هزار و نهصد و هشتاد و هشت

تا لبانت باز شد طعم عسل از دست رفت!

آقا غیر از عرض ادب عرض دیگری نیست جز اوصیکم به گوش دادن همینجوریه این آهنگ از مجید اخشابی! :دی امروزم عیده تازه!

 

پ.ن1: الان در مبحث فقه و حقوق اسلامی این غناست یا داریوش و سیاوش قمیشی؟:دی !... اُ و راستی، اوصیکم به گوش دادن رادیو آوا روی موج FM ردیف 93.50 :دی

پ.ن2: میدونم میدونم، متن زیباتری لایق این عنوانه!

 

 

 


دریافت

  • ۷ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • شنبه ۲۲ دی ۹۷

    کلام امیر!

    یه جا خوندم از حضرت علی که:

    برای هر چیز زکاتی‌ست و زکات خرد، تحمل نادانان است.


    فصل الختام

    یا خطاب

    یا هرچی!

    تموم شد و رفت!

  • ۵ پسندیدم
  • ۲ نظر
    • تک مدی
    • چهارشنبه ۱۹ دی ۹۷

    برسد به گوش تمدن!

    امروز یکی از شرکت‌های دارویی معتبر معرفی دارو داشت برای متخصص‌هاب اینجا، پرزنتور یک پسر تقریبا شاید سی‌و دو سه ساله بود و یکی از تخصص‌های داروسازی رو داشت. من اتفاقی برخوردم به یکی از اتندا و بهم سپرد در اتاق پزشکو باز کنم که اینا بتونن بیان لوازم پذیراییشونو بچینن و خل طبیعتا برخوردم باهاشون زیاد شد. حالا چیزیکه خواستم درباره‌ش بنویسم اینا نیود، این بود که پرزنتور بعنوان تشکر از من «ممنون عزیزم» رو بکار‌ برد وقتی داشتم‌در مورد سرویس بهداشتی بیمارا و یه سرویس دیگه براش‌توضیح میدادم و بعد که متوجه شدم متاهله یه حسی مابین تعجب و تاسف درم ایجاد شد با این سوال که:

    چرا فقط ما ایرانیائیم که تمایل داریم فرهنگمونو به زور تغییر بدیم، چرا حریم تاهل تجرد فرهنگمون تو این مورد اینقد نیازمند تغییر به نظر میاد که بخوایم اینجوری تبدیل حالتش بدیم! من فکر نمیکنم هیچ کجای دنیا چنین ادبیاتی به معنی روشن فکری و جهان اولی بودن باشه چه بسا خیلی جاها داشتن حلقه مثلا چیز مهمیه حتی! امریکا روابط قبل از ازدواج بسته به فرقه مسیحی یا سنت خانوادگی خیلی مهمه، یا تعاریف مشخص داره اصلا فکر کنم فقط ماییم که‌توی تعریف خانواده و روشن فکری بدعت گذاشتیم. الان هرچقدر لختی‌تر و بی حد و‌مرزتر، کول‌تر، دوستات بیش‌تر و تشویقات صداشون بلندتره! 

  • ۶ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • تک مدی
    • يكشنبه ۹ دی ۹۷

    جریده‌ای از یک "زندگی"

    دیروز رفتم رادیولوژی برای اینکه عکس بگیرم از دندونام، بماند که چون محیط آموزشی بود یه سمتمو یکی از دانشجوها اومد بگیره، انقدر این فیلم عکسو زیر زبونم فشار داد که برید! حالا کار ندارم، خلاصه، وایستاده بودم عکس آماده بشه دیدم یه پیرمرد اومد برای پذیرش، من با نگاه اول از روی کفشا، خشکی و ترک‌ها و خال‌های قهوه ای پشت دستش و چهره پر چین و چروکش حدس زدم احتمالا بنایی یا چنین چیزی شغلش باشه. همینجوری که چینای پیشونی و موهای سفید و ریش‌های سفید خاکستریشو نگاه میکردم به این فکر میکردم که "ببین آدما برای روزیشون چقدر سخت تلاش میکنن" که یهو خانومه که داشت مشخصات این بنده خدارو میزد توی سیستم  گفت :"دفترچه مال خودتونه؟!" مرده گفت :"بله، اشتباه آوردمش؟؟" خانومه همینجوری که داشت دفترچه رو ورق میزد، سرشو آورد بالا یه نگاه از مرده انداخت به من که پشت سر مرده وایستاده بودم و گفت :"شما متولد 46 ئین؟!" مرده گفت :" بله! چی شده مگه؟" انگار که خانومه توی صورت من دنبال تایید میگشت، بدون صدا لبامو تکون دادم که :"خیلی بیشتر بهش میخوره!" خانوم پشت سری من که ظاهرا حالت چهره منو دیده بود پرسید :"متولد 46 یعنی چندسال؟" گفتم پنجاه سه! یعنی حتی مغزم تو لحظه نمیتونست هفت رو از شیش کم کنه! مابقیش داشتم به این فکر میکردم :"ببین آدما برای روزیشون چقدر سخت تلاش میکنن... کلیشه س؟ بذار باشه! چقدر شکسته میشن..." الان؟ دارم به این فکر میکنم تلاش سخت با تلاش سخت فرق داره؟ سخت که سخته ولی چرا واسه یه عده اینجوری واسه یه عده یه جور دیگه! گرچه که سختی به درونه نه به بیرون! چی میگن بهش؟ دل؟! ...



  • ۲ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • چهارشنبه ۵ دی ۹۷

    سیستم صفر و یک

    الان میدونین چجوری ام؟

    دلم میخواد یکی بیاد بشینه جلوم بگه دقیقا چی تو مغزمه، حالم چجوریه و کلا باید چیکار کنم! بطور کل ها! اشاره به موضوع خاصی نداره!


    پ.ن1: اون ایست بازرسی پلیس بود؟ دو پست قبل گفتم؟ چند روز پیشا باز ازش رد شدم، این دفعه یه پرایدو نگه داشته بودن طرف سه تا پلاکو روهم نصب کرده بود! یعنی اینو شخصا با چشای خودم دیدم! سه تا آقا! سه تا! البته من رسیدم داشت باز میکرد نمیدونم قبلش چنتا بودن!


    پ.ن2: یک یا دو نفر هستن دارن مصرانه آرشیو منو میخونن، اولا خسته نباشین، خدا قوت :پی، بعد اینکه، میشه وقتی خوندین یه برآیند از خودم بهم بدین؟! چجور آدمی م به نظرتون!؟

  • ۵ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • دوشنبه ۱۹ آذر ۹۷

    نیمه‌ی پاییز

    فکر کنم دارم توی خواب اینارو مینویسم

    شاید دلم یه متن خوب میخواست

    یا یه چیزی که بعدتر بخونمش و به ثبت کردنش افتخار کنم

    ولی خسته‌م اونقد که نمیتونم تعریف کنم 

    مرسی باران برای تبریکت، شوکه بودم و‌هستم که چجوری یادت بود :) بهترینا برات دختر دوستداشتنی


    و روز خودرا اینگونه آغاز کردیم 



  • ۷ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • پنجشنبه ۱۵ آذر ۹۷

    مشترک مورد نظر هی همش در دسترس میباشد!

    اول از همه خواستم از همین تریبون به پارس آنلاین اعلام کنم که :"خیلی مزخرف شدی دوست عزیزم، یعنی من بشینم پشت یه لاکپشتی قصد کنم از صندلی تو خونه منتقل بشم به یه صندلی در مقر گوگل، زودتر میرسم تا تو بخوای موتور جستجوگرشو برام باز کنی".

    ما داشتیم میرفتیم یزد، نزدیکیای یکی ازین پلیس راه‌ها بودیم، دوتا تریلی سمت راست ما بودن و ما داشتیم سبقت میگرفتیم، شما بگو کُن فَیَکون، یه پژو مشکی با سرعت نمیدونم بگم چی، میگ میگو دیدین؟ رد میشد دودش میموند؟ این عین اون بود، از سمت راست ما رد شد کشید سمت چپ که به تریلیا نخوره قاعدتا بعد بغل تریلیا متوقف شد تا یه چند متری، یهو باز گازشو گرفت رفت که البته تریلیا رد شدن ما دیدیم پلیس وایستاده بود، خلاصه، منم شما نمیشناسین، عاشق اینم زنگ بزنم 110 :| ( یبار شب بود چراغای بلوار نزدیک دانشگاه خاموش بود، زنگ زدم 110 طرف الو رو که گفت من شروع کردم که آی هوار داشتم میزدم زیر یه بدبخت عابری، چرا چراغارو روشن نمیکنین خب، گفت خانوم سلام! ما 110ئیم، چراغا مال شهرداریه!!! :| دیگه یادم نیست بعدش چی شد)، آره خلاصه، موبایلو درآوردم همینجور که حرکت ناشایست راننده پژو رو بلند بلند تحلیل میکردم سرمو بردم بالا شمارشو بردارم دیدم سیاه کرده پلاکشو، دیگه خون آرایاییم به جوش اومد، زنگ زدم طبق روال معمول طرف الو رو که گفت گفتم آقا یه ماشین الان رد شد اینجوری اونجوری (حالا استدلالم این بود یکی وقتی پلاکشو سیاه میکنه مرغ و خروس حمل نمیکنه که، یه ریگی به کفشش هست) حالا تو اون هیری ویری طرف میپرسید شمای کجای جاده ایین :| انتظار داشتین چی بگم؟ مختصات جغرافیایی بدم؟ میگفتم الان دیوار قیر و ایزوگام جعفری رو رد کردیم، رسیدیم به دیوار تخلیه فاضلاب :| قدرت خدا اونم میفهمید من کجارو میگم :|، ما قطع کردیم و یه دو سه کیلومتری بلکم بیشتر رفتیم، یهو دیدیم دوتا پژوئه زدن بغل آقا قریب به دوازده سیزده تا افغان (یبار یه جا خوندم یکی گفته بود افغانی، بعد یکیشون جواب داده بود افغانی واحد پولمونه، افغان داداش، افغان! دیگه حالا نمیدونم! ) از هرکدوم ازین پژوها (دوتا بودن راستی)، دراومدن فرااااار به سمت بیابون! یعنی بیابون بودا!!! من نمیدونم اینا کجا میرفتم اینجور هدفمند! البته نمیرفتن، پرواز میکردن از شدت سرعت دو! خون آرایاییم تبخیر شده بود دیگه، زنگ زدم باز 110، طرف هنوز الو رو نگفته بود این دفعه گفتم :"آقاااااا (جیغ میزدم فکر کنم!) اون دوتا ماشینه که چند دقیقه پیش زنگ زدم گزارش دادم (حالا انگار طرف همون بود :| ) آقااااا وایستادن بغل جاده فکر کنم یه گروهان افغان از توشون دراومد شتابان رفتن سمت بیابون!" بعد شما فکر کنین طرف لهجه شم یزدی بود، یعنی هرررچی میپرسید من میگفتم چی؟! دو سه بار تکرار میکرد تا من حدس میزدم چی میگه! ازونورم ابوی محترم صداش از صدای من بالاتر یه جمله رو قریب به ششصدبار تکرار میکرد که من منتقل کنم، دچار تیک عصبی شده بودیم خانوادگی فکر کنم :| یه تیکه دیگه پلیسه میگفت خانوم من الان دارم با شما حرف میزنم میشه به من گوش بدین!؟ :دی... هیچی، گزارشارو دادیم اونم خیلی خونسرد گفت من اطلاع میدم به همکارا. یه چند کیلومتر بعدتر ما رسیدیم پلیس راه اصلی، ابوی محترم خیلی آرامانگرایانه ماشینو زد بغل گفت من میرم حضورا توضح بدم ببینم چی میگن، یه ربع بعدش در حالیکه سرشو بصورت افقی رو یه ریتم منظمی تکون میداد نشست تو ماشین گفت هرچی به ماموره میگم، میگه خودمون میدونیم، اینا کلا کارشون همینه، حالا بچه ها همون زمان فرستادیم میرن میگیرن افغانارو، راننده ها میمونن فقط، یعنی یه جوری طرف جواب داده بود، من حس کردم کوتاهی کردم، سری بعد گذارم افتاد یه گونی تخمه بخرم ببرم دور همی بشکنن. رسیدیم یزد، داشتم ماجرارو خیلی هیجان زده واسه یکی توضیح میدادم، طرف خیلی با طمانینه گفت اوه، اینا که عادیه، یبار یکی از بچه ها شب میخوره به پست یکی ازینا، اون طرف شروع میکنه گاز دادن این دوست مائم پشت سرش خوشش میاد اونم گاز میده حالا نگو طرف از همین وسایل حمل و نقل عمومی افغانا بوده :| بعد فکر کرده این ماشین پشتیه پلیسه، یه چیزی زده از اگزوزش مقادیر فراوانی دود به همراه یه جور روغن پاشیده رو زمین (من یاد اون فیلمه بود؟ تاکسی! یاد اون افتادم! ) دیگه هیچی، پسره شانس آورده بود پیچو پیچیده بود وگرنه الان در اعماق کدوم گودالی بود خدا عالمه.

    چند روز پیشم تلویزیون یه مستند داشت درباره قاچاق سوخت، آقا این تانکرارو نشون میداد من میگفتم اینا چجوری از مرز پاکستان و افغانستان رد میشن آخه!! مگه کورن مرزبانا! میبینن اینارو که! بعد ته مستند دیدم خیلی شیک، تانکرای سوخت ما اینور مرز پر، تانکرای سوخت پاکستانیا اونور مرز خالی، بعد یه لوله انتقالو پرت میکردن اونطرف، خیلی راحت بصورت مکانیزه و مهندسی شده سوختو رد میکردن، لوله رم که کسی نمیگیره :| گرچه کار ندارم چرا مرزبانی ندیدم من :| یعنی به نظرم کلا کاری نداشت با پائم میرفت اونور یکیشون ها! (خداییش بعضی وقتا میگم ترامپ حرکت جالبی میزنه که دیوار میکشه، با فرض اینکه مکزیک واقعا خطر محسوب بشه براش :| )

    بطور کل، چی شد اینارو گفتم؟ هیچی! داشتم همینجور که اینور اونور میچرخیدم، به این فکر میکردم ما کشورمون ازوناست که مصداق این ضرب المثلن: "تومون خودمونو کشته، بیرونمون مردمو"...

  • ۵ پسندیدم
  • ۳ نظر
    • تک مدی
    • شنبه ۱۰ آذر ۹۷

    به وقت آدینه ی نمیدونم چند

    تلویزیون داره میخونه:

    برگرد! ای عاشق ترین همدرد آخر چگونه از خیالت بگذرم برگرد و غمگینم مکن
    شب ها ای آخرین رویا من بی تو از رویای خود تنهاترم تنها تر از اینم مکن

    و غیره که حقیقتا اصلا موضوعیت نداره با احوالات فعلیم! داداشم دیروز میگفت یکی از بچه ها تازگی از آلمان برگشته، جاییکه کار میکرده ملت از 9 صبح تا 9 شب یه بند در حال فعالیت بودن تنها وقت استراحتشون ناهار بوده و سیگار! بعد اینقد کار میکردن که چینیا متحیر بودن، من میگفتم اوه! مگه میشه! اونوقت دقیقا امروز که تعطیله، از صبح کله سحر بیدارم و دقیقا بالغ بر 12 ساعته که در حال فعالیتم! یه جوری گردنم درد میکنه که نمیفهمم کجاشه یعنیا.

    آره خلاصه، حالا تازه الان یادم افتاد لباسامو نشستم :| اصلا به نظرم دوشنبه هرچقدرم روز اول هفته یه عده به حساب بیاد، به اندازه ی شنبه ی ما شنبه نمیشه!

    میخواستم امروز بیام یه چیزی تعریف کنم براتون ها! هر سری اینجارو باز کردم وسط تبای باز شده گم شد آخرم یادم رفت، حالا باشه به وقتش. حس میکنم تخت داره صدام میکنه، لبیک گویان صحنه رو ترک میکنم.


    پ.ن: مرسی بابت پست قبل :) و شرمنده از دوستانی که نمیشناختم، و اصلا یه دمت گرم خاصی به شست اون دوستان که قبل تریشو لایک کردن منم اثری از کسی ندیدم:دی قبول باشه قهرمان:دی

  • ۵ پسندیدم
  • ۱ نظر
    • تک مدی
    • جمعه ۹ آذر ۹۷