هزار و نهصد و هشتاد و هشت

پله پله تا دگرگیسی!

اولین عکس از بالا، سمت چپ... دکتر "ز"، که برای کنفرانس از جمله مدعوین ایرانی مقیم کانادا بود. من به قیافه نمیشناختم و فقط میدونستم یه فردی با این فامیل جزو مدعوین کنفرانس و امروز و فردا میاد برای پذیرش. توی دبیرخونه نشسته بودم که یکی از بچه‌ها صدام زد و گفت یه آقایی بیرون توی راهرو وایستاده که اومده برای پذیرش. از ظاهرش پیدا بود از راه رسیده و مستقیم اومده دانشگاه، چهره‌ش خسته بود، عرق روی پیشونیش نشسته بود و نفس نفس میزد. یه نفر دیگه هم همراهش بود که اونم برای پذیرش اومده بود. اون لحظه نمیدونستم این فرد، همون فرد مذکوره، و چون یه مشکلی وجود داشت که الان یادم نمیاد چی بود، به بچه‌ها گفتم یه صندلی بذارن تو راهرو برای جفتشون که بشینن، بازم یادم نمیاد چرا نمیشد تو دبیرخونه بنشونمشون! صندلیارو گذاشته بودن و نشسته بودن که گفتم برین بپرسین کی ان اصلا!! و اون موقع بود که فهمیدم ایشون همون فرد مورد نظر بود که منتظرش بودن. کاری که من تا قبل دونستن فامیلش براش کرده بودم، از جمله صندلی و چایی، کاری بود که جاهایی که خودم بودم و مساله مشابهش پیش میومد، برای همه انجام میدادم، ولی به محض فهمیدن فامیلش، انگار که اون مدل صندلی براش بد به نظرم میرسید و جای چای باید قهوه‌ای چیزی بهش میدادم، یا میسپردم یکی بره بادش بزنه! و کلی کار دیگه!... با افتخار اعلام میکنم این یه رذالت اخلاقی به نظرم اومد امروز که داشتم ماجرارو با دیدن عکس دکتر مرور میکردم... و هیچ نمیدونم دلیل اینجور واکنش‌ها چی میتونه باشه! عکس اون بالا روز ارائه دکتر بود که بازم یادم نمیاد چرا نتونستم شرکت کنم، اما گرفتم که جلوی چشمم باشه بلکه تغییری رخ داد!...بی تاثیر نبوده البته.


پی نوشت بی ربط:

یه کامنت داشتم که درباره پست دیشب نوشته بود :"پستای وبلاگت تعادل ندارن، هرکدومو یه جور نوشتی، مسخره هم زیاد داری، یا ننویس یا درست بنویس"... در جواب به این دوست عزیز که باز راه ارتباطی نداشتن، بگم که، مگه زندگی شما همیشه یه جوره؟! از صبح بیدار میشین با افلاطون و ارسطو و ملاصدرا و دکتر سمیعی و ایکس و وای روبرو میشین؟! شما نمیخوابی؟ نمیخوری؟ نمیخندی؟ همیشه با لباس پلو خوری افعال درشت صرف میکنی؟!...اینجا یه جای شخصی که من هرچی صلاح بدونم رو توش مینویسم، الزاما هم چیز مفیدی قرار نیست توش باشه، نیست اصلا! شما جای اینجا، ازین به بعد گوگل باز کنین!...

با تقدیم احترامات!

  • ۵ پسندیدم
    • تک مدی
    • جمعه ۲۹ دی ۹۶

    به وقت ۱۲:۵۵ نیمه شب

    مراسم "جا خالی، با" بودم!، علی رغم خورشت سبزی که ظهر هول هولی خورده بودم و تا خود شیش بعدظهر حضورشو تو معدم حس میکردم، سالاد اولویه امشبو تا ته نوش جان کردم و به روی خودم نیاوردم شبی در راهه و خوابی!... مع ذلک، احوالات روحی حقیقتا میتونه به بهتر شدن یا بدتر شدن احوالات جسمی کمک کنه، عکسش صادق نیست ولی.

    الانم خیلی تمایل دارم بخوابم، ولی کاروان موسیقی که داره تو چندتا خونه اونورتر فعالیت میکنه، مجال نمیده. دوستمون داره نهایت سعیشو میکنه جمعیتو وسط نگه داره، از جیغ و فریاداش پیداست، منتاها ازونورم حس میکنم همه استعداد رقص هیپ هاپ ندارن با این اهنگ تکنویی که شیشه‌های اتاقو تکون میده!

    و منتظر یه حال خوبم تا یادآور پست بعد رو بذارم...


    پ.ن:

    دیدم ایشون برای من درخواست فالو فرستاده بود... داشتم به این فکر میکردم تو این بازار صفحات پابلیک پرمخاطب، جور دیگه نمیشه کار کرد؟ فقطم ماییم که همچنان در مورد انتشار عکس کودکان خودمون با خودمون درگیریم و با علم به پایداری این درگیری، با حدت و شدت ادامشم میدیم... من خودمو به زور اداره میکنم، و وقت کم میارم، چجوری یه مارکتینگ ادوایزر پدر، میتونه در این حد فعال باشه و به هیچ بخش زیرمجموعه‌ش ناقص نرسه!...

  • ۵ پسندیدم
    • تک مدی
    • جمعه ۲۹ دی ۹۶

    سمفونی سکوت


    آفتاب با قدرت میتابید، تنها صدایی که شنیده میشد، صدای باد بود که توی ایوون‌ها میپیچید، کسی نبود که صدا و نگاهش دبشی فضارو ازم بگیره، و فقط من بودم و خودم... داشتم به داشتن یه غار شخصی رو نوک قله یه کوه فکر میکردم...

  • ۶ پسندیدم
    • تک مدی
    • سه شنبه ۲۶ دی ۹۶

    سانچی

    یه روز یه نفر بهم گفت "خصوصیت خوب آدما اینه که عادت کردن رو بلدن"... اون روز و اون روزا، ازون روزای کذایی بود که رو ابرا سیر میکنی و فکر میکنی دنیا همیشه همینقد باحال و پرهیجانه... کلا هیچ درکی از چیزی بنام "شرایط سخت" نداری (چه بسا همین الانم نداریم، گرچه یه چیز کاملا نسبیه) و سختی برات خلاصه میشه تو صبح زود بیدار شدن و تا ساعت هفت بعدازظهر کلاس بودن و میانترم و پایانترم دادن و غیره.

    بعد که زمان گذشت و شرایط عوض شد و من یخورده بزرگتر شدم، فهمیدم چیزی بنام "عادت کردن به شرایط" وجود نداره، و این چیزی که بهش "خصلت خوب عادت کردن" میگفتم، در واقع حالت گیج و منگ ناشی از تکرار یه شرایط سخته...و بعدتر که بیشتر گذشت و به روزای الانم رسیدم، فهمیدم نه! درواقع چرا! "عادت کردن" وجود داره، اما نه به شرایط، چون هربار، هراتفاقی، همون تنش‌ها، هیجانات یا واکنشارو داره، اما چرا قبولشون راحت‌تر میشه؟ سوای بحث تکامل مغز شخص خودم از ده سال پیش تا الان، جوابی که براش به نظرم مناسب اومد این بود که "به عادت کردن، عادت میکنیم"، یعنی دیگه مثل روز اول از واکنشای خودت جا نمیخوری، بلکه وقتی یه تنش بهت وارد میشه، میدونی تهش چه خبره و دیگه اوقات کشنده "اولین"‌هارو نداری.

    این میشه که هنوز به شنیدن حرفای بی‌ملاحظه، به دیدن دایرکت قلب همکلاسی سابق توی اینستاگرام، به روبرو شدن با آدمایی که دوست ندارم، به حرف زدن تو شرایطی که برام سخته، به کارای اداری، به حسادتای مسخره زنانه تو محیط کار، به نه شنیدن، به شکست خوردن، به پلاسکو، به زلزله، به سانچی و به هزارتا چیز دیگه هنوز عادت نکردم، هنوز بدنم یخ میشه و یه موج گرما میدوئه زیر پوست صورتم و مغزم ثانیه‌ای اِن راه حل بصورت غیرارادی ازش میگذره، اما راحت‌تر از اولین بارهای هرکدوم شرایط استیبل میشه. چون لازمه "عادت کردن"، پیدا کردن پیچ و خم‌های خودت و پیدا کردن قلق اون ماجراست.


    پ.ن: خیلی استقبال میکنم از کسی که بیاد در جوابم بگه "تو هیچی بلد نیستی، سوس بابا!". با یه دسته سوال از 8 روز پیش تا امروز که کشتی غرق شد مواجهم:

    1. اون فیلمی که روز اول شبکه خبر پخش کرد که یه نفر با گوشی گرفته بود و نشون میداد دوتا کشتی خوردن به هم، هیچ آتیشی رو نشون نمیداد! یعنی فرصت بیرون پریدن، تو آب پریدن، درخواست کمک کردن و قایق نجات به آب انداختن وجود داشته!

    2. سی و دو نفر تو این کشتی بودن که مهندس ارشد و افسر دوم و کاپیتان هم قاطیشون بوده، یعنی یکی که سواد داشته! کار بلد بوده! یه چیزی سرش میشده! پس وقتی کشتی تصادف میکنه (چگونگی همینم برام سواله که بماند)، یکی بالاخره تو این 32 نفر بوده که سواد داشته باشه و احتمال بده الان یه انفجار در مقیاس عظیم رخ میده و درجه حرارت کشتی میرسه به 900! چون قطعا بالاخره یکی تو این 32 نفر خبر داشته بار کشتی میعانات گازی و سوخت‌های محیرالعقول و اشتعال زاست! پس قاعدتا باید همرو تشویق به فرار میکرده، وقتی نکرده، لابد قرار نبوده اینجور اتفاقی رخ بده!

    3. میگیم انفجار لحظه اول رخ داده و اصلا مورد 1 و 2 درست نیست! خب واکنش طبیعی هر انسانی وقتی توی دود یا آتیش یا کلا خطره، فرار از شرایطه، و جایی توش آتیشه و کنارش تیلیریاردها تن آب، واکنش طبیعی پریدن تو آبه! میگیم 1 نفر نپریده، 2نفر نپریدن، ناخدا با اکیپ عرشه خواستن فداکاری کنن تا اخرین لحظه تو کشتی بمونن، 10 نفر نپریدن، آقا 20 نفر نپریدن! هر 32 نفر باهم نپریدن یعنی؟!!

    4. درصورت صحت مورد 3، میگیم نپریدن تو آب چون احتمال میدادن غرق شن، چون احتمال میدادن تو آب آتیش بگیرن، چون سرد بوده، چون جلیقه نجات نداشتن (!!!!!!!)، خب اوکی! پس باید سوار قایق نجات میشدن، قایق نجات کو؟ اون نفر اولی که روز دوم جسدشو پیدا کردن که پریده بود تو آب، قصدش انجام واکنش مورد 3 بوده، ولی قایق ندیده که پریده تو آب! کلا سوالم اینه قایقا کجا بودن؟ اصلا بودن؟ اگه بودن کجا بسته شده بودن؟!

    5. در صورت صحت مورد 3، خب اون کشتی که بارش غلات بوده هم پس همزمان انفجارو دیده، یعنی همون لحظه که دوستان چینی داشتن فرار میکردن تا نجات پیدا کنن، کشتی ما یه انفجاری رو دیده، خب، اوکی! لحظه اول که اگه قرار بود همه دود نفس بکشن بمیرن که اونام مرده بودن! پس تو این فاصله حداقل 5 نفر از اون 32 نفر باید میپریدن تو قایق نجات اون دوستای چینی تا فرار کنن! وقتی نپریدن لابد یا آتیشی نبوده، یا قرار نبوده اینجور آتیشی تو اینجور مقیاسی رخ بده! چون رو همون حساب احتمالم اگه بود، بالاخره یکیشون میپرید با اون چینیا خودشو نجات میداد، هر 32 نفر باهم تصمیم داشتن مرگ دسته جمعی کنن؟!! این مساله که دود سمی نفس کشیدن لحظه اول از دنیا رفتن هم که کلا تو گلوم گیر میکنه! همه 32 نفر رفتن وایستادن تو مسیر دود، نفس کشیدن؟!

    6. وقتی هیچکدوم اتفاقات بالا با عقل من جور درنمیاد، نتیجه میگیرم این 32 نفر بیهوش بودن! یعنی یا بیهوش شده بودن، یا یه جایی محبوس بودن که نه میتونستن فرار کنن، نه بپرن بیرون، نه سمت قایق برن، نه هیچی! و چون 32 نفر یهو همزمان بیهوش نمیشن، پس یکی بیهوششون کرده یا حبسشون کرده، یا یه کاری کرده بهرحال!...

    لافکا میگه :"حدسیات و فرضیاتت خوب بود تا این نتیجه رو گرفتی!:))))" ، میگم آخه آدمیکه دست و پاش تحت کنترل خودش باشه چیکار میکنه به عقیده شما؟ :دی....

  • ۵ پسندیدم
    • تک مدی
    • يكشنبه ۲۴ دی ۹۶

    از هر دَری، وَری!

    در واقع الان اون یه دونه سلول که خانوم میم روش نمیدونم چی‌چی پاشیده که یه سلول یا شایدم یه دسته سلول (نفهمیدم اخرش، خود موردم نتونست توضیح بده داستانو :| ) کا۵۶ که پارتیکل ندارن و یبار تو سه روز، یبار تو ده روز، یبار تو یه روز در معرض بمباران دوزهای مختلفی از نمیدونم چی‌چی قرار گرفتن و الان داور ژورنالشون منتظر نشسته تا خانوم میم توضیح بده چرا فلان جا فلان طور شده و خانوم میم هم الان منتظر منه که همون چراهای بالارو براش توضیح بدم، اصلا مهم نیست! در واقع الان اصلا هیچی مهم نیست! چون روز جمعه‌س و در این مرز پرگهر یه روز از هفته‌رم کَندَن غنیمته، بنابراین من هیچی به هیچکی بدهکار نیستم مخــصوصا به اون دوست محققی که بخش material and method مقالشو من نمیفهمم دقیقا با چی پر کرده که داور یه ورق A4 کامنت داده فقط یه دستی نیاورده بیرون بزنه پس کله نویسنده :| ، و همانا این نویسنده نویسنده‌ایست که ازش میپرسم حجم نمونه‌ت چقدره؟ نگاه میکنه، میپرسم حجمو متوجه نمیشی یا نمونه رو؟ نگاه میکنه، میپرسم الان چندتا سلول داری؟ نگاه نمیکنه استثنا، ولی جای جوابم یه سری چیز میز میگه ازین قبیل که فلان چیو پاشیدم رو یه چیزی،اونو از یه چیز دیگه کشیدم بیرون و اینا که تهش میشه پرانتز بالا... بهرحال که من جمعمو بدهکار هیچکی نیستم مخصوصا بخش تحقیقات کیان پهناورم. اصلا الان دلم میخواد به موارد متعدد متفرقه‌ای بپردازم ازین دست که چرا هر عکسیو نگاه میکنی دخترا توش به یه فرم وایستادن، یعنی من متوجه نمیشم مشکل صاف وایستادن چیه که باید حتما زانو چپ یا راستو خم کنن یه وری بشن به سرشون زاویه بدن چونه‌شونم بگیرن بالا! والا بلا زیبایی در سادگی! ساده باشی هیچ داوری ایراد نمیگیره، همه‌م همه چیو واضح و مبرهن متوجه میشن! ازین پیچ و انحناها چیزی درنمیاد.

    .

    پ.ن: یه کامنت داشتم، توش به فریب اذهان عمومی متهم شده بودم :))، دوستمون فرموده بودن میگی اول اسمت h بعد اسم وبلاگت آیلا بوده قبلا. والا در پاسخ باید عرض شدم که نه والا، من بیچاره از همون اول مُدم تک بوده، یه مدت یکی از بچه‌ها گفت این چیه، آدمیزاد شو، رفم گشتم یه اسم هم معنی اسم خودم پیدا کردم گذاشتم، بعدم پشیمون شدم کلا، زیرا ادم بیماره مگه ؟ :| اگه اسم بود، با شناسنامه وارد صحنه میشدم، چه کاریه اسم این مدلی، این شد که این شد. حالا سوای این، من حقیقتا متوجه نمیشم اینهمه دغدغه در حال حاضر در گوشه و کنار آفاق پراکنده، من چرا جذاب شدم واسه یه عده! یا للعجب!

  • ۴ پسندیدم
    • تک مدی
    • جمعه ۱۵ دی ۹۶

    و زمستانه‌ها

    ساعتهاست که به پشت روی تختم دراز کشیدم و نمیدونم دقیقا به چی فکر میکنم یا قراره به چه نتیجه‌ای برسم!

    ذهنم میپره و به دیروز عصر مثل الان برمیگردم، ۳:۱۵ دیروز چیکار میکردم؟ چه حسی داشتم؟ منتظر چی بودم؟... خسته بودم و در برابر خواب مقاومت میکردم انگار که منتظر پیشامد خاصی باشم، یادم نمیاد کی اما چشم‌هامو که باز کردم ساعت یه ربع به پنج شده بود و ۴۵ دقیقه از موعد قرص ویتامین B1 که دکتر "ی" سه روز پیش برام تجویز کرده بود، میگذشت. یاد تهدیداتی که کرده بود افتاده بودم و لذت غلت زدن بعد خواب رو از خودم گرفته بودم تا وجدان درد نگیرم. لباس‌هایی که برای برنامه سوپرایز عصر شسته بودم، خشک شده بودن و منتظر اتو بودن. وسواسی که روی انتخاب رنگ‌ لباسا داشتم رو گذاشتم جلوم و حساب کتاب کردم که اگه از ساعت ۵ شروع کنم، تا شیش به نتیجه میرسم و میتونم تا شیش و نیم خودم رو قرار برسونم. نتیجه امتحان کردن ترکیب رنگای مختلف، لباسی شد که با اون چیزیکه شسته بودم ۱۸۰ درجه اختلاف رنگ داشت و حالا ساعت یه ربع به شیش بود. توی آینه در حالیکه بابا زنک زده بود تا بپرسه کجام، کی حرکت میکنم و وقتی حرکت کردم در رو نبندم چون داه میاد، به خودم نگاه میکردم و به اینکه چرا رنگ پریده به نظر میام. روی میز رو نگاه کردم و فکر کردم رنگ صورتی ملایم بتونه سفید بیحال صورتم رو تغییر بده و از فکر اینکه براش رو توی چه زاویه‌ای حرکت بدم تا کم و زیاد نشه، صورتم رو مچاله کرده بودم چون این بخش از آماده شدن برای مراسمات رو هیچوقت دوست نداشتم و هیچوقت نفهمیدم چرا باید برای حضار توضیح بدم که چرا رژ گونه یا مداد چشمی استفاده نشده. به ساعت نگاه کرده بودم و با دیدن ده دقیقه به شیش خیالم راحت شده بود که هنوز وقت دارم. آخرین اس ام اس گوشیم رو چک کرده بودم و یادم افتاده بود که برای بین عطرهام یه‌دونه ش رو جدا کنم تا براش ببرم. و حالا باید به آژانس زنگ میزدم تا راس شیش و نیم اونجا باشم. هوای بیرون سرد بود، شاخه بوته گل رز توی باغچه که قدش حالا به درخت نارنج رسیده بود، خم شده بود و روی زمین افتاده بود و ماشین هنوز نرسیده بود. دستامو توی جیبم فرو برده بودم و حتی شاخه بوته گل رز هم باعث نشده بود تا یادم بیاد که قرار بود نفری با یه شاخه گل رز از در تو بریم. ساعت شیش و ده دقیقه شده بود و من تازه حرکت کرده بودم. راننده مسیر رو بلد نبود و باید علی‌رغم میل باطنیم برای گپ زدن در طول مسیر با راننده، مسیر رو براش توضیح میدادم. از جلوی گلفروشی رد شده بودیم و من تازه یادم اومده بود که گل نیاز دارم! اما تصور اینکه با لباس مهمونی مسیر پیاده رو تا گلفروشی رو طی کنم حسابی ذهنم رو مشغول کرده بود و باعث شده بود منصرف بشم چون به نظرم هر پوششی یه موقعیت و مکانی رو میطلبه. حتی پسرکهای نرگس فروش هم پیداشون نبود. شیش و بیست و پنج دقیقه بود و من رسیده بودم. بچه‌ها نبودن و فقط دایی وسطی توی ماشین منتظر نشسته بود. ساعت شیش و سی و پنج دقیقه شده بود و از ۱۷ نفر، ۱۴ نفرمون رسیده بودیم و چون بچه بغل یکیمون بود و هوا سرد بود، مراسم رو قبل رسیدن سه نفر باقی‌مونده شروع کرده بودیم. همه چیز به نظر آماده میرسید. گلها، کیک، مخلفات و تمام نوه‌ها غیر از دو نفر که راه دور بودن و بسیار دور از دسترس. وقتی روبروش وایستاده بودیم و بهت و هیجان توی چشمهاشو میدیدیم، یه موج از گرما دوئیده بود توی صورتهامون و اینو میشد تو چشمهای لرزون هممون دید. نصب تزیینات و باد کردن بادباکها و چیدن لیوانها و گذاشتن گلها توی گلدون و خندیدن و صدای موزیک و روشن کردن فشفشه و خوندن اهنگ تولدت مبارک و کلاه بوقی و فوت کردن شمعا و عکس و فیلم گرفتن و شام سفارش دادن و گفتنا و شنیدنا، شد مراسم سوپرایزی که بیشتر از اونکه برای اون حال خوب کن باشه، برای ما بود. بدرقمون شد دعای خیرش و حسن ختام شب من، توصیه دایی بود که میگفت :" به چراهای زندگیت فکر نکن، چون هیچوقت تموم نمیشن" و ماجرای هیجان انگیز فلسفه قدرت خیال از دید ابوعلی سینا که تا رسیدنم به در خونه ادامه داشت و... 

    آره! فکر کنم الان که ساعت ۳:۵۴ روز بعد از دیشبه، به حرفای دایی فکر کنم چیز مناسبی باشه. دیشب بهش قول دادم که بفهمم راه سخت و آسون وجود نداره و درواقع هر راه صلاحی، سخت هست و آسون هم هست یعنی چی!... و من به قول‌هام عمل میکنم...


    پ.ن: عکس میز دیشب که لک سوختگی ناشی از روشن کردن فشفشه‌م قرار شد بعنوان یادگاری بمونه.... همه چی هول هولکی شد اما چه باک ؟ :) ....

  • ۶ پسندیدم
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۱۴ دی ۹۶

    نون مثل صداقت، مثل او!

    داشتم دنبال ماشین یکی از اساتید میگشتم تا یکی دیگه‌شون که پروازش آخرای شب بود بتونه چمدونشو جا بده و با ماشین دبیر اجرایی بیاد ضیافت شام خارج شهر، تو این بدو بدو کردنا از ماشین اصلی جا موندم و مجبور شدم با ماشینی که بچه‌های کادر اجراییو میاورد بیام، این شد که وقتی ماشین جلوی باغ وایستاد، دیگه سرمو رو گردنم حس نمیکردم و چشام جلوتر از خودم میرفتن بس که اینا یه بند جیغ زدن و حرف زدن و سوال پرسیدن.

    مهمونا توی محوطه پخش بودن و بچه‎ها به محض پیاده شدن پی عکس و فیلم، تو این فرصت که کسی دنبالم نمیگشت، دنبال یه جای آروم میگشتم که یکم به خودم بیام و حقیقتا جایی غیر از سرویسای بهداشتی رو خلوت پیدا نکردم! مقنعه رو درآوردم، موهامو باز کردم و سعی کردم درد ناشی از شکست موهایی که از شیش صبح تا نه شب پیچ و تاب خورده اون زیر مونده بودن رو به سردرد ناشی از جیغ و فریاد دو ساعت متوالی بچه‌ها تا درب عمارت ربط بدم و هرچی بیشتر تلاش میکردم، کمتر موفق میشدم که در باز شد و نازنین زهرا با مامانش اومد تو! مادرش سعی میکرد بهش توضیح بده که بخاطر بعد مسافت عمارت اصلی تا سرویسای بهداشتی، تصمیمشو برای تخلیه کلیه‌هاش بگیره وگرنه تهدیدات مادرانه رو تا بعد شام باید تحمل کنه. همینجور که نه‌نه کنان طول سرویسو بالا میومد، رسید به من و متوقف شد. با ادبیات خودش سعی میکردم حرفای مادرشو تکرار و تایید کنم که پرید وسط حرفم و پرسید :"با کی اومدی؟" در جوابش گفتم "تنهام" و برای اینکه حضور و حرفای مادرشو موثر جلوه بدم جمله‌ی "خوشبحالت که مامانت همراهته" رو ضمیمه جوابم کردم، نگاهش روی چشام ثابت موند و انگار که بخواد چیزی بگه و نتونه سرشو سمت مادرش برگردوند. سعی کردم با پرسیدن سوال "چند سالته؟" خاطره دوثانیه پیشو براش محو کنم که نشد و چهره مبهوتش با جواب مادرش که میگفت شیش سالشه اما خوندن و نوشتن رو کامل بلده برام تار شد. کارتی که به گردنم آویزون بود رو کشید، سمت انگلیش رو بر گردوند و سعی کرد با تفظ "h" اول اسمم حرفای مادرشو برام ثابت کنه. وقت خداحافظی، روشو برگردوند و ازم پرسید :" میشه دوست من باشی؟"، خندیدم و گفتم "معلومه که میشه، تو دوست کوچولوی منی".

    بین جمعیت فشرده مهمونا که جلوی ورودیای متفاوت عمارت اصلی وایستاده بودن، خودمو به زور دنبال خودم میکشیدم تا راهی باز کنم و برم داخل که به اساتیدی منتظرم بودن برسم که حس کردم یه نفر از پشت محکم بغلم کرد! چرخیدم، پایینو نگاه کردم و دیدم نازنین زهراست! محکم منو چسبیده بود و بین جمعیتی که متعجبانه نگاهمون میکردن فریاد میزد :"مامان! دوستم! دوستم!"، تراکم جمعیت زیاد بود و نمیتونستم خودمو به صورتش برسونم، در جواب سوالش که تکرار میکرد :"دوباره همو میبینیم؟" سرمو تکون میدادم و سعی میکردم دستشو به دست مادرش برسونم.

    روز اختتامیه، پدرش که مسئول یکی از انتشارات شرکت کننده توی کنفرانس بود، داشت غرفه رو جمع میکرد که دیدم یه نفر از اون سمت سالن اسممو صدا میزنه و دوون دوون میاد سمتم، دستاشو تو هوا تکون میداد و میگفت :"ببین! انگشتامو چسب زدم!". خم شدم، صورتشو بوسیدم و در گوشش زمزمه کردم "قول همیشه همینقدر خوب بمونی، باشه؟" چشای متعجبش پلک نمیخورد و سرشو به نشونه تایید انگار که راز مهمی رو بهش گفته باشم، محکم تکون میداد که صداش زدن نگاهم کرد، دستمو گرفت، فشرد و مطمئنم که منو فهمید. نازنین زهرا یه دوست داشتن صادقانه‌ی محض بود.

    نازنین زهرا یه تیکه از منو گرفت و رفت و الان که فکرشو میکنم، پشیمونم که چرا رازهای بیشتری رو در گوشش زمزمه نکردم...





    پ.ن: تصویر، عکس نازنین زهراست که انگشتای چسب زدشو رو به من گرفته بود تا تصویر اخرین لحظات با هم بودنمونو اینجوری ثبت کنم.

  • ۶ پسندیدم
    • تک مدی
    • سه شنبه ۱۲ دی ۹۶

    نظری به حال ما کن!

    بعضی حس‌ها یهویی میان، یهویی حال آدمو خوب میکنن و یهویی میرن! شاید تو نگاه اول رفتنشون غم‌انگیز به نظر بیاد، ولی موندشون ممکنه تاثیر خوبشونو بد کنه، کی میدونه...!

    سرم پایین بود و مشغول گوشیم بودم که در اتاق باز شد و مسئول خوابگاه همراه با یه خانوم که بعدها فهمیدم مادر یکی از دختراست، وارد شد، یه نگاه به اطراف انداخت و دنبال یه تخت خالی که پایین باشه گشت، میدونستم تختای پایین پره پس گفتم موردی نداره من جابجا میشم که ایشون راحت باشن، مسئول خوابگاه رفت و ما تنها موندیم. نشست روی صندلی، یکم جابجا شد و قیافه نیمه مبهوت منو که دید لبخندی زد و شروع به تعریف کرد بی اینکه من چیزی بپرسم. از کرمانشاه میومد و نوبت دکتر داشت، و هیچکدوم از حرفاش منو اونقدر که ظاهرش متعجب و جذب کرده بود، نکرد. چشم‌های عجیب با ترکیب رنگی از عسلی، میشی و رگه‌های قهوه‌ای روشن، قد بلند و اندامی که بعد خودش توضیح داد دلیلشون ورزشه. کاملا مامان بود! از نگرانی برای من صبحا که میخواستم برم و پیگیر صبحانه خوردنم میشد، تا شبها قبل خواب و نصیحت و صحبت از این در و اون در. روز اخر برام تعریف کرد که دخترش و نوه‌ش چه شرایطی دارن، که دوتا پسرش رو چه امیدا داشت و چه عروسهایی داره، که میخواد از ایران بره و وقتی من گفتم همسرتون چجوری یه دختر کرد زیبا مثل شمارو میتونه رها کنه که تنها برین، تیر خلاص نصیحتای چند شب گذشتش رو زد و اصرار داشت ازم قول بگیره که هیچوقت ازدواج نمیکنم چون حیف زیباییمه که برای یکی دیگه خرج کنم! از روی صندلی پاشد، اومد کنارم لبه تخت نشست دستشو برد سمت موهام و شروع کرد دونه دونه شمردن چیزهایی که اسمشونو زیبایی گذاشته بود و تا قبل خواب یه کتاب از خاطراتشو برام تعریف کرد. صادقانه‌ش این بود که با اینکه قولی که میخواست رو علی‌رغم تلاش زیاد نتونست ازم بگیره، ولی بودن دو سه روزه اون مامان، قد یه سفر یه هفته‌ای فارغ از هر دغدغه حالمو خوب کرد، شاید چون بلد بود وقتی کنارم میشینه همسن من بشه، یا مثل من فکر کنه یا...! کلی چیز دیگه.

    آدما هم میتونن نسیم باشن. بوزن، حالتو خوب کنن، و برن. و این توی هیچ فرمولی نمیگنجه، باید و شاید روش جواب نمیده و حتی رسمش غافلگیریه.


    پ.ن: و این آهنگ حمید هیراد که الان فکر کنم کسی نیست که نشنیده باشدش، ولی من طبق معمول بعد خوابیدن تبش، خودمو دچارش میکنم. مخصوصا تیکه اولش... هم؟ 

    میتونین گوش بدین، مثل من از الان تا صبح :پی



    دریافت

  • ۴ پسندیدم
    • تک مدی
    • شنبه ۲۵ آذر ۹۶