کلا مشکل من بودم اون وسط، داداشم رفت بالا نگاه کرد پایین که رسید گفت بریم یه جا بشینیم اممممکان نداره بتونیم رد شیم کل عرض خیابون پر آدمه که بینشون یه سانتم فاصله نیست و اینگونه شد ما اومدیم رو به روی اون مونیتور گنده هه، کنار حرم حضرت عباس، کنار یه خانواده ایرانی که با ماشین از شیراز اومده بودن و کلا مسافرتشون به سبک شب تو بین الحرمین خوابیدن بود، نشستیم. بعد کربلا هم تو این روز چیزیکه خیلی قشنگ بود، برای مردم آب میاوردن، آبای معدنی بسته بندی شده در اندازه ماستای لیوانی کوچیک، چون میدونستن تو جمعیت بالا مردم تشنه میشن، ما آب خوردیم جای ناهار، خوراکی م باهامون نبود، موبایلامونم نبود حتی، کنار این خونواده ایرانی گپی زدیم، نمازو همونجا خوندیم تا ساعت شد 3، مراسم متوقف شد و بهمون گفتن میتونین برین که البته الان یادم نیست فکر کنم گفتن یه وقفه ست، استراحت میکنن باز مراسم شروع میشه. و درد سرتون ندم، به تعبیر من، امام خودشون مارو اون روز ظهر اونجا نگه داشتن چون اگه به خودمون بود رفته بودیم، و من مراسمی رو که همیشه از تلویزیون میدیدم و دلم میرفت، از نزدیک دیدم و اول تا آخرشم حضور داشتم. عربا خیلی قشنگ صحبت میکنن، یا من خوشم میاد، هرچی هست، هرسری فریاد میزدن حین دویدن که "لبیک یا حسین" و "لبیک یا عباس" لازم نبود کسی مدیحه سرایی کنه، اشکا جاری میشد. ما وقتی رسیدیم هتل ساعت چهار و نیم اینا بود، آقای شریفی وقتی فهمید ما حرم بودیم کلی تعجب کرده بود و بیشتر متعجب شده بود وقتی فهمیده بود منم بودم و کل روزم بودیم، چون مابقی بچه ها، خانوماشون که مونده بودن هتل، آقایونشونم رفته بودن و شلوغی رو که دیده بودن برگشته بودن. و بماند که عجب زیارتی بود و امیدوارم عمیقا که هرکدوم دلتون هست قسمتتون بشه، دلتون نیست هم قسمتتون بشه چون گل رو باید یه استاد ماهر بهش دست بکشه تا یه چیز قشنگ ازش در بیاد و این سفر ازوناست که این کارو میکنه. و به طرز عجیبی با باقی حرم ها فرق داره، میری، حاجت میخوای، ولی دلت سنگین نیست، خیلی عجیبه. خلاصه که ما کربلارو هم رفتیم و حرکت کردیم سمت کاظمین، تو مسیر سامرا هم توی برنامه بود و چون امن بود، ما از سمت نزدیکیای بغداد رفتیم سمت سامرا (که حالا تهش میگم چرا مسیرو اشاره کردم)، حرم سامرا خیلی کوچیکه، شاید اندازه محوطه امام زاده صالح. بعد از عملیات سرکوب داعش، این منقه شده منطقه پشتیبانی نظامی، یعنی کاملا شهر نظامی بود، ماشینای نظامی، ازین ماشینا که تهش تفنگ داره :| اسمشو نمیدونم، و خلاصه که شهر در عین امنیت کاملا وجهه نظامی داشت. زیارت کردیم و ناهارو گفتن توی اتوبوس میدیم و ما ناهار خورون تو مسیر راه افتادیم سمت کاظمین، کاظمین هم ایست بازرسی نبود خیابون اصلی منتهی به حرم (باز بعدا میگم چرا الان اینو اشاره کردم) و رسیدیم هتل، هتل کاظمین هم کلا فکر کنم همه ایرانیا چه دانشگاهی چه غیر دانشگاهی یا اینجا میارن، یا هتل روبروییش یا یکم اونورتریش بخاطر منطقه کاظمین از نظر امنیتی و اینا چون بخش شیعه نشینش خیلی کمه. یعنی در این حد که حرم صبح ها برای نماز صبح باز میشه، شبا ساعتای 10 میبندن حرمو دیگه! و آقا، آرامش حرم کاظمین عین حرم امام رضا بود به نظر من. خواجه نصرالدین طوسی اونجا دفنه! من هی به خودم میگفتم امام رضا رفتن طوس، بعد خواجه نصریالدین طوسی اومدن کاظمین، پسر اونجا، پدر و فرزند اینجا. و بطور کل حرم فوق العاده ای بود. پرواز برگشت هم روز بعد که صبحونه رو خوردیم، مدیر کاروان گفت توی ترافیک فرودگاه بغداد نمونیم برای همین یه جوری حرکت کردیم که ناهار رو فرودگاه بخوریم. فرودگاه بغداد هم باز چون امنیت برقرار بود، با همون اتوبوسی که از کاظمین حرکت کردیم تا خود ورودی ساختمون فرودگاه رو رفتیم (حالا باز میگم بعدا چرا اینو گفتم). یه چیزیکه یادم رفت، نمیدونم کاروانای معمولی م اینجوری بودن یا نه (فکر کنم همه هستن، دانشجوییا بیشتر) از کربلا که میخوان حرکت کنن سمت کاظمین و سامرا، یه مامور امنیتی عراق میاد میشینه تو اتوبوس و کل مسیر رو تا فرودگاه بغداد همراه کاروانه، مامور امنیتی ما یه پسر جوان عراقی بود به چشم برادری با عجب هیکلی! یعنی من میگفتم این یه دور بچرخه پاشو 90 درجه باز کنه سر هممونو میتونه بزنه! هرجام من میرفتم این از دور میپائید، البته ازدواج کرده بودا، به اون منظور نمیگم، به این منظور میگم که من جاهایی میرفتم که نباید!:دی (این ماجرای مامور امنیتی رم میگم چرا بعدا که اشاره کردم) و بعدم فرودگاه بغداد و برگشت به تهران. یادتونه یه پست گذاشتم در مورد یه راننده اسنپی که راننده سفیر آلمان بود؟:دی این پایان همین سفر بود.

    خب، حالا بریم سراع اون چیزایی که گفتم بعدا میگم. اولا من دفعه دومم بودم که میرفتم کربلا. یه سری پارسال نه، سال قبلش باز عتبات دانشجویی ثبتنام کردم، اسمم در اومد ولی چون همراه نداشتم و البته هزینه ش رو هم تو اون برهه زمانی کوتاه نمیتونستم پرداخت کنم، با اینکه مدارکمو فرستاده بودم ولی سفرم کنسل شد، اون آقای مهربون سازمان عتبات تهران برای همین منو میشناخت چون هی زنگ میزد میگفت پولو نمیخوای پرداخت کنی؟ و تهشم که سفرم کنسل شد و فرستادم دختر خالمو رفت پاسپورتمو گرفت.
    در مورد امنیت سامرا و کاظمین، من سفر اولم که سال 94 بود، شب قبل از حرکتمون سمت کاظمین و سامرا، مدیر کاروان گفت فردا صبح زود قبل از طلوع آفتاب باید حرکت کنیم، مامور امنیتیمون هم یه آقای خیلی قد بلند سن بالا بود که واقعا نیروی امنیتی عراقی بود بطور درجه دار، از دوتا گوشی استفاده میکرد یکیش شبیه گوشیای ماهواره ای بود (شبیه بی سیم) و با یکیش یه عددای شبیه مختصات بهش میدادن. ما آخر دیر راه افتادیم و آفتاب دراومده بود بخاطر همین گفتن پرده های شیشه های اتوبوس رو بکشیم چون انعکاس نور خورشید توی شیشه باعث میشه داعش بتونه گِرا بگیره (مختصات جغرافیایی اتوبوس) و بزنه. بعدم ما چندتا اتوبوس بودیم که پشت هم حرکت میکردیم، هر چند دقیقه یبار جاهامون عوض میشد یعنی یکی سرعتشو کم میکرد اون یکی میزد جلو بعد یکی دیگه باز اونا کم میکردن ما میزدیم جلو و بهمین ترتیب تا مقصد، و جلوی جلو ما و پشت سرمون هم یه ماشین اسکورت بود شامل یه سری نیروهای عملیاتیشون که یه جا از مسیر یهو ترافیک شد یکی ازین ماشینا یهو با سرعت از کنار ما رد شد بعد نمیدونم چه خبری به مامور امنیتی دادن که به راننده گفت هیچ جا توقف نکن، به ترافیک هم که رسیدیم آدرس میداد و اشاره میکرد راننده از حاشیه خاکی رد بشه. بعدآقا عین این تصاویر اول جنگ خودمون که نشون میده، ما تو جاده میرفتیم یهو اتوبوسای نیروهاشون از کنار ما رد میشدن سربازاشون در حال اعزام به منطقه، یا ازین وانتای ارتش رد میشد تهش پر سرباز. تابلوهای مسیر هم بود دیگه، موصل و الرمادی. هرچی به سمت سامرا نزدیک تر میشدیم هم تنش بیشتر میشد، روی دیوارا جای گلوله بود، من جای گلوله از نزدیک ندیده بودم، ولی این جای گلوله اگه میخواست از بدن رد بشه، قفسه سینه رو به قاعده یه توپ بیس بال سوراخ میکرد ازونور در میومد. به سامرائم که رسیدیم پامونو که گذاشتیم پایین مدیر کاروان گفت برای دسشویی و وضو و نماز کلا چند دقیقه بیشتر وقت نداریم، بدوئین، با کسی حرف نزنین، از کسی چیزی نگیرین، کیفاتونو مواظب باشین کسی چیزی نذاره توش و با کسایی که تفتیشون میکنن هم بحث نکنین، یعنی من به عمرم دستشویی و وضو رو تواما تو 5 دقیقه نرفته بودم و نگرفته بودم! بعد از سامرا هم میبرن یه جایی که مدفن عموی امام زمانه اگه اشتباه نکنم امام زاده محمد یا یه همچین چیزی، که اعتقاد عراقی ها بهش مثل اعتقاد ما به حضرت عباسه و شدیدا هم حاجت میدن ایشون گویا مخصوصا به اونا که بچه میخوان، یعنی یه بخشایی از محل گهواره هایی بود که بهش دخیل بسته بودن. بعد تو این سفر سال 94، ما دقیقا از یه هزارتو رد شدیم تا رسیدیم بهش، اتوبوس از جاده های خاکی میرفت یه جاهایی که دید نداشته باشن. و ورودی خیابون منتهی به کاظمین هم ایست بود چمدونهارو میگشتن در حالیکه تو سفر پارسال، اولا که ما سامرا رو عین آدمیزاد رفتیم و حتی وارد یه بخشی از بغداد شدیم، یعنی ماشینای بغلمون پلاکشون با اربیل و بغداد بود، خانوم بی حجاب دیدن بچه ها! و کلا اتوبوس مسیر عادی رو طی میکرد با اینکه بازم یه تیکه از مسیر رو از جاده های خاکی رفتیم، دجله و فرات رو رد شدیم از روشون، سری قبل سال 94 یه تیکه رو رد شدیم که محل دفن طفلان مسلم بود ولی این سری ازونجا رد نشدیم. سری اول روحانی کاروان یه حاج آقای مسنی بود وای یعنی ببین عالی بود! کاظمین، مامور امنیتی صبح روز حرکت راه افتاد جلو که زود بریم برسیم به اتوبوسا، بعد مامور امنیتی جلو بود، حاج آقا پشتش، من و همراهم پشت این دو نفر، بقیه با فاصله از ما و همراه مدیر کاروان، بعد یه تیکه مامور امنیتی رفت، یهو حاج آقا وایستاد از شترا فیلم بگیره:)) بعنی ببین، کارد میزدی خون این مامور امنیتی در نیومد، اشاره کرد به من و همراهم که یالاه، بیاین، مائم راه افتادیم دنبالش، که البته همراهم الان بعضی وقتا که حرفش میشه میگه اگه یکی حمله میکرد به ما من و تو این بنده خدا چیکار میکردیم باهم! بعد خودش جواب میده که جامون با اون امن تر بود!:دی و نزدیک فرودگاه بغداد، اولا که سفر سال 94، ما اصلا نزدیک بغداد نشدیم، همش از حاشیه شهر، برخلاف سفر پارسال، و اینکه سفر سری اول، نزدیک فرودگاه مارو پیاده کردن و اتوبوس عوض شد، یه تیکه رفتیم بالاتر باز پیادمون کردن سگ فرستادن تو اتوبوس و سری سوم که رسیدیم به ساختمون فرودگاه، ولی این سری اتوبوس عوض نشد، یه سری فقط سگ فرستادن و نزدیکیای فرودگاهم که یه مامور اومد تو چهره مونو با تصویر پاسپورتمون تطبیق داد. این سری مامور امنیتی م دیگه تا بغداد نیومد باهامون، ولی سری اول تا خود فرودگاه باهامون بود. نمک همسفرامونم که دل و روده منو برده بود. رسیدیم به گیت بازرسی فرودگاه، یه پسره بود باهامون اسمش پیمان بود فکر کنم، یه ریش بلند گذاشته بود،آقا این رفیقش اومد از گیت رد شد، حالا ما رد شده بودیم یکم جلوتر از اینا بودیم، یهو سرشو برد نزدیک گوش ماموره، اشاره کرد به پیمان گفت این داعشه، آقا گفت و در رفت ماموره رسید به پیمان کشیدنش کنار گفت برو کمربندتو دربیار، اینو که گفت یهو اینا همه زدن زیر خنده یه جمعیت سی نفره فرض کنین، خود ماموره م خندش گرفته بود (چون دقیقا تا سوار شدن به هواپیما فکر کنم سه چهار مرحله این بندبختا باید کمربند باز میکردن)، مدیر کاروان رسید و خنده ها خوابید، البته در کل اینا از ایرانیا خوششون میومد، پیمانو کشیده بود یه گوشه میگفت ایران خوب، عربستان داعش، ولم نمیکرد. تصویربرداری تو فرودگاه بغداد اون سال 94 ممنوع بود یعنی میدیدن، میگرفتن، ولی این سری ما تا نشسته بودیم تا نوبت پروازمون بشه، یه گروه خیلی باحال ایرانی ازین کاروانای معمولی رسیدن، یهو ذاکرشون زد زیر آواز و اینام سینه، فرودگاهو گذاشته بودن رو سرشون، ولی فوق العاده قشنگ بود. فرودگاه بغداد هم چون محل مواصلاتی بین المللیه، انواع تیپ ها توش تردد میکردن، با اینکه اکثرا عرب بودن، ولی صحنه براشون جالب بود. یه عکس یادتونه گذاشتم یه سری نظامی توش بودن تو فرودگاه؟ اونم همین سفر اخیر بود. به گمونم نیروهای ناتو بودن چون لباس همشون نظامی بود، ولی رو آستیناشون برچم کشورای مختلف بود مثلا یه عدشون آلمان بود یه تیکه استرالیا یه تیکه امریکا، درهم خلاصه. و بدین ترتیب من بالاخره موفق شدم تا وقتی حافظه م از جزییات بیشتری پاک نشده، بیام و اینو ثبتش کنم. طولانی بود، میدونم، و مرسیکه خوندین اگه تا اینجاشو خوندین، امیدوارم عمیقا که به زودی قسمتتون بشه و آها، اگه نظر منو میخواین، زیارت کربلا رو تو ایام محرم نزدیم به تاسوعا عاشورا یا اربعین برین چون مراسم عزاداری حرم ها واقعا دیدنیه، واقعا. من خودم آدم هیات و مسجد برویی نیستم و دیدن این گروه ها از کشورا و اقوام مختلف خیلی برام جالبه مضاف بر اینکه بعضیاشون آهنگ عزاداری و رسم زیبایی دارن. دارین میرین، یهو میبینین یه گروه لبنانی وایستادن عزاداری، و انقدر قشنگ اجرا میکنن که شما به خودتون میاین و میبینین مدتهاست اونجا وایستادین. یا حتی ایران خودمون، سفر اول من، توی صحن حضرت علی، یه گروه ایرانی، ذاکرشون رو به حضرت علی شروع کرد یه شعری رو به صورت خطابه خوندن، ببین انقدرررررر این متن زیبا بود، که عربا، لبنانیا، همممه وایستاده بودن و این صحن پر شده بود از آدم که دارن با یه متن فارسی گریه میکنن. کلا زیباییاش زیاده.
    قسمتتون به زودی

  • ۵ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • سه شنبه ۸ آبان ۹۷

    از سری قرارهای وبلاگی

    دوشنبه هفته پیش نه، هفته قبلیش، برای اولین بار در عمرم رفتم یه قرار وبلاگی دو نفره. البته فکر کنم دوست مورد نظرم یادش نبود یا نیست که منم یه جایی مینویسم، نه که بدون آدرس وبلاگ و البته با اسم خودم براش کامنت میذاشتم! حالا خلاصه، قرار شد بریم یه جا یه بستنی بخوریم و یه گپی بزنیم. من زودتر رسیدم به قرار طبق معمول، و همینجور که سرم گرم دفترم بود دیدم یکی از دور داره سلانه سلانه میاد و آسمونو میپاد که بعدش معلوم شد دنبال تابلوی بستنی فروشی میگشت (بستنی فروشی م که میگم منظورم ازین جاهاست که میشه جای ناهار بستنی بخوری:دی). من اونو به چهره میشناختم چون عکسشو دیده بودم اونم البته فکر کنم باید منو میشناخت که دیگه انقد حرف زدیم نشد این یه قلمو بپرسم ازش. به شدت خوب و خونگرم و آروم و مهربون بود که البته من همه اینارو گذاشتم پای شیش سال ایران نبودنش. یعنی نشسته بود و حرف میزد، من میگفتم تو یه ماه دیگه اینجا بمون، بعد من ببینم جهش ژنتکی به چه زیبایی درت رخ میده! یعنی ببین خوب که میگم، شما یه چیزی میشنوین!... وقت رفتن، علاوه بر اینکه منو مهمون کرد، دست برد سمت جیبش یه بسته آدامس درآورد و همینجور که میاوردش سمت من ادامه داد که برای همه دوستام بعنوان هدیه یه بسته آدامس ازونجا آوردم، اینم مال تو :)

    یعنی هنوز حس میکنم یه خاور با بار بتن رو دوشمه، انقد جبران این حرکتش واجبه!... بعدش داشتم فکر میکردم کاش واسه تصفیه روح و مغز و جسم و کلا همه چی، یه دور هر ایرانی این فرصتو داشت بره یه مدت یه جایی خارج از وطن، بازتوانی کنه برگرده! تو این مدتی این بنده خدا ایران بود، یه چیزایی دیده بود و تعریف میکرد که خودش وقتی داشت حرف میزد باور نمیکرد اینایی از دهنش بیرون میاد واقعیت زندگی آدمای اینجاست! متاسفانه، طیف وسیعی از موارد زیبا و مثال زدنی فساد اخلاقی و مالی و روابط اجتماعی و غیره رو هم شامل میشد!

    ما کی کلا اینجوری شدیم؟!... ولی همه اینارو بذارم کنار، اولین و احتمالا آخرین تجربه شیرینم بود. آدمای خوب جدیدا به ندرت پیدا میشن و به ندرت تر از یه مسیر مجازی به آدم میرسن.

    پ.ن: این اون بسته آدامس مذکور. دلم نمیاد بخورمشا! بهش میگفتم من باید اینو آویزون کنم به گردنم، نمیشه خوردش!

  • ۶ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۴ آبان ۹۷

    ری پلی

    شمام وقتی جای خالی یه نفر براتون توی چشمه، میرین هی  پیامای متنی رد و بدل شدتونو میخونین؟

  • ۳ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • تک مدی
    • يكشنبه ۲۹ مهر ۹۷

    از سری استعدادهای نهفته

    آقا فهمیدین چی شد؟

    من اومدم از یه ماه پیش ازین آپشن نظرسنجی اینستاگرام استفاده کردم بچه های دبیرستانو بعد از 12 سال دوری دور هم جمع کردم به چه سختی، حالا تازه کار ندارم چقد هرکدوم اگه و آره و مامانم اینا آوردن وسط، خلاصه بالاخره یه چهارشنبه‌ای که دو هفته پیش بود ما رفتیم بیرون. یعنی ببین، گذاشته بودیم رو سرمون کافه رو، آقای الف بیچاره که وصفش قبلا اینجا رفته، طبقه بالای کافه ش هییییشکی نمیومد بشینه، ملت تو پیاده رو بین بوق و رفت و آمد ماشینا حاضر بودن بشینن، بالا نه. حالا خلاصه. بعد تو اون تاریخِ تاریخی، من روزش هوس کردم واسه بار دوم قرمه سبزی بپزم. دفعه اولم فکر کنم یا راهنمایی بودم یا دبیرستان، خورشته شبیه آبگوشت شد، سبزیا رو برنجا میموند، یه سری آب سبزم میرفت زیر برنجا ترکیب یه چیزی شبیه سوپ میشد. این دفعه اومدم از صبح سبزی سرخ کردم، دیگمونم چون قلق داره و سوتش در عین اتومات بودن باید با دست ببریش بالا :| و من نمیدونستم دستم کی باید وارد عمل بشه، گوشتو توی قابلمه به سبک دهه بیست شمسی از صبح گذاشتم بپزه، لوبیاهارم خیالم راحت بود یه سری پخته شده تو یخچال هست حالا نزدیک به زمان سرو میریزم قاطی مابقی اینا. هیچی، گوشته همینجور رو گاز، منم خوشحال رفتم تو جمع دوستان و ازونجا که یه جورایی میزبان محسوب میشدم اونقد حرف زدم منی که حال حرف زدن ندارم، وقتی رسیدم خونه خودم بودم سرم نبود رو تنم، ظاهرا عمودی حرکت میکردم باطنا افقی، حالا تازه رفته بودم سبزیارو بریزم قاطی گوشت ساعت 9 شب مثلا. همه چی خوب بودا، تا هوس کردم توشون عصاره لیمو عمانی بریزم، پسر یعنی ببین، آب نمکی شد که اصلا حد و حساب نداشت، اولش خوب بودا، هی هرچی این آبه بیشتر بخار شد، دریاچه ارومیه بیشتر رو اومد، منو میگی؟؟؟ فکر کنم یه کیلو سیب زمینی ریختم تو خورشتا، این به کنار، اومدم لوبیاهارو بریزم دیدم یا خود خدا اینا نمک منجمد شده ن رسما که، بعد یادم امد اینا شور شده بودن قرار بود سری بعد جای نمک برن تو یه غذای ثالثی! هیچی دیگه، اومدم لوبیاهارو ریختم تو مخلوط سیب زمینی و سبزی و گوشت، ساعت شده بود 11. زیرشو مثلا خیلی کم کردم رفتم بخوابم یه کوچولو، ساعت 4 صبح از بوی سوختگی از خواب پریدم! یعنی تا آشپزخونه رو یه تیکه سینه خیز میرفتم یه تیکه با اشک و دو. حالا چی شده بود؟ من قبل از فرو رفتن به رویای شیرینم، ورداشتم نصف آب اینارو ریختم تو یه قابلمه جدایی، بعد یه کم آب جوش ریختم رو محتوای باقی مونده که نمکش کم بشه بعدم سیب زمینی و داستان. اون قابلمه هه رم گذاشتم فریزر که یه سری دیگه قرمه سبزی خواستیم بپزیم اینارو بریزیم توش جای نمک! بعد ساعت 4 صبح ته قابلمه پوره سیب زمینی مونده بود با یه سری گوشت ته دیگ شده، به انضمام یه سری دونه سیاه که بعد از تشریح فهمیدم لوبیائن. ولی از رو نرفتم که، اومدم بقایای گوشت و سبزیجات دوبل سرخ شده و ده تا دونه لوبیای نجات یافته رو ریختم تو یه قابلمه سومی، باز اب ریختم روش یکمم از ازون محتویات از قبل جدا شده رو به جای نمک، باز گذاشتم بپزن تا هفت صبح، روز بعدم به زور به خورد خانواده دادم. صبح بابا بیدار شده میگه دیشب چی میپختی هی میومدی میرفتی؟؟ گفتم قرمه سبزی! هی قابلمه رو گازو نگاه کرد هی منو، هی احتمالا آرشیو زندگیشو، تهش پرسید تو قرمه سبزی سیب زمینی م میریزن؟! هیچی دیگه، من بودمو مامانم اینا و شمسی خانومو مامانش اینا، جمیله اینا و دلیله اینا و اینا و اونا و اونا و اینا. حالا اینا هیچی، اصل قضیه اینجا بود امروز والده اومد قرمه سبزی بپزه، گفت بقایای اون شاهکارتو بیار بریزم توی اینا، همینجوری داشت همشون میزد که بریزه یهو پرسید اینا ازون سبزیایی که طبقه پایین فریزر گذاشتم نیستن که؟ گفتم کدوما؟ گفت همونا که اونروز دو بسته خریدیم، گفت چرا دیگه همونان، همینجوری قاشقه رو میکشید لب قابلمه با آرامش بسیار فراوانی ادامه داد اونا سبزی آشی بودن دخترم. دیگه من واسش توضیح ندادم که فکر میکردم سبزی خورشت سبزی گشنیزه، نه شنبلیله و به همین دلیل تو سبزیای مذکور تا دلش بخواد گشنیز پراکنده.


    پ.ن: ولی خداییش یه چیزیو یاد بگیرم دیگه کسی نمیتونه مثل من درست کنه:دی

  • ۴ پسندیدم
  • ۴ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۲۷ مهر ۹۷

    کلید اسرار

    لوله آب اتاق ترکیده و اومدم اتاق بغلی نشستم، شما فرض کن من دو ساعت اینجام، خانومه مسئول ازین 120 دقیقه، 100 دقیقه‌س داره نان استاپ حرف میزنه! خدا به گردن به بالاش برکت بده انصافا، من سرم خالی شده جای اون!...

    آقا! میگم براتون تعریف کردم یه سری تو قطار چی شد؟ یادم نمیاد نوشتم یا نه، حالا اگه تکراریه شما ببخشید.

    ما یه سری منزلو به مقصد تهران ترک کردیم، توی کوپه ما من بودم، یه دختره دیگه که فک و فامیلش کانادا و استرالیا و امریکا بودن، یه خانومه که آرایشگر بود (اگه اشتباه نکنم و مال همین سفر بوده باشه این یکی خانومه)، و یه خانومه دیگه که یکی دو ایستگاه بعد سوار شد و شدیم چهار نفر. از ظاهرا بگم، من که دوران تحولم بود و حجاب داشتم و خیلی به فرم مانتویی با حجابم میبالیدم (!)، اون دختره که اسمش سوفیا بود، سوفیا لورنی بود واسه خودش تقریبا، اون خانوم ارایشگره‌م که ظاهر ارایشگرارو داشت و موند اون یکی خانوم که یه مانتو شلوار اداری خاکستری تنش بود، یه مقنعه ازین جنس شُلا و چادر. قطار حرکت کرد و یادم نیست چی شد سوفیا شروع کرد درمورد مهاجرت تحصیلی و اینا حرف زدن و خلاصه ما یه سه ساعتی درباره انواع مقاصد مهاجرتی و خواهر اون و برادرش و عروسشونو حالا امریکا اِل و کانادا بِل و اروپا جیمبل صحبت کردیم تا فکمون سابید. تو این بین تلفن اون یکی خانوم خاکستری زنگ میخورد و خانومه با یکی صحبت میکرد که بعدا فهمیدیم برادرزاده‌ش بود. ما یه ساعت بعدشم باز هی حرف زدیم با سوفیا و دوست ارایشگرمون و این خانوم خاکستریه همچنان ساکت بود و از سه گوشه کوپه کفو نگاه میکرد فکر کنم حتی، با چهره مهربان.

    بعد یادم نیست چی شد فکر کنم رسیدیم به بحث ویزا و بعدش شغل هرکس، ما فهمیدیم همسفر خاکستریمون معلمه و قم درس میده، مادرشم فکر کنم فوت شده بود چون با مادرش زندگی میکرد و الان تنها بود بعد اگه اشتباه نکنم معلم بچه‌های افغان هم بود. بعد خودش داشت همینجور توضیح میداد که اره الانم دارم دانشگاه ازاد دکترا میخونم که البته ویزام بیاد سریع انصراف میدم، به ویزا که رسید یهو من و سوفا چرخیدیم سمت هم آقا عین این فیلما دوتایی برگشتیم سمتش همزمان گفتیم :"ویزای چی؟!!!" اونم همینجور آروم خیلی ملیح گفت ویزای امریکام! آقا مارو میگی؟! کُپ کردیم. پرسیدیم چی و چجوری؟ تعریف کرد که برادرزاده‌هاش امریکائن، بعد دایی یکی از دوستاشون میخواسته ازدواج کنه دنبال یه خانوم خوب میگشته اونام عمشونو معرفی کردن و خلاصه آقاهه دیده بود و پسندیده بود و اینا عقد کرده بودن و حالام خانومه منتظر رسیدن ویزاش بود که بره نیویورک ملحق بشه  به شوهرش، هی ام اون وسط عکسای خونه نیویورکشونو میفرستاد برفم باریده بود و خونه هه‌م ازین ویلاییایی جلوش باغه و اتاقاش رو به منظره س و اینا، حالا ما عین این ندید بدیدا هی عکسارو جلو عقب میکردیم فک افتادمونم جمع نمیشد! یه صندلی‌م جلو یکی از پنجره ها بود اینو نشون میداد میگفت من بشینم اینجا رو به این پنجره کتاب بخونم فقط. قند تا عثنی عشرش آب میشد و اصلا از خوشی اون ما خرکیف بودیم! ما بقی ساعات سفر در سکوتی که پر از نگفته هاست تا خرتناق فرو رفته بودیم، من که همونجا در لحظه داشتم حرفای سوفیارو بالارو پایین میکردم که خانوادگی اونجان بعد این تو رفتن چقدر مشکل داشت، منم که فکر میکردم با این نوع حجاب پرفکتم تخم دو زرده کردم خیلی خودمو قبول داشتم، خانوم آرایشگرم بنده خدا از یه لحظه ای به بعد دیگه از دایره توجهمون خارج شد کلا یادم نمیاد تهشم چی شد، ولیکن دوست خاکستریمون شد میسیز سان شاین کوپه و فارغ از شوخی، من چیزیکه بلافاصله شروع کردم پیش خودم تکرار کردن "خدایا قربون بزرگیت برم" بود. یعنی ببین! خدا خودش پدر و مادر و پارتی و رفیق و همه کس آدم میشه اگه بهش باور داشته باشه کسی، خیلی خداییش کار سختیه ها، ولی اونایی که اینجوری دارنش، خیلی خوش بحالشونه.

  • ۶ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۲۶ مهر ۹۷